• خرید vpn
  • ما هنـوز به فـردایی روشـن امید داریم

    صفحه اصلی » داستانک , مطالب جالب و خواندنی » گـل سـرخـی بـرای مـحـبـوبـم . . .
    کد خبر : 9942

    گـل سـرخـی بـرای مـحـبـوبـم . . .

    طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به

    چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد .

    گـل سـرخـی بـرای مـحـبـوبـم . . .Reviewed by Aryan♥ on Aug 1Rating:

    ” جان بلانکارد ” از روي نيمکت برخاست لباس ارتشي اش را مرتب کرد و به تماشاي انبوه مردم که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد . او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .

    از سيزده ماه پيش دلبستگي‌اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي در فلوريدا, با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود, اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد, که در حاشيه صفحات آن به چشم مي‌خورد. دست خطي لطيف که بازتابي از ذهني هوشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول ” جان” توانست نام صاحب کتاب را بيابد: “دوشيزه هاليس مي نل” . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند.

    ” جان ” براي او نامه اي نوشت و ضمن معرفي خود از او درخواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد جان سوار کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود .در طول يکسال و يک ماه پس از آن , آن دو به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه اي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد…

    ” جان ” درخواست عکس کرد ولي با مخالفت ” ميس هاليس ” روبه رو شد . به نظر هاليس، اگر ” جان ” قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد . ولي سرانجام روز بازگشت ” جان ” فرارسيد آن ها قرار نخستين ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعدظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک. هاليس نوشته بود : تو مرا خواهي شناخت از روي گل سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت .

    بنابراين راس ساعت 7 بعدالظهر ” جان ” به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود . ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنويد :

    ” زن جواني داشت به سمت من مي‌آمد, بلند قامت و خوش اندام, موهاي طلايي‌اش در حلقه‌هاي زيبا کنار گوش‌هاي ظريفش جمع شده بود , چشمان آبي رنگش به رنگ آبي گل ها بود , و در لباس سبز روشنش به بهاري مي مانست که جان گرفته باشد . من بي اراده به سمت او قدم برداشتم , کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد . اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پرشوري از هم گشوده شد , اما به آهستگي گفت ” ممکن است اجازه دهيد عبور کنم ؟ ” بي‌اختيار يک قدم ديگر به او نزديک شدم ودر اين حال ميس هاليس را ديدم . تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود زني حدودا 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود و مچ پايش نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند

    دختر سبز پوش از من دور مي شد , من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرارگرفته ام . از طرفي شوق وتمنايي عجيب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا ميخواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معناي واقعي کلمه مسحور کرده بود , به ماندن دعوتم مي کرد .

    او آن جا ايستاده بود با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام و موقر به نظر مي رسيد وچشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد . ديگر به خود ترديد راه ندادم . کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد , از همان لحظه فهميدم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود , اما چيزي به دست آورده بودم که ارزشش حتي از عشق بيشتر بود , دوستي گرانبهايي که مي توانستم هميشه به آن افتخار کنم .

    به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين .وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم .

    من ” جان بلانکارد” هستم و شما هم بايد دوشيزه مي نل باشيد . از ملاقات شما بسيار خوشحالم . ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمي‌شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است !

    تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست !

    www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌


    طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به

    چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد .

    دوره های نوروزی عصر شبکه

    مطالب مرتبط

    ویژه های ایران ویج

    دیدگاهها (۲۲)



    • Aida

      واقعا عاشقانه و حقیقی بود.
      ممنون

    • محبوبه

      سلام : همه نظرها رو خوندم همتون راست میگین این داستان یک استثنا بود اما غیر ممکن نیست

    • hani

      مرسی واقعا عالی بود برای چند لحظه از واقعیت وجودی مردها فاصله گرفتم و احساس قشنگی بهم داد

    • عاطي

      خيلي عالي بود.

    • محسن

      عالی بود احسنت
      خدا قوت

    • زمستان

      داستانتون برای یک لحظه انسان را به فضای خلصه ی ذهن میبرد که آیا اگر من در آن شرایط قار بگیرم چنین خواهم کرد…

    • entezar

      عالی بود

    • entezar

      عالی بود اول فقط عکس رو دیدم بعد داستان رو خوندم اگه اجازه بدی بذارمش تو وبلاگ تا دوستامم بخوننش ok

    • مهتاب

      ……………………………………………………..فقط سکووووووووووووووووووت

    • Anahita

      ای بابا ، ای بابا.. من بارها تو وسایل نقلیه عمومی دیدم چندتا ازین آقایون نسبتاً محترم دور هم گوش چسبوندن به یه گوشی و یکیو پشت خط مسخره میکننو یواشکی بهش میخندن.. بعد معلوم میشه که دوست دختر یکی ازون آقایون بوده که به دروغ واسش لاو میترکوندن.. خوب پسرگلم اگه ازش خوشت نمیاد دنبال کسی بگرد که برات باارزش باشه.. اینکارا فقط باعث میشه همه بگن عشق اینطورشده اونطور شده . البته تو خانومها هم همینطور میشه. این چیزهارو تو واقعیت هم میشه پیدا کرد فقط ما فراموش کردیم خودمون باعث شدیم. همه ما دنبال عشق میگردیم اما وقتی به یکی میرسیم کارهایی ازمون سر میزنه که نمیدونم چی باید درموردش گفت اگه یه کم خودمون رو تغییر بدیم ، میتونیم مثل اونا که نه از اونا عاشقتر و مهربونتر باشیم @};-

    • Iman

      ای ول حسین دمت گرم تجربه ی جالبی بود. واقعا ممنون :-) من به خودم افتخار میکنم که دوستی مثل تو دارم 😉

    • فرشته

      کاش همه آدما فقط از دور نظاره گره زیبایی ظاهری نمی شدن شاید زیباترین ها رو باید از نزدیک دید!
      سپاس

    • بهنام

      وقعا عالی بود

      مسلما خیلی خوش شانس بوده که تونسته همچین دختری رو پیدا کنه

      خوش به حالش

      • احمدنیا

        بهنام جان دختر خوب زیاد هست باید گشت و کمی جلو تر از بینی رو دید 😡

        • فرشته

          جوینده یابندس. باید فکر کنیم که جویای چه هستیم.

      • golnaz

        بهنام جان اتفاقاً برعکس، دختره خوش شانس بوده که با چنین مردی آشنا شده، اگه 1 مرد ایرانی بود همون لحظه اول که اون خانم مسن رو میدید میزد به چاک!

        • entezar

          دمت گرم گل گفتی

        • زمستان

          من با نظر شما مخالفم ایرانیها انسانهایی فوق العاده احساساتی هستند اتفاقا اگر عشقی حقیقی هم متولد بشه بی شک در میان ما پارسیها هست

          • golnaz

            احساساتی هستند ولی وفادار نه، نباید شعار داد باید واقع بین بود

            • golnaz

              کجای دنیا (البته غیر از بلاد اعراب) اینقدر مرد چند زنه هست

        • Parastoo

          واقعا درست گفتی احسنتتتتتتتتتتتتتتتتت

    • عفت

      اونقدر قشنگ بود که تا حالا نشده بود با خوندن داستانی اینجوری به وجد بیام…محشر بود.بابت زحمتاتون متشکرم

    ;کانال تلگرام ایران ویج اصلاحات نیوز آموزشگاه مهندسی عصر شبکه

    آخرین اخبار و مطالب

    پربحث ترین های هفته

    Sorry. No data so far.