• خرید vpn
  • ما هنـوز به فـردایی روشـن امید داریم

    صفحه اصلی » گونگون » روایت فیلم بردار گروه شیهد آوینی از لحظه شهادت سید
    کد خبر : 3466

    روایت فیلم بردار گروه شیهد آوینی از لحظه شهادت سید

    روایت فیلم بردار گروه شیهد آوینی از لحظه شهادت سیدReviewed by Aryan on Apr 9Rating: مرتضي شعباني ساعت 10 صبح روز سه شنبه 18/1/1372 جمع شديم توي روايت فتح، به همراه پرويز و يوسف وسايل را آماده كرديم و چيديم داخل ماشين، بچه ها يكي يكي سرمي رسيدند. احمد كوچكي، محمد جوانبخت، احمد شفيعي ها،…

    روایت فیلم بردار گروه شیهد آوینی از لحظه شهادت سیدReviewed by Aryan on Apr 9Rating:

    مرتضي شعباني

    ساعت 10 صبح روز سه شنبه 18/1/1372 جمع شديم توي روايت فتح، به همراه پرويز و يوسف وسايل را آماده كرديم و چيديم داخل ماشين، بچه ها يكي يكي سرمي رسيدند.

    احمد كوچكي، محمد جوانبخت، احمد شفيعي ها، آقا حشمت و بالاخره سعيد قاسمي. سعيد يكي را با خودش آورده بود كه قبلا نديده بوديمش، برعكس خود سعيد، خيلي خجالتي بود، سعيد رو كرد به ما و گفت: بچه ها! آقا سعيد يزدان پرست از هم كلاسي هاي دانشگاه و از قديمي هاي كردستان. بعد دو گروه شديم، گروه اول بعد از ناهار، سوار بر دو تا ماشين شدند و حركت كردند، ما هم بايد با پرواز ساعت ده و نيم شب خودمان را به اهواز مي رسانديم. قرارمان با گروه اول قبل از ظهر روز بعد سه راهي كرخه بود.

    عقربه ساعت فرودگاه مهرآباد، نه شب را نشان مي داد. همه آمده بودند بجز يوسف صابري كه منتظرش بوديم. آقا مرتضي با اصغر بختياري با هم صحبت مي كردند. هرازگاهي آقا مرتضي براي بچه هايي كه از كنارش رد مي شدند شكلك درمي آورد و گاه لپ بعضي از بچه ها را مي كشيد و مي خنديد. يوسف كه رسيد همگي سوار هواپيما شديم. آقا مرتضي و قاسم روي صندلي جلويي ما كنار هم نشستند قبل از اينكه سر مهمان دار بخواهد حرف هاي تكراري اش را بگويد، آقا مرتضي سرش را از لاي صندلي چرخاند و رو به ما گفت: نازنازي ها سلام و شروع كرد به خنديدن؛ درست مثل بچه ها. نيمه شب بود كه رسيديم اهواز، شب را در مهمان سراي استانداري اهواز خوابيديم.

    صبح يك پاترول از استانداري گرفتيم كه به انديمشك برويم، نزديكي شوش دانيال كه رسيديم نمي دانم آقا مرتضي بود يا قاسم، كه گفت بريم زيارت دانيال نبي(ع). از زيارت كه برگشتيم اصغر دست و دل بازي كرد و براي بچه ها سيب و پرتقال خريد، آقا مرتضي هم يك چفيه خريد، از آن چفيه هاي مشكي فلسطيني، چقدر سر به سرش گذاشتيم و شوخي كرديم. ساعت يازده رسيديم سه راهي كرخه، كمي جلوتر از سه راهي، هر دو ماشين كه روز قبل راه افتاده بودند با درهاي باز زير درختهاي اكاليپتوس پارك شده بودند. سعيد و يكي دو تا ديگه از بچه ها روي صندلي ها خوابيده بودند بقيه هم كه مثل لشكر شكست خورده زير سايه درخت ها دراز كشيده بودند با سر و صداي ما از خواب پريدند. همديگر را بغل كرديم. انگار سالهاست كه هم ديگر را نديده بوديم. اصغر همه را به كيك و نوشابه دعوت كرد، راه زيادي در پيش داشتيم؛

