• خرید vpn
  • ما هنـوز به فـردایی روشـن امید داریم

    صفحه اصلی » سیاسی » بالشت را رویم انداخته بودم تا کسی با من مصاحبه نکند/ خبرنگار خارجی گفت فیلم راحتما به آقای خمینی نشان می‌دهم
    کد خبر : 2038435

    بالشت را رویم انداخته بودم تا کسی با من مصاحبه نکند/ خبرنگار خارجی گفت فیلم راحتما به آقای خمینی نشان می‌دهم

    بالشت را رویم انداخته بودم تا کسی با من مصاحبه نکند/ خبرنگار خارجی گفت فیلم راحتما به آقای خمینی نشان می‌دهمReviewed by on Aug 22Rating: به گزارش ایران ویج به نقل از گروه دیگر رسانه‌های خبرگزاری فارس، صابرنیوز نوشت: بعد از گرفتن عکس سلفی نمایندگان مجلس خصوصاً علی رضا رحیمی با موگرینی، رسانه ها با تیترهای…

    بالشت را رویم انداخته بودم تا کسی با من مصاحبه نکند/ خبرنگار خارجی گفت فیلم راحتما به آقای خمینی نشان می‌دهمReviewed by on Aug 22Rating:

    به گزارش ایران ویج به نقل از گروه دیگر رسانه‌های خبرگزاری فارس، صابرنیوز نوشت: بعد از گرفتن عکس سلفی نمایندگان مجلس خصوصاً علی رضا رحیمی با موگرینی، رسانه ها با تیترهای مشابه به اشتباه خبری با تیتر "از همسفرگی با رزمندگان تا همسفرگی با اصلاح‌طلبان" منتشر کردند و در آن مدعی شدند آن نوجوان بسیجی که بعد از اسارت گزارشگر خارجی را امر به حجاب کرده، علی رضا رحیمی نماینده مردم تهران در مجلس بوده است در حالی که بنا به تصاویر و فیلم ها ی موجود آن بسیجی کم سن وسال مهدی طحانیان بوده است و  رحیمی تنها دو بیت شعر در آن مصاحبه خوانده است.

    لذا خبرنگار ما برای روشن شدن موضوع با بسیجی نوجوان آن زمان ها یعنی مهدی طحانیان به گفتگو نشست که مشروح آن به شرح زیر است:
     
    *وقتی به عنوان اسیر وارد ارودگاه عراقی شدید چه چیزی بیشتر نظر شما را جلب کرد؟
    زمانی که وارد اولین اردوگاه شدیم خبرنگاران خارجی مرتب می آمدند و چون من کم سن ترین بودم هر خبرنگاری می آمد من را صدا می زد و در جمع خبرنگاران می برد و مصاحبه می کرد .
    از مصاحبه ای که وجود دارد بهتر در مقابلشان می ایستادیم و حرف خودمان را می زدیم البته حرف ها و کارهایمان تبعات داشت
    * آیا ایستادگی در برابر خواسته های ناحق خبرنگاران خارجی در اسارت تبعاتی هم برای شما داشت؟
    به واسطه هر خبرنگاری که می آمد و می رفت شاید ماه ها درگیر شکنجه، اذیت و آزار بودیم دشمن تمام سعی خود را می کرد که مقاومت ما را بشکند وتسلیم اراده آنها شویم و چیزی که میخواهند را بگوییم اما حقیقتا این نبود که ما بخواهیم تسلیم شویم چون ارزش هایی که برای جنگ و روحیه ای که رزمندگان داشتند در مقابل کارهای دشمن مانند کوه استوار بود .
    به چه دلیل عراقی ها اسرا را شکنجه می دادند
    درست است دشمن اذیت های بسیاری داشت و از نظر خودش فکر می کرد با این اذیت و آزارها می تواند ما را خرد کند تمام حرکت های دشمن، خشونت ها، استرس های روانی و روحی که به ما وارد می کرد نمی توانست در اراده های ما نفوذ کند و خدای نکرده باعث سست شدنمان شود نه تنها این نبود بلکه خدا گواه است ما حتی از آن اذیت و آزارها لذت هم می بردیم حتی با شکنجه هایشان عشق بازی می کردیم یعنی لذت می بردیم که برای عقیده، هدف و راهمان مقاومت می کردیم برای آن کتک می خوردیم و شکنجه می شدیم محال بود که دشمن می توانست روحیه ما را بشکند.
    هر کاری در طول اسارت کردند هرحقه و ترفندی به کار بردند بلکه بتوانند روحیه مقاومت ما را بشکنند و همان آدم هایی شویم که آنها می خواستند که الحمدلله محقق نشد.
    من همیشه سوژه خبرنگاران بودم هر خبرنگاری که می آمد مرا برای مصاحبه صدا می زد روی من حساس بودند و می خواستند که به خواسته آنها جامع عمل بپوشانم در حالی که شدنی نبود و با روحیات ما سازگار نبود همین باعث شده بود همیشه جنگی بین ما و آنها باشد.
    نمونه فیلمی که در حال حاضر وجود دارد ایستادگی ما را نشان می دهد یعنی ایستادگی و مقاومت ما همیشه به همین شکل بود.
     
