نام کتاب : ساغر
نویسنده : انسیه تاجیک
حجم کتاب : ۶٫۲۹ مگا بایت
تعداد صفحات : ۶۱۴
خلاصه داستان :
داستان زندگی زنی بسیار زیبا و نجیب به نام ساغر است که عروس یک خانواده مرد سالار ِ نابسامان است. این خانواده یک پدر و سه فرزند پسر دارد که هر چهار مرد بسیار بسیار عیاش و خوشگذران و … هستند و اصلاً به زن بها نمی دهند. مادر خانواده، کوکب، بسیار بددهن و ناسازگار است و حسابی از عروس های بینوا کار می کشه و بهشون توهین می کنه و با نیش زبانش حسابی آزارشان می ده.
ساغر که همسر فرزند کوچک خانواده، حجت است، رنگ احترام و شوهر و خانواده و را هرگز به خود ندیده. حجت به این بهانه که ساغر نازاست با یک زن خیابانی به نام ثریا که از او باردار است، ازدواج می کنه و ثریا را نیز به خانه خودشان میاره
این رمان با همه جزئیاتش ادامه پیدا می کنه تا اینکه سر و کله عبدالله خان، برادر سیمین پیدا می شه … و با یه نگاه دل و دینش رو از دست می ده و عاشق ساغر می شه
نام کتاب : روزهایی که بی تو گذشت
نویسنده : مریم دالایی
حجم کتاب : ۲٫۷۷ مگا بایت
تعداد صفحات : ۲۶۷
خلاصه داستان :
ماجرا مربوط به دختری به نام پریا است که یک بار در جوانی عاشق پسر مستاجر مغازه ی پدرش می شه و با محمد ازدواج می کنه اما این زندگی دوام چندانی نداره و مجبور می شه دوباره بدون هیچ عشقی با جهانگیر ازدواج کنه …
نام کتاب : افسانه شیدایی
نویسنده : گلرخ بیات
حجم کتاب : ۲٫۴۲ مگابایت
دسته » ادبیات » رمان عاشقانه
قالب کتاب : PDF
تعداد صفحات : ۷۶۱
پسورد : http://www.iranvij.ir
نام کتاب : وسوسه ازدواج
نویسنده : میترا معتضد
حجم کتاب : ۴٫۳۷ مگابایت
تعداد صفحات : ۵۱۸
قالب کتاب : PDF
پسورد : http://www.iranvij.ir
با تشکر از کاربران تایپ گروهی نودهشتیا برای تایپ این کتاب .
نام کتاب : افسانه دل
نویسنده : فریده رهنما
حجم کتاب : ۵۷۴ کیلوبایت
ساخته شده با نرم افزار : پرنیان
قالب کتاب : JAR
پسورد : http://www.iranvij.ir
خلاصه داستان : مهتا دختر زیباییست که در نوجوانی خیلی دوست داره تا زودتر بزرگ بشه، ولی وقتی میفهمه که با این بزرگ شدن، نگاهها را هم به دنبال خودش میکشه و پدر پولدار و طماعش با پیدا شدن یک داماد کم سواد و پولدار، قصد شوهر دادنش رو داره، دست به دامن مادر میشه تا لاقل تا اتمام تحصیلاتش حرفی از ازدواج او زده نشه. در این بین، فرزین که دانشجوست و برادر دوست صمیمی مهتاست، در یک فرصتی راز دلش را با اون در میان میگذاره و بهش میگه که در تمام این سالها دوستش داشته و ازش میخواد که به خاطر اون صبر کنه تا اون بتونه در کنار تحصیلش، پولی هم جمع بکنه تا مورد قبول پدر مهتا قرار بگیره. اما پدر مهتا از این ماجرا با خبر میشه و با طرح نقشه ای، فرزین را از زندگی مهتا دور میکنه و پسر شریک خودش را به اون پیشنهاد و به نوعی تحمیل میکنه تا اینکه….
نام کتاب : دوشیزه
نویسنده : فهیمه سلطانی
حجم کتاب : ۳۵۸ کیلوبایت
ساخته شده با نرم افزار : پرنیان

