• خرید vpn
  • ما هنـوز به فـردایی روشـن امید داریم

    صفحه اصلی » شعر و شاعرانه » عاشقانه های فروغ فرخزاد
    کد خبر : 68296

    عاشقانه های فروغ فرخزاد

    عاشقانه های فروغ فرخزادReviewed by Farnaz on Nov 1Rating: فروغ فرخزاد دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت اي دختر بهار حسد مي برم به تو عطر و گل و ترانه و سرمستي تو را با هر چه طالبي به خدا مي خرم زتو برشاخ لخت و عور درختي شكوفه اي با ناز مي گشود…

    عاشقانه های فروغ فرخزادReviewed by Farnaz on Nov 1Rating:

    فروغ فرخزاد

    www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌

    دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت
    اي دختر بهار حسد مي برم به تو
    عطر و گل و ترانه و سرمستي تو را
    با هر چه طالبي به خدا مي خرم زتو
    برشاخ لخت و عور درختي شكوفه اي
    با ناز مي گشود دو چشمان بسته را
    مرغي ميان سبزه ز هم باز مي نمود
    آن بالهاي كوچك زيباي خسته را
    خورشيد خنده كرد و ز انوار خنده اش
    بر چهر روز روشني دلكشي دويد
    موجي سبك خزيد و نسيمي به گوش او
    رازي سرود و موج به نرمي رميد از او
    خنديد باغبان كه سر انجام شد بهار
    ديگر شكوفه كرده درختي كه كاشتم

    *******************

    بوسه

    در دو چشمش گناه می خنديد
    بر رخش نور ماه می خنديد
    در گذرگاه آن لبان خموش
    شعله ئی بی پناه می خنديد

    شرمناك و پر از نيازی گنگ
    با نگاهی كه رنگ مستی داشت
    در دو چشمش نگاه كردم و گفت:
    بايد از عشق حاصلی برداشت

    سايه ئی روی سايه ئی خم شد
    در نهانگاه رازپرور شب
    نفسی روی گونه ئی لغزيد
    بوسه ئی شعله زد ميان دو لب

    عنوان کتاب : اسیر
    نویسنده : فروغ فرخزاد
    تاريخ نشر : دی ماه

    ******************

    ای نگاهت لای لائی سِحربار

    گاهوار کودکان بیقرار

    ای نفسهایت نسیم نیمخواب

    شسته از من لرزه های اضطراب

    خفته در لبخند فرداهای من

    رفته تا اعماق دنیاهای من

    ای مرا با شور شعر آمیخته

    این همه آتش به شعر ریخته

    چون تب عشقم چنین افروختی

    لاجرم شعرم به آتش سوختی

    **********************

    چون سنگها ٬ صدای مرا گوش می کنی

    سنگی و ناشنیده فراموش می کنی

    رگبار نوبهاری و خواب دریچه را

    از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

    دستِ مرا که ساقه سبز نوازش است

    با برگهای مرده هماغوش می کنی

    گمراه تر ز روح شرابی و دیده را

    در شعله می نشانی و مدهوش می کنی

    ای ماهی طلایی مرداب خون من

    خوش باد مستیت که مرا نوش می کنی

    تو دره بنفش غروبی که روز را

    بر سینه می فشاری و خاموش می کنی

    در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت

    او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟

    ***********************

    ای سراپایت سبز

    دستهایت را چون خاطره ای سوزان

    در دستهای عاشق من بگذار

    و لبانت را چون حسی گرم از هستی

    به نوازش های لبهای عاشق من بسپار

    باد ما را با خود خواهد برد.

    دوره های نوروزی عصر شبکه

    مطالب مرتبط

    ویژه های ایران ویج

    دیدگاهها (۰)



    ;کانال تلگرام ایران ویج اصلاحات نیوز آموزشگاه مهندسی عصر شبکه

    آخرین اخبار و مطالب

    پربحث ترین های هفته

    Sorry. No data so far.