    *آیا مأمورین زندان، فارسی هم متوجه می شدند؟
    فرماندهی که در اردوگاه ما حضور داشت سرگرد ارتش عراق بود که نیروی توجیه شده سیاسی ارتش بود و ایشان ۱۰ سال آموزش ساواک دیده و فارسی هم خیلی روان صحبت می کرد حتی از ما هم بهتر حرف می زد یعنی تا این حد به زبان فارسی مسلط بود.
      
     
    *برخورد این سرگرد عراقی با اسرا و خصوصاً جنابعالی چگونه بود ؟
     ایشان من را شناخته و دشمن خونی من شده بود طوری که یکسره تهدیدم می کرد که تو را ناقص می کنم فلج می کنم و کاری می کنم از مرگ بدتر. یعنی مرتب تحت هر عنوان و هر اتفاقی من را صدا می کرد و این رجزها را می خواند و تهدید می کرد. حتی یک بار هم این کار را انجام داد وقتی خبرنگاران آمدند و ما با همین صلابت در مقابلشان ایستادیم به خاطر دارم که جلوی خبرنگاران تهدیدم کرد و گفت حالا بلبل زبانی می کنی به فکر بعد هم باش.
     
    *شکنجه عراقی ها برای اسرای ایرانی چگونه بود؟
     جمعیت زیادی از عراقی ها آمدند و بچه های ما را با ضرب و شتم های خیلی وحشیانه از خواب بیدار کردند و راهی حمام، فاضلاب و دستشویی کردند زیر آب سرد با بدن لخت با کابل های فشار قوی که خدا شاهد است یکی از آنها به تن آدم می خورد مرگ را جلوی چشمش می دید و اینچنین شکنجه کردند آن شب داستانی شد و من را با واسطه نزد فرمانده بردند با مشت و لگد زد و گفت تو کارت تمام است امشب بلایی سرت میاورم که مثل یک تکه گوشت شوی و هر روز از خدا مرگ را آرزو کنی با هر زبانی و هر کاری گفتم تو آدم شوی اما نشدی و کار خودت را می کنی قصد داشت فلجم کند با باتوم به کمرم زد در آن لحظه که با فلج شدن فاصله ای نداشتم همین که می خواست بزند توسل کردم و فقط گفتم یا امام زمان.
     
    خدا شاهد است هیچ دردی احساس نکردم برایم خیلی عجیب بود باتوم به طرز عجیبی شکسته بود که انگار تمام اجزای آن حرفی برای گفتن داشت و می خواست چیزی را ثابت کند به محض دیدن این تصویر خشکشان زد آدمی که در هیچ کجا کم نمی آورد و همه زیردستش بودند، آدم متکبری که هر توصیف بدی در مورد شأن ایشان کنم کم است از این حیث شخصیت خاصی بود اما خشکش زده بود و تکان نمی خورد و مانند مجسمه سنگی سر جایش ایستاده بود زمانی گذشت و دیدم ایشان با اشاره به سربازها گفت این را ببرید من را بردند و دیگر آن فرمانده را در آن اردوگاه ندیدم رفته بود با مقامات بالادستی خود صحبت کرده بود که اجازه بگیرد اردوگاهی به نام اردوگاه اطفال درست کند قول و قرارهایی هم گذاشتند صد در صد با این روش موفق می شود و حتما چیزهایی که آنها می خواهند را محقق می کند اختیار کامل را به او داده بودند که هر بلایی را سرمان بیاورد.
     