قالب کتاب : JAR
خلاصه داستان : داستان در مورد دختری است به نام شهرزاد که بخاطر شرایط زندگی ، علی رغم میلش مجبور میشود با خانواده اش برای زندگی ایران را ترک کند و به یکی از دهکده های نزدیک ملبورن سفر کند.
قبول این مسئله خیلی برای شهرزاد سخت است اما دختر عمه اش گیتی تمام سعیش را میکند که او را به این شرایط عادت دهد.
تا این که یکی از روزها برای اینکه شهرزاد رو با افراد آن منطقه آشنا کند، او را به یک مهمونی میبرد و…
نام کتاب : تو سهم منی
نویسنده : ماندانا بهروز
حجم کتاب : ۱٫۱۸ مگابایت
تعداد صفحات : ۳۵۵
قالب کتاب : PDF
با تشکر از mlika برای تایپ این کتاب .
خلاصه داستان : می گل و مهتاب با مادرشان زندگی میکنند. می گل به دلیل بیماری مادرش و احتیاج مجبور می شود علاوه بر کار در شرکت عصر ها هم به عنوان کارگر و به جای مادرش به منزل دکتری برود. او نمی داند که دکتری که در خانه اش کار میکند همان مهندس شرکتشان است. مهندس بعد از اینکه می گل را میشناسد سعی در نزدیک شدن به می گل دارد ولی می گل به دلیل برخوردی که روز اول بینشان صورت گرفت تمام راههای نزدیک شدن را میبندد تا اینکه …

باد سرد پاییزی به صورتم تازیانه می زد، زیپ پالتویم راتا روی چانه بالا کشیدم و بی صبرانه به انتظار تاکسی ماندم
. دردل
مدام به فواد بدوبیراه می گفتم که حاضر نشده بود قید خوابش را بزندو مرا به دانشگاه برساند. اگرچه فواد تمام شب
گذشته را شیفت شب بود ودر بیمارستان به مداوای بیماران مختلف پرداخته بوداما باز هم انتظار داشتم که مرا در این های
سرد به دانشگاه برساند. با شنیدن صدای بوق تاکسی به خودم آمدم و بدون معطلی خودم را روی صندلی آن انداختم.
ساعتی بعد در هیاهوی دختران و پسرانی که به دانشکده هجوم می آوردند خودم را گم کردم
. مغرورانه و با گامهایی محکم
بدن توجه به اطرافم به طرف سالن کلاسها رفتم. از دور ندارا دیدم .
ازهمانجا برایم دستی تکان داد و من باتبسمی جواب اورا دادم
. و به طرفش رفتم. ندا تنها همکلاسی بود . که موفق شده
بودم با او رابطه برقرار کنم. در واقع اخلاق من به گونه ای بود که خیلی به ندرت پیش می آمد با کسی صمیمی شوم. البته
صمیمی که نه در حد یکرابطه دوستانه فقط همین. فکر کنم پایداری رابطه من و ندا هم به این علت بود که او توانسته بود
مرا به چنین اخلاقی به عنوان دوست خود بپذیرد. ندامثل همیشه شادو قبراق به نظر می رسید. ابتدا به گرمی خوش و بشی
با هم کردیم بعد اونگاهی به سر تا پایم انداخت . و با حرص گفت :
-فرناز جان حیف از این همه خوشگلی که خدا به تو داده.
تبسمی کردم و با آرامی گفتم
: حالا چرا حیف؟

نام کتاب : یاسمین (این کتاب کامل می باشد)
نویسنده : م.مودب پور (مرتضی مودب پور)
حجم کتاب : ۴ مگابایت
قالب کتاب : PDF
تعداد صفحات : ۵۶۰
دسته » ادبیات » رمان عاشقانه