    به سمت فكه حركت كرديم. توي افق ابرهاي تيره و سياه آسمان و زمين را به هم دوخته بودند، برق هاي پي در پي، صداي غرش رعد. بوي خوش و معطر گلهاي بهاري، بوي خاك باران خورده، صداي پرنده هايي كه آرام و قرار نداشتند موقعيتي استثنايي به وجود آورده بود. هرچه به فكه نزديكتر مي شديم چاله چوله هاي جاده هم بيشتر مي شد. آرام آرام آسفالت ته كشيده مي شد. از زير طاق نصرتي كه رنگين كمان كشيده بود عبور كرديم، به موقعيت برغازه رسيديم. بيست كيلومتري فكه، برغازه محل استراحت و اقامتگاه شبانه مان بود. بر اثر بارندگي، كف يكي دوتا از سنگرها آب جمع شده بود، قاسم چكمه پلاستيكي پوشيد تا آب سنگرها را تخليه كند، ما هم خجالت كشيديم رفتيم كمكش.

    استراحت كوتاهي كرديم و حركت به سمت فكه. نمي دانم چقدر از ظهر گذشته بود كه رسيديم فكه ، منطقه عملياتي والفجر مقدماتي، همان كانال معروف گردان كميل، كمتر از دو ساعت تا غروب آفتاب مانده بود، خيلي وقت نداشتيم بايد زودتر كار را شروع مي كرديم، آقا مرتضي اشاره كرد دوربين را آماده كنيم. سعيد قاسمي رفت داخل كانال، روي شني تانكي كه در عمليات از كار افتاده بود، ايستاد و شروع كرد به صحبت از طولاني بودن مسير، خستگي بچه ها، لو رفتن عمليات، آماده بودن عراقي ها، قطع شدن ارتباط بچه هاي داخل كانال با عقبه.

    مي گفت: بچه ها سه روز توي اين كانال محاصره بودند، جنگيدند و مقاومت كردند، آب و غذاي شان تمام شده بود روز آخر مهمات هم نداشتند، اما عراقي ها جرات نمي كردند نزديك شوند. سعيد از آخرين مكالمات بي سيمي حاج همت و بچه ها مي گفت. بچه ها وصيت نامه هايشان را پشت بي سيم براي حاج همت مي خواندند، حاجي سلام ما را به امام برسان، به امام بگو ما مقاومت كرديم، بگو ما تا آخر ايستاديم، صداي هق هق گريه آقا مرتضي و پرويز از پشت سر مي آمد، بقيه بچه ها سرشان را پايين انداخته بودند براي اينكه صدايشان در نيايد لب شان را گاز مي گرفتند.

    آقا مرتضي برگشت سمت قاسم، قاسم از اينجا چي يادت مي ياد؟ قاسم رفت توي كانال، ما هم به دنبالش به زحمت از ميان سيم هاي خاردار حلقوي گذشتيم قبل از اينكه به مين هاي گوجه اي و واكسي برسيم قاسم برگشت سمت دوربين گفت: روز سوم بود كه بچه ها داخل اين كانال محاصره بودند، ما عمليات كرديم، همراه چند تا ديگه خودمان را رسانديم داخل كانال، كسي را زنده و سالم پيدا نكرديم، داشتيم برمي گشتيم عقب دستي پام رو گرفت، اشاره كرد سرم روبردم نزديك صورت تركش خورده اش، با صداي ضعيفي گفت: آب، آب، كمي بهش آب دادم، با همان صداي ضعيف گفت: به امام سلام برسون بگو تا آخرين فشنگ جنگيديم.

    آقا مرتضي چند متر آن طرف تر نشسته بود به يه جايي كه معلوم نبود كجاست خيره شده بود، يواش يواش داشتيم از كانال خارج مي شديم يادم نيست اول چه كسي شروع كرد خيلي زود همه هم نوايي كردند. كجاييد اي شهيدان خدايي بلاجويان دشت كربلايي. مي خواندند و گريه مي كردند. آقا مرتضي به اصغر گفت: يادت باشه فردا اين شعر را بخوانيم و ضبط اش كنيم. الان هم زودتر بريم مي خواهم برنامه ششم شهري در آسمان را ببينم. برگشت از من سئوال كرد، برنامه ششم را ديدي؟ بله ديدم. بانريشن (گفتارمتن) ديدي يا بدون نريشن؟ بدون نريشن. نه بايد با نريشن ببيني يه چيزه ديگه است. موقع برگشت اصغر رانندگي مي كرد آقا مرتضي هم كنارش نشسته بود، من و قاسم با دوتا ديگه از بچه ها عقب نشسته بوديم آقا مرتضي خيلي خوشحال و سرحال بود، تو مسير برگشت گفتيم و خنديديم نفهميديم كي رسيديم، برنامه رو نديديم چون يك ساعت زودتر پخش شده بود.

