• خرید vpn
  • ما هنـوز به فـردایی روشـن امید داریم

    صفحه اصلی » بیا تو بخندیم » بچه های بازیگوش
    کد خبر : 538653

    بچه های بازیگوش

    بچه های بازیگوشReviewed by Aryan on Apr 24Rating:   دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.     معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجودى پستاندار  عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد. دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده…

    بچه های بازیگوشReviewed by Aryan on Apr 24Rating:

    دختر و معلم

     

    دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.

        معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجودى پستاندار

     
    عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد.

    دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟

    معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است.

    دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم.

    معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟

    دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد.

     

    بچه

     

    يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.

    ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد.

    از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟

    مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، يکى از موهايم سفيد مى‌شود.

    دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفيد شده!

     

    کلاس درس

    .

    عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را
     
    تشويق مي‌کرد که دور هم جمع شوند.

    معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و بگوئيد
     
    : اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله.

    يکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مرده.

     

    کلاس درس

     

    معلم داشت جريان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى اين که موضوع براى بچه‌ها روشن‌تر شود گفت
     
    بچه‌ها! اگر من روى سرم بايستم، همان طور که مى‌دانيد خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود.

    بچه‌ها گفتند: بله

    معلم ادامه داد: پس چرا الان که ايستاده‌ام خون در پاهايم جمع نمى‌شود؟

    يکى از بچه‌ها گفت: براى اين که پاهاتون خالى نيست.

     

    سیب

    بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته بود: فقط
     
    يکى برداريد. خدا ناظر شماست.

    در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود. يکى از بچه‌ها رويش نوشت: هر چند تا مى‌خواهيد برداريد! خدا
     
    مواظب سيب‌هاست

    نوشته توسط محمد

    دوره های نوروزی عصر شبکه

    مطالب مرتبط

    ویژه های ایران ویج

    دیدگاهها (۶)



    • فرهادآژوان کرد

      باسلام:کلا”صفحه بیاتوبخندیم همه اش جالب است چه شعرسپهری وچه مطالب دیگرش ومن هم حدود4سال است که عضوایران ویج هستم وازاین موضوع خوشحالم وبرای همه آرزوی سربلندی وموفقیت دارم .کامتان شیرین وسایتتان دنباله دار.

    • s.z

      به هرکی نشون دادم خندید ولی نمیدونم چرامن نخندیدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
      شوخی کردم اینیکی واقعا قشنگ بود .

    • nazi

      mer3o jaleb bod.

    • zibaroo

      قشنگ بود و کلی خندیدم .

    • ross

      عضویت

    • نام شما...

      جالب بود متشکرم!!!!!

    ;کانال تلگرام ایران ویج اصلاحات نیوز آموزشگاه مهندسی عصر شبکه

    آخرین اخبار و مطالب

    پربحث ترین های هفته

    Sorry. No data so far.