نام کتاب : دا : خاطرات سیده زهرا حسینی
نام پدید آورنده : سیده اعظم حسینی
مشخصات نشر : تهران : شرکت انتشارات سوره
مهر ، ۸۷
شمارگان : ۲۵۰۰ نسخه
تا به امروز این کتاب به چاپ ۱۰۰ رسیده است . پس این کتاب را از دست ندهید
چکیده
” دا ” داستان زندگی دختری که سراپای آن صبوری و استقامت است . زهار حسینی دختری که ۵ سال اول زندگی خود را در محله کردنشین رباط در بصره گذرانده بود . او و خانواده اش خودشان را به سختی که رژیم عراق بر آنها تحمیل کرده بود وفق داده بودند . پدرشان همیشه در ماموریت های سری به سر می برد . پس از مدتی رژیم عراق به پدر او مشکوک و او را زندانی می کند و خانواده را مجبور کرده که از طریق مرز آبی به ایران بروند . آنها به کمک دایی ، خود را به خرمشهر می رسانند . هنوز چند روزی از اقامت آنها نمی گذرد که رژیم عراق حمله می کند ، زهرا در آن موقع ۱۷ ساله بود و همه چیز را می توانست درک کند لذا برای کمک به مجروحین و دفن جنازه ها شتاب می کند یکی از آن جنازه ها پدر بود که با دستهای خود دفن می کند . پس از ۱۱ روز علی (برادرش) شهید شده و غم او دو چندان می شود . در سال ۵۹ طی یک ماموریت امدادی از کر ، ستون فقرات ، بازو و دست مجروح و مستقیم به بیمارستان خارج از خرمشهر انتقال می یابد . در این هنگام خانواده اش درر یک کمپ در سربندر زندگی خود را می گذراندند تا اینکه پس از مدتی به کمک یکی از آشنایان (محمدی) به تهران می روند . در سال ۶۰ زهرا با حبیب مزعلی ، مردی سپاهی و مقید ازدواج می کند . در آن هنگام ترورهای زیادی انجام می گرفت لذا حبیب زهرا را به آبادان برده و ساکن می شوند در سال ۶۱ پسرش عبدالله و پس از یکسال دخترش هدی به دنیا می آید . در سال ۶۳ به تهران برگشته و در آنجا ساکن می شوند ولی زهرا باز هم به عشق خرمشهر زنده و پاینده است .
بخش پایانی کتاب رمان بانوی جنگل نوشته فهیمه رحیمی
فرهاد در مقابل پایه هیده نشست و گفت : وقتی جنگل زندگی باشد و من هم مرد جنگل باشم آیا تو حاضری به عنوان بانوی جنگل با مرد جنگل زندگی کنی؟
گونه های هدیه از شرم سرخ شدند و سرش را به زیر انداخت و گفت : معنی این حرف یعنی خواستگاری . اگر مرد جنگل از من خواستگاری کند می پذیرم که همسرش باشم
فرهاد دست او را به لبهایش نزدیک ساخت و بوسه ای بر آن نواخت و گفت مرد جنگل از بانویش سپاسگزار است و قول می دهد برای او کلبه ای از عشق و محبت بنا کند


اگه اقا جونت بیاد و تو رو اون بالا ببینه عصبانی میشه . مگه نمیونی چقدر به این گل و درختها اهمیت میده . تو با هر حرکتی کلی از شکوفه هاشو حروم میکنی . بیا پایین مادرجون بیا پایین
دو دستم را محکم به یکی از ساقه های درخت قلاب کردم و در حال تاب خوردن میان خنده و سر وصدا گفتم
نمی دونی مادر جان این بالا چقدر عالی میشه ، سه تا حیاط اون طرفتر رو هم دید
مادر وحشت زده زیر پای من ایستاد و فریاد زد
این چه کاریه ؟ مگه خل شدی دختر ؟ میافتی خدای نکرده می میری ….
بخشی از کتاب رمان سال های بی کسی نوشته مریم جعفری

کتاب رمان بامداد
نوشته فهیمه نادری فرد از کاربران کتابخانه آریا ( da3tan )
انتشار : تابستان ۸۹
با دو فرمت الکترونیکی (pdf) و برای خواندن در گوشی های موبایل جاوا (jar)
بنام خالق زیبایی ها
سلام من بامداد عروجی هستم .پسری خوشتیپ و خوش قیافه و خیلی خیلی دختر کش . البته برای تظاهر هم که شده در ظاهر متین وموقر و بی اعتنا به دخترا ولی وقتی خودمون باشیم آتیش…
برای همین هم خیلی از دخترا از من خوششون میاد و الکی اعتراف می کنن که غرور و شخصیت منه که اونا رو دنبالم می کشونه شاید راست بگن ولی من باور نمی کنم . اصولا آدم دیر باوریم و حسابی کشته مرده چاخان بافی واسه همینم ارتباط تلفنی رو به رودر رو ترجیح می دم چون احتمال رو شدنش خیلی کمه و تا دلت بخواد هم حرف می زنی و دختره پول پرست هم نمی تونه به بهانه های الکی پوستت کنه فقط یه عیب داره که خودتون می دونید و نیازی به گفتنش نیست
دانلود کتاب داستان و رمان >>> رمان ایرانی بامداد
دخترک نگاهی به ماشینم کرد و چند قدم اون طرف تر رفت نیش خندی زدم و گفتم: ببین دیگه کیا دارن برام ناز می کنن
چند قدمی که اون طرف رفته بود جبران کردم و گفتم: مگه برای ماشین دست تکون نمی دادی؟
نگاهی به من کرد و گفت: من برای تاکسی دست تکون دادم نه واسه شما
یکی از ابروهامو انداختم بالا و گفتم: فکر کن اینم تاکسیه می خوای برسونمت؟
سرشو خم کرد و با صدای آروم و دو رگه گفت: ولی من تنها نیستم
حوصله شو نداشتم برای همین پامو گذاشتم روی گاز و گفتم: ببین دختر جون برام اهمیتی نداره تو تنهایی یا با کسی هستی . من خودم تنها بودم داشتم می رفتم خونه می خواستم سر راه تو رو هم برسونم
چاقویی جلوی چشمام گرفت و گفت: گورتو گم کن وگرنه حسابتو می رسم
با تاسف سرمو تکون دادم و گفتم: عاقبت ثواب کردن
(ادامه…)

