• خرید vpn
  • ما هنـوز به فـردایی روشـن امید داریم

    صفحه اصلی » سیاسی » داستان اسارت راوی مستقر در یادمان عملیاتی دالانی سروآباد
    کد خبر : 2040651

    داستان اسارت راوی مستقر در یادمان عملیاتی دالانی سروآباد

    داستان اسارت راوی مستقر در یادمان عملیاتی دالانی سروآبادReviewed by on Aug 30Rating: به گزارش ایران ویج به نقل از شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از پیشمرگ روح الله، یادمان دالانی (منطقه عملیاتی والفجر ۱۰) ارتفاعاتی مرزی در ۳۵ کیلومتری جنوب مریوان و ۶ کیلومتری جنوب غربی روستای دزلی است. نزدیک ترین شهر…

    داستان اسارت راوی مستقر در یادمان عملیاتی دالانی سروآبادReviewed by on Aug 30Rating:

    به گزارش ایران ویج به نقل از شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از پیشمرگ روح الله، یادمان دالانی (منطقه عملیاتی والفجر ۱۰) ارتفاعاتی مرزی در ۳۵ کیلومتری جنوب مریوان و ۶ کیلومتری جنوب غربی روستای دزلی است. نزدیک ترین شهر عراق به این ناحیه یعنی شهر خرمال در ۱۰ کیلومتری این ارتفاعات واقع شده است. این ارتفاع در دی ماه سال ۵۹، توسط نیروهای سپاه مریوان به فرماندهی حاج احمد متوسلیان آزاد شد. این نقطه مشرف به شهر های خرمال، حلبچه، سید صادق عراق و دریاچه دربندیخان بوده و یکی از محورهای عملیات والفجر ۱۰ می باشد.

     

    عملیات های صورت گرفته در این منطقه

    ۱

    آزاد سازی ارتفاعات دالانی

    ۰۶/۱۰/۵۹

    سپاه و ارتش

    ۲

    آزاد سازی ارتفاعات تته و ژالانه

    ۰۱/۶۰

    سپاه

    ۳

    تصرف ارتفاعات لاتون وآسون

    ۲۲/۰۱/۶۰

    سپاه و ارتش

    ۴

    روح الله

          11/04/60

    ارتش و سپاه

    ۵

    محمد رسول الله

    ۱۲/۱۱/۶۶

    سپاه وارتش

    ۶

    تحریر القدس

    ۲۱/۱۱/۶۲

    لشکر ۳۲سپاه

    ۷

    والفجر ۱۰

    ۲۴/۱۲/۶۶

    سپاه

    ۸

    بیت المقدس ۴

    ۰۵/۰۱/۶۷

    سپاه

       

    پیشمرگ مسلمان کرد و آزاده سرافراز کاک شوکت صالحی از راویان مستقر در یادمان دالانی ضمن تشریح عملیات های صورت گرفته در این منطقه عملیاتی گفت: اوایل اسفندماه سال ۱۳۵۹ بود که لباس سبز پاسداری به تن کردم و برای دفاع از آرمان های انقلاب اسلامی سلاح به دست گرفتم. با برادر حاج احمد متوسلیان و شهید قجه ای و بسیاری از شهدای دیگر از نزدیک برخورد داشته ام و در جوارشان در برابر دشمن زبون جنگیده ام.

     

    اوایل سال ۱۳۶۴ که به اتفاق سه تن از همرزمانم برای عملیات شناسایی وارد خاک عراق شدیم؛ توپخانه حزب بعث در یکی از روستاهای اطراف شهر خرمال مستقر بود و به راحتی مناطق مرزی ما را هدف گلوله قرار می داد و ما وظیفه داشتیم که محل کامل توپخانه را شناسایی کنیم و گرای محل را در اختیار توپخانه خودی قرار دهیم تا مردم بی گناه مرز نشین را از شر نیروهای بعثی نجات دهیم.

     

    متأسفانه چند ساعت بعد از ورود به شهر خرمال عراق لو رفتیم و در کمین نیروهای بعثی قرار گرفتیم و در نهایت بعد از ۴۸ ساعت درگیری، با ته کشیدن مهمات و به دلیل زخم هایی که بر بدنمان نشسته بود به اسارت نیروهای بعثی در آمدیم و به پایگاهی در ارتفاعات کانی مانگا منتقل شدیم. تا صبح ناله و فغان سر دادیم و نیروهای بعث حتی یک قطره آب هم به ما ندادند.