    هوا هنوز تاريك بود كه اصغر گفت حركت مي كنيم صبحانه را تو ماشين مي خوريم، من و آقا مرتضي جلو نشسته بوديم يوسف و پرويز و قاسم هم عقب نشسته بودند و مشغول خوردن صبحانه، اصغر هم رانندگي مي كرد، آقا مرتضي براش لقمه مي گرفت. خورشيد تازه طلوع كرده بود كه رسيديم پاسگاه رشيديه. ماشين ها را نزديك پاسگاه پارك كرديم، يوسف سه پايه را برداشت دو تا باطري با سه تا نوار هم داخل يك كيسه پلاستيكي گذاشتيم داديم دست سعيد يزدان پرست. پرويز تيپ را و من هم دوربين فيلم برداري و عكاسي را. اصغر هم دوربين عكاسي شخصي اش را برداشته بود، به سمت جايي كه به قتلگاه معروف شده بود براه افتاديم.

    www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌

    درست يك سال قبل هم قاسم و سعيد با هفت هشت نفر از دوستانشان كه در عمليات شركت داشتن آمده بودند به همين محل قاسم يك دوربين بتاماكس قراضه تهيه كرده بود، اصغر هم فيلم بردارشان بوده آمده بودند جنازه شهيد راحت را پيدا كنند، شهيد محمد راحت از بچه هاي اطلاعات عمليات بوده تو عمليات نزديك پاسگاه رشيديه به شهادت رسيده بوده كه بعد از عقب نشيني جنازه اش جامانده بوده. بچه ها پارسال همين مسير را آمده بودند تا گودال بزرگ كه بعداً به قتلگاه معروف شد بچه هايي را كه زمان عمليات مجروح مي شدند داخل اين گودال مي گذاشتند تا از تيررس دشمن در امان باشند، تعداد مجروحيني كه داخل گودال معروف به قتلگاه از شدت جراحات و تشنگي همگي در كنار هم به شهادت رسيده بودند به 120 تن مي رسيد، آقا مرتضي مي خواست قتلگاه را روايت كند. حركت كرديم به اول ميدان مين رسيديم آقا مرتضي اشاره كرد دوربين را روشن كنم، كنار سيم هاي خاردار بوديم كه قاسم با صداي بلند گفت: اينجا ميدان مين است، خيلي بااحتياط حركت كنيد، پشت سرهم، پاهاتون رو جاي پاي نفر جلويي بگذاريد، كسي خارج از ستون حركت نكند، معارف وند پاهاشو گذاشت روي سيم هاي خاردار تا بقيه عبور كنند.

    دوربين را روشن كردم. قاسم، سعيد، احمد شفيعي ها، يزدان پرست و احمد كوچكي وارد ميدان مين شدند، آقا مرتضي اشاره كرد پشت سرشان حركت كنم، تو مسير حركت هر از گاهي شاخك هاي زنگ زده مين هاي والمري از لابه لاي بوته ها ديده مي شد، بعضي جاها باد رمل ها را جابجا كرده بود مين ها مثل چغندر از خاك افتاده بودند بيرون، بااحتياط بيشتري راه مي رفتيم و درست پا را جاي پاي نفر جلويي مي گذاشتيم، كسي حرف نمي زد تنها صدايي كه شنيده مي شد صداي خش خش پاها بود كه از ميان بوته ها عبور مي كرد نفسم به شماره افتاده بود، قلبم با شدت بيشتري مي زد، صدايش را مي شنيدم. سي صدمتري، داخل ميدان مين شده بوديم، قاسم به مسيري كه انتخاب كرده بوديم اعتراض داشت، چند نفر با قاسم، هم عقيده بودند، حرفش اين بود كه اين مسير سال قبل نيست. اصغر آقا مرتضي را صدا كرد و گفت: همه منطقه مثل هم است چه فرقي مي كند همين جا مصاحبه ها را بگير. سعيد قاسمي هم گفت: خداوكيلي ما همه اطلاعات و عمليات هستيم، سال گذشته هم آمديم اينجا، الآن توي روز روشن بدون تير و تركش، بدون حضور دشمن و تهديد نمي توانيم راه را پيدا كنيم، بچه ها چطور شب عمليات زير آتش دشمن در اين ميدان معبر زدند و راه را گم نكردند.

