لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ،دلم ،دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است
...
سلام مهمان عزیز! به نظر میرسد شما در حال حاضر عضو نیست. در حال حاضر دسترسی کامل و... را ندارید. برای استفاده بهتر از سایت ثبت نام کنید ، مجانی است!
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ،دلم ،دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است
...
تو شاید بخواهی با من یکی شویمن اما در تو گم می شومتو خویش را به من می سپاریمن اما وجودم را به عشق...
من خسته از این عالم بی روح و غریبم
ای کاش شود چشم، شبیه دلکم کور
تا کی رود این نامه من تلخ و غم آلود
تا کی نشود هجر فراموش، شبم دور
من مستم و دیوانه تر از خویش ندیدم
هم داغم و هم گیجم و هم سرخوش و مسرور
این چیست؟! نمی خواهم از این باده بنوشم
دنبال توام صاحب آن قایق بی تور
ما چون دو دريچه ، رو به روي هم
آگاه ز هر بگو مگوي هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آينده
عمر آينه ي بهشت ، اما ... آه
بيش از شب و روز تير و دي كوتاه
اكنون دل من شكسته و خسته ست
زيرا يكي از دريچه ها بسته ست
نه مهر فسون ، نه ماه جادو كرد
نفرين به سفر ، كه هر چه كرد او كرد
.
ویرایش توسط alone-girl : 03-17-2011 در ساعت 05:15 PM
چشمهایت را ببند، چشمانم را میبندم
تا لااقل پشت پلکهایمان با هم زندگی کنیم.
چشمهایت را ببند، چشمانم را میبندم
تا لااقل پشت پلکهایمان با هم زندگی کنیم.
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
کاربران خواننده این موضوع : 6فعالیت :(نمایش - خوانندگان)