     

    صبح زود ما را به استخبارات کرکوک منتقل کردند. یک شب در زندان کرکوک ماندیم. در آنجا با پیر مردی که در زندان کرکوک زندانی بود هم صحبت شدیم. وقتی جریان دستگیری امان را برای پیر مرد تعریف کردیم، آه سردی کشید و گفت: کاش همانجا به شهادت می رسید و به دست این نا مسلمان ها اسیر نمی شدید.

     

    صبح زود به بغداد منتقل شدیم. ما را وارد یک اتاق کردند و به ما گفتند: لباس هایتان را درآورید و روی زمین دراز بکشید. بعد از آن چند نفر با چوب و چماق به جان ما افتادند و تا آنجا که می توانستند ما را کتک زدند. آن قدر کتک خورده بودیم که نمی دانستیم زنده هستیم یا مرده. یک آن به خودم آمدم و متوجه شدم که دو نفر زیر بغلم را گرفته اند و من را کشان کشان به طرف اتاقی می برند.

     

    وقتی وارد اتاق شدم متوجه شدم که چند نفر دیگر نیز در این مکان زندانی هستند. یکی از این اسرا به شدت زخمی بود و چون هیچ گونه درمان و دارویی در اختیار اسرا قرار نداشت، زخم روی بدنش کرم زده بود و کرم ها روی بدنش بالا و پایین می کردند، دریغ از یک قطره داروی ضد عفونی.

     

    یکی دیگر از اسرا قطع نخاع شده بود و حتی برای قضای حاجت نیز توان حرکت نداشت و سایر اسرا ایشان را کمک می کردند. چند روزی از این ماجرا سپری شد و این رزمنده دلاور مظلومانه به شهادت رسید و نیروهای بعثی بدون اینکه به کسی چیزی بگویند پیکر مطهر این شهید گرانقدر را با خود بردند و در محلی نامعلوم دفن کردند.

     

    چند روزی زیر شکنجه وحشیانه بازجوهای استخبارات بغداد قرار داشتیم و بعد از آن به اردوگاه الرمادی منتقل شدیم. مسئول اردوگاه در بدو ورود ما به اردوگاه گفت: ما برای زندانیان تازه وارد جشن پذیرایی داریم. ما هم که تا ان لحظه فقط کتک خورده بودیم، ابتدا فکر کردیم که راحت شده ایم، غافل از اینکه بعثی ها نه اسلام سرشان می شود و نه انسانیت. ما را داخل اتاقی که کف آن سیمان بود انداختند و چند نفری هم با کابل برق به جان ما افتادند. آن قدر ما را زدند که تمام کف اتاق پر شده بود از خون.

     

    بعد از آن ما در اتاق های جداگانه اردوگاه تقسیم کردند که کنار همدیگر نباشیم. در طول مدتی که اسیر بودم بارها تحت شکنجه های وحشیانه نیروهای بعثی قرار می گرفتم. حجم شکنجه ها و نوع آن برای افراد فرق می کرد؛ یک برادر طلبه که از نیروهای اعزامی شمال بود، روزی سه الی چهار مرتبه تحت شکنجه قرار می گرفت و در نهایت هم زیر شکنجه های وحشیانه مزدوران بعثی به شهادت رسید.

     

    تمام این شکنجه ها یک طرف و انتشار خبر رحلت امام خمینی(ره) یک طرف؛ تمام اردوگاه در ماتم و عزا فرو رفته بود و هر اتاق به طریقی برای امام خمینی (ره) مراسم تعزیه گرفته بود.  نیروهای بعثی حتی نمی توانستند شیون و زاری رزمندگان سپاه اسلام را ببینند و مدام ما را شکنجه می کردند که چرا عزاداری می کنید.

     

    سال ۱۳۶۹ بود که از بند اسارت نیروهای بعثی آزاد شدم، زمانی که از مرز قصر شیرین وارد خاک ایران اسلامی شدم با دیدن انبوه جمعیت احساس کردم که کسی در ایران نمانده و همه مردم به مرز قصر شیرین آمده اند. حضور مردمی که برای استقبال از آزادگان آمده بودند، تسکینی بود بر آلام و دردهای چند ساله ما در زندان بعث عراق.

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    کلیدواژه ها :
    دوره های نوروزی عصر شبکه

    مطالب مرتبط

    ویژه های ایران ویج

    دیدگاهها (۰)



    ;کانال تلگرام ایران ویج اصلاحات نیوز آموزشگاه مهندسی عصر شبکه

    آخرین اخبار و مطالب

    پربحث ترین های هفته

    Sorry. No data so far.