    آقا مرتضي اصرار داشت قتلگاه را پيدا كنيم مي گفت من با آنجا كار دارم. اينجا دو گروه شديم قرار شد هر كه زودتر به قتلگاه رسيد گروه ديگر را خبر كند حشمت، جوانبخت، احمد كوچكي و قاسم با هم رفتند، معارف وند تخريب چي و راهنما بود و سر ستون ما شد پشت سرش سعيد قاسمي، احمد شفيعي ها، من و پرويز و آقامرتضي و سعيد يزدان پرست پشت سرما، اصغر و يوسف هم نفرات آخر بودند. آقا مرتضي مي خواست از پشت، از سروپاهاي بچه ها فيلم بگيرم. تو مسير حركت ناخواسته به يك معبر رسيديم، معبري كه شب عمليات بچه ها باز كرده بودند، در طول معبر تجهيزات بجا مانده رزمنده ها و شهدا زياد به چشم مي خورد، كوله پشتي، اسلحه، خشاب، قمقمه، قوطي كنسرو و… همين راه نصف و نيمه غنيمت بود راه را گرفتيم و ادامه داديم تا جايي كه ديگر از معبر خبري نبود، ايستاديم، معارف وند و سعيد به دنبال مسير مطمئن مي گشتند، احمد شفيعي ها رفت سراغ تجهيزات و آنها را وارسي مي كرد، من هم مشغول فيلم گرفتن بودم، اصغر نشسته بود تا از يك پوتين و نارنجك عكس بگيرد، يك مين والمري تو فاصله نيم متري من بود داشتم ازش فيلم مي گرفتم.

    آقامرتضي گفت چكار مي كني، اينكه ضد نوره، گفتم از پشت نور خورده، خيلي قشنگه. آقامرتضي به سعيد گفت چرا وايستاديد بريم ديگه، سعيد گفت در ميدان مين بايد با طمأنينه رفت آويني جان، چند لحظه بعد به راه افتاديم، چند قدمي نرفته بوديم كه صداي انفجار گوشم را پر كرد، براي چند لحظه چيزي نمي شنيدم، آرام آرام زنگي در گوشم پيچيد روبرو خبري نبود، به عقب برگشتم، دود و خاك ناشي از انفجار در هوا معلق بود نمي دانستم چه اتفاقي افتاده، پرسيدم كسي زخمي شده؟ پرويز پشت سر من بود گفت: من، من زخمي شدم، باد ملايمي مي وزيد، گرد و خاك پراكنده شد، ديدم آقامرتضي و سعيد يزدان پرست نزديك هم افتاده اند، صورت آقامرتضي روبه ما بود سعيد را موج انفجار به پشت برگردانده بود سعيد قاسمي “يا حسين” گويان به زخمي ها نزديك مي شد همان طور كه نيم خيز بودم دوربين را رو شانه ام گذاشتم شروع كردم به فيلم گرفتن. سعيد و معارف وند خيلي زود خودشان را به زخمي ها رساندند از داخل ويزور (چشمي) دوربين سعيد را مي ديدم كه چفيه را از دور گردنش باز كرد و مشغول بستن پاي آقامرتضي شد.

    www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌

     

    متوجه شدم دوربين فيلم نمي گيرد نگاهي به دوروبرش كردم يكي از تركش ها تيپ را سوراخ كرده بود، دوربين را كنار گذاشتم اصغر و يوسف هم رسيدند اصغر مشغول عكاسي شد احمد شفيعي ها كمرش را گرفته بود، يكي از تركش ها تو كمر احمد نشسته بود، پرويز هم چنان روي زمين دراز كشيده بود و ناله مي كرد، دلداريش دادم گفتم چيزي نيست عصباني شد گفت: يعني چي كه چيزي نيست از پام داره خون مي ياد، گفتم پشت سرت را نگاه كن وقتي برگشت و آن منظره را ديد تا آخر چيزي نگفت.

