لینکدونی

آخرین ارسال های انجمن RSS انجمن ايران ويج – گالری عکس

  • با خطا روبرو شدیم! که نشان دهنده‌ی اینست که خوراک کار نمی‌کند. دوباره تلاش کنید.


دانلود رمان ایرانی پدرسالار اثر ناهید سلیمان خانی

دانلود رمان ایرانی پدرسالار

این موضوع هیچ ربطی به ازدواج من و شما نداره ، شما هم بهتره خیال کنید که ما هیچ نسبتی با هم نداشتیم
خانم طلاچی من جا نمیزنم . شما باید با من ازدواج کنید . هر شرطی داشته باشین من می پذیرم
سکوتم باعث شد دوباره حرف بزند : خانم پریا ، خواهش می کنم دست از لجبازی بردارین . من چه هیزم تری به شما فروختم که حاضر نیستین حتی به پیشنهاد من فکر کنید ؟ میدونم که ملاحظه خواهرم و مرتضی را می کنید ، ولی بدونین اون دو تا زندگی راحتی دارن . یه کم به فکر خودت و من باشید
شما متوجه نیستین ، من امادگی ازدواج ندارم
میدونم که زندگی با مرتضی صدمه خوردین ، اما من سعی خودمو می کنم که خوشبختتون کنم
شما بهتره بیشتر فکر کنید و من باید الان قطع کنم ….
بخشی از کتاب رمان زیبای پدر سالار نوشته ناهید سلیمان خانی

Continue reading “دانلود رمان ایرانی پدرسالار اثر ناهید سلیمان خانی” »

iconبرچسب ها: , , , , , , , , , , , , , ,
  • نویسنده :
  • پنجشنبه, ۱م , مهر , ۱۳۸۹
  • نظرات شما: ۳
  • دانلود کتاب رمان گندم – نوشته م.مودب پور

    دانلود کتاب رمان گندم – نوشته م.مودب پور

    Continue reading “دانلود کتاب رمان گندم – نوشته م.مودب پور” »

    iconبرچسب ها: , , , , , , , , , , , , , ,
  • نویسنده :
  • جمعه, ۱۲م , شهریور , ۱۳۸۹
  • نظرات شما: ۷۵
  • دانلود رمان غزال – طیبه امیرجهادی

    دانلود رمان غزالطیبه امیرجهادی

     
    iconبرچسب ها: , , , , , , , , , , ,
  • نویسنده :
  • پنجشنبه, ۱۱م , شهریور , ۱۳۸۹
  • نظرات شما: ۱۵۷
  • رمان حسرت عشق

    رمان حسرت عشق


    چشم که گشودم خورشید غروب کرده بود و شب بساط مخملی اش را بر پهنای پیکر آسمان گشوده بود.
    نگاهم از آسمان بر روی ساعت دیواری افتاد.از روی تخت پایین آمدم و در حال مرتب کردنش به خود گفتم.”چقدر خوابیدم! الان دوباره صدای مادر در می آید.”
    از اتاق که بیرون آمدم صدای آروم و مودب فرهاد مرا بر جای خود نگه داشت.
    _سلام خاله مهسا!
    خم شدم و او را بغل کردم .به گونه اش بوسه ا زدم و گفتم:
    _سلام به روی ماهت خاله جون.
    برای کمک به مادر وارد آشپز خانه شدم.نرگس با دیدنم لبخندی زد و گونه ام را بوسید و گفت:
    _سلام حالت چطوره؟
    مادر به جای من جواب داد:
    _می خواستی چطور باشه مادر؟!کاش مهسا هم مثل تو ذره ای عقل داشت.این طور حداقل من و پدرت اینقدر عذاب نمیکشیدیم.
    _چطور مگه؟باز خواستگار جدیدی پیدا شده؟
    _پیدا شده…؟الان چند ماهه که آقای کمالی منتظر جواب خانم نشسته.

    Continue reading “رمان حسرت عشق” »

    iconبرچسب ها: , , , , , ,
  • نویسنده :
  • دوشنبه, ۱م , شهریور , ۱۳۸۹
  • نظرات شما: ۲۹