لینکدونی

آخرین ارسال های انجمن RSS انجمن ايران ويج – گالری عکس

  • با خطا روبرو شدیم! که نشان دهنده‌ی اینست که خوراک کار نمی‌کند. دوباره تلاش کنید.


رمان حسرت عشق

رمان حسرت عشق


چشم که گشودم خورشید غروب کرده بود و شب بساط مخملی اش را بر پهنای پیکر آسمان گشوده بود.
نگاهم از آسمان بر روی ساعت دیواری افتاد.از روی تخت پایین آمدم و در حال مرتب کردنش به خود گفتم.”چقدر خوابیدم! الان دوباره صدای مادر در می آید.”
از اتاق که بیرون آمدم صدای آروم و مودب فرهاد مرا بر جای خود نگه داشت.
_سلام خاله مهسا!
خم شدم و او را بغل کردم .به گونه اش بوسه ا زدم و گفتم:
_سلام به روی ماهت خاله جون.
برای کمک به مادر وارد آشپز خانه شدم.نرگس با دیدنم لبخندی زد و گونه ام را بوسید و گفت:
_سلام حالت چطوره؟
مادر به جای من جواب داد:
_می خواستی چطور باشه مادر؟!کاش مهسا هم مثل تو ذره ای عقل داشت.این طور حداقل من و پدرت اینقدر عذاب نمیکشیدیم.
_چطور مگه؟باز خواستگار جدیدی پیدا شده؟
_پیدا شده…؟الان چند ماهه که آقای کمالی منتظر جواب خانم نشسته.

Continue reading “رمان حسرت عشق” »

iconبرچسب ها: , , , , , ,
  • نویسنده :
  • دوشنبه, ۱م , شهریور , ۱۳۸۹
  • نظرات شما: ۲۹