    همه بچه ها كنار آقامرتضي و سعيد يزدان پرست جمع شده بودند، بندهاي كفش و كمربندم را باز كردم دادم به سعيد تا بقيه شريان ها را ببندد مين درست زير پاي آقامرتضي منفجر شده بود پاي راستش از زير زانو قطع شده بود پشت ران پاي چپش هم شكاف عميقي برداشته بود تعدادي تركش هم به بازو و كمرش خورده بود با اين همه اصلا ناله نمي كرد سعيد يزدان پرست كه پشت سر آقامرتضي حركت مي كرد و مين مقابلش منفجر شده بود يك عالمه تركش به سينه و شكمش خورده بود و چند تا هم به دست و صورتش زانوهايش هم در اثر موج انفجار شكاف برداشته بود. پلاستيكي

    www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌

     

    آقامرتضي را كه خواستيم روي برانكاد بگذاريم فريادش بلند شد و گفت: مرا كجا مي خواهيد ببريد، مي خواهم همين جا شهيد شوم، بگذاريدم كنار همين بچه ها، دوست دارم همين جا بمانم. يكي از بچه ها به شوخي گفت: اگر قرار باشه شهيد بشي، مي شي، حالا بايد بريم
    هم كه دستش بود و نوار و باطري ها را داخل آن گذاشته بود سوراخ سوراخ بود مثل آب كش.

    آقامرتضي و سعيد هيچ كدام ناله نمي كردند حتي صداي يك آخ هم ازشون شنيده نشد. گروه قاسم دهقان كه صداي انفجار را شنيده بودند خودشان را به ما رساندند، قاسم تجربه اش بيشتر از بقيه بود، صحنه را كه ديد رفت سراغ تيرك هاي ميدان مين، چهار تا از آنها را كند، اوركت بچه هارو گرفت و دكمه هايشان را بست و تيرك ها را از ميانشان عبور داد.

    آقامرتضي ساكت و آرام دراز كشيده بود، دست چپش را زير سرش گذاشته بود دست راستش را هم روي صورتش، مثل هميشه، هميشه همين طور دراز مي كشيد و مي خوابيد، فقط هرازگاهي نيم خيز مي شد و به اطراف و پاهاي زخمي و قطع شده اش نگاهي مي كرد. اصغر كنار آقامرتضي نشسته بود عينك اش را از چشمش برداشت و وسايل داخل جيبش را كه پراكنده شده بودند را جمع و جور كرد. قاسم برانكادها را آماده كرده بود، قرار شد چهار نفر يك برانكاد و چهار نفر ديگر برانكاد دوم را بردارند، آقا حشمت كه تخريب چي و يك پايش مصنوعي بود قرار شد سر ستون باشد و معبري باز كند تا گروه به عقب بازگردد. از دور صداي بالگرد به گوش مي رسيد فكر كرديم به طرف ما مي آيد اما هرچه چشم انداختيم چيزي نديديم. آقامرتضي را كه خواستيم روي برانكاد بگذاريم فريادش بلند شد و گفت: مرا كجا مي خواهيد ببريد، مي خواهم همين جا شهيد شوم، بگذاريدم كنار همين بچه ها، دوست دارم همين جا بمانم.

    يكي از بچه ها به شوخي گفت: اگر قرار باشه شهيد بشي، مي شي، حالا بايد بريم. يزدان پرست هم آرام و ساكت بود، وضع اش هم وخيم تر بود و خيلي زود از هوش رفت. آقامرتضي كاملا به هوش بود سرحال، فكر نمي كرديم شهيد شود. منطقه رملي بود و حركت در آن بسيار مشكل، هرازگاهي بچه ها استراحت كوتاهي مي كردند يكي از بچه ها پايش پنج سانتي متري يك مين والمري قرار گرفت كه حشمت گفت: تكان نخور، مين را از زمين درآورد و كناري گذاشت، چندمتري مانده بود كه از ميدان مين خارج شويم، آقامرتضي مرا صدا زد و گفت: مرتضي فيلم بگير، آخه نمي دانست دوربين تركش خورده و چندلحظه بعد هم از هوش رفت.

    ياد جمعه قبل افتادم، روز سيزده بدر بود، در منطقه عملياتي والفجر يك بوديم كارمان تمام شده بود، آفتاب هم داشت غروب مي كرد، چند تا عكس يادگاري گرفتيم و به آقامرتضي گفتم: بايست مي خواهم يك عكس تكي بگيرم، اوركت رنگ و رو رفته اش را روي شانه اش انداخت و دست هايش را روي سينه قلاب كرد و گفت: عكس حجله اي بگير.

    کلیدواژه ها :
    دوره های نوروزی عصر شبکه

    مطالب مرتبط

    ویژه های ایران ویج

    دیدگاهها (۰)



    ;کانال تلگرام ایران ویج اصلاحات نیوز آموزشگاه مهندسی عصر شبکه

    آخرین اخبار و مطالب

    پربحث ترین های هفته

    Sorry. No data so far.