کتاب رمان زیبای فریاد
نوشته خانم رقیه نصرالله پور ( ستاره )
انتشار در کتابخانه الکترونیکی آریا
با عرض پوزش از ایشون به خاطر تاخیر در رمان انتشار
ماه اسفند هم تموم شد و بهار با تموم قشنگی هاش اومد و این قشنگی و طراوت توی خونه ی ما هم قدم گذاشت . پرهام هنوز به گفته دکتر احترام گذاشته بود و ازم دوری میکرد . میترسید دوباره حالم بد بشه . نمیدونم ، شاید گفته دکتر بهانه ای براش بود تا ازم دور باشه .. لحظه سال تحویل کنار پرهام بودم . اولین سالی بود که عید کنار کسی بودم که دوستش داشتم . کنار کسی که درکنارش بودن آرزومه . آرزومه که توی آغوشش زندگی کنم و صدای نفس هاش لالایی شب هام باشه . شب هایی که هیچوقت برام تکرار شدنی نیستند . بعد از سال تحویل همه به پرهام زنگ زدن و سال نو رو تبریک گفتن .
صبح زود بیدار شدم و خونه رو تمیز کردم . ساعت نه بود که پرهام بیدار شد و رفت دوش بگیره . وقتی اومد من لباسم رو پوشیده بودم . با دیدن من غم بزرگی توی چشماش نقش بست . حوله رو از روی سرش برداشت و به کیفم نگاه کرد :
- فکر نمیکردم اینقدر دقیق باشی که بخوای سر سال بری .
بلند شدم و به طرفش رفتم حوله رو به موهاش کشیدم . چشمای پف کرده اش نشون میداد شب بدی رو گذرونده .
- دیشب نخوابید ی؟
- چرا ! خوابیدم .
پرهام بگو تو هم دوستش داری . بگو به خاطر رفتن من ناراحتی . بگو شب بدی بود . بگو که دوستم داری … بگو که …
- راستش نه نخوابیدم . میخواستم در مورد یه چیز مهم تصمیم بگیرم . در مورد شرکته .
هنوز هم مغرور و شکست ناپذیری پرهام . کاش کمی از اون غرورت رو از دست میدادی . کاش مدونستی دلم چقدر شکسته ….
(ادامه…)
دانلود رمان هوس از تهمینه کریمی

زمان نمی گذرد
صدای ساعت شماته تکرار است
خوشا به حال کسی
که لحظه لحظه اش از بانگ عشق سرشار است
نور خورشید روی صفحه ی شیشه ای ساعتش تابید و انعکاس ان در چشمان خسته، اما پر هیجان مهسا افتاد. موهای روی پیشانیش به هم چسبیده بود و از یقه مانتوی کتان سفیدش حرارت شکنجه اوری بیرون می زد. نگاه بی تابش را به صف طویل ماشین های پیش رویش انداخت و زیر لب نالید: اگه از من بپرسن جهنم از نظر تو چه جوریه حقیقتاً این صحنه رو توصیف میکنم.
رمان کژال از م.مودب پور

رمان کژال ,دانلود کژال,دانلود کتاب کژال ,دانلود رمان مودب پور,دانلود رمان عاشفانه