    *علی رضا رحیمی هم در اردوگاه شما بودند؟
    در سال ۶۲ که قبل آن عملیات والفجر مقدماتی شده بود تعدادی اسرای نوجوان دیگر هم گرفته بودند که وارد اردوگاه شدند آقای رحیمی هم جزو آن بچه ها بود ما را به اردوگاهی به نام رمادیه ۱ منتقل کردند که اولین اردوگاه رمادیه بود و ما را به نام اردوگاه اطفال تمام بچه های کم سن و سال که در هر اردوگاهی از اردوگاه اسرای جنگی در عراق بودند طبق نقشه ای که کشیده بود همه را به آنجا بردند.
     
    *با تغییر ارودگاه وضعیت تان بهتر نشد؟
    فضایی بود که اکثر بچه ها تازه اسیر شده بودند و تجربه ای نداشتند ما باید با آنها صحبت می کردیم به خاطر دارم زمانی که وارد اردوگاه شدیم من در اتوبوس بودم پرده را که کنار زدم چشمم به سرگرد محمودی افتاد وقتی پیاده شدم پشت سرم راه افتاد و شروع به تهدید و رجز خوانی کرد که آقا مهدی اینجا دیگر عنبر نیست من از سید الرئیس که منظورش صدام بود، دستور دارم هر بلایی که می خواهم سر شماها بیاورم حتی می توانم شماها را بکشم هر کاری بخواهم می توانم انجام دهم اینجا دیگر حواست را جمع کن اگر بخواهی بلبل زبانی کنی حسابت با کرام الکاتبین است و باید فاتحه خودت را بخوانی تا وارد اردوگاه شدیم حرف هایش را ادامه داد از روز اول تا یک ماه تمام به طور مرتب ارشد آسایشگاه و مسئول را صدا می زد آنها را تهدید می کرد قانون و مقررات را می گفت که حق ندارید وقتی خبرنگاری می آید حرفی بزنید گفته بود وقتی خبرنگار می آید بگذارید فیلمبرداریش را بکند و زمانی که خواست مصاحبه کند نه انتظار داریم علیه خودتان حرف بزنید نه علیه ما اگر سوال سیاسی پرسیدند بگویید ما اسیریم و از مسائل سیاسی خبر نداریم.
    در هر صورت تمام هم و غمش این بود که فیلمی بگیرند سوالی بپرسند فقط در حد معرفی خودمان که چه کسی هستم و کجا اسیر شدم هر سوال دیگری پرسیدند بگوییم اطلاعی نداریم.
     بعد از این که حدود یک ماه از این اولتیماتوم ها و تهدیدها گذشت آزاد باش زده بودند و در محوطه برای هواخوری رفته بودیم که اتوبوس و تعدادی ماشین پشت آن آمدند بچه ها هروقت اسم خبرنگار را می شنیدند عزا می گرفتند مخصوصا قدیمی ترها که تجربه داشتند و می دانستند خبرنگار که می آید بعد آن چه تبعاتی دارد، بیشتر از آمدن خبرنگار دچار نفرت می شدند و از لحاظ روحی و روانی فشارهایی وارد می شد.
     
    * در خصوص آن مصاحبه که به اشتباه به آقای رحیمی منسوب می کنند توضیح بفرمائید
    یک فرمانده ایرانی داشتیم که تازه مسلمان شده بود قبل از آن علی الله مسلک و کرد بود که آمد و با من صحبت کرد و گفت مهدی خدا شاهده من تک تک سبیل هایم را نزد سرگرد (که درجه هم گرفته بود سرهنگ شده بود) گرو گذاشتم خیلی از تو کینه و عقده دارد و به من می گوید سر مهدی بلا می آورم و آدمش می کنم تهدیدت می کند من هم گفتم او را ببخش بچه بوده سعی کردم پرش به تو نگیرد خبرنگار آمد و مصاحبه کرد حواست باشد حرفی نزنی سرهنگ منتظر بهانه است و خدا می داند می خواهد چه بلایی سرت بیاورد.
    به من گفت حالا که قرار است خبرنگار بیاید به مهدی بگویید خودش را گوشه ای پنهان کند که خبرنگار او را نبیند نمی خواهم خبرنگار با او مصاحبه کند من به انتهای آسایشگاه رفتم بالشی را رو به روی خودم گرفته بودم که خبرنگاران بیایند و بروند.
    خبرنگار خانمی به همراه چند آقا از شبکه ۵ فرانسه آمده بودند خانمی هم به عنوان مترجم همراهشان بود وارد آسایشگاه شدند و با تعدادی از بچه ها مصاحبه کردند سرهنگ هم ژست گرفته بود و مغرورانه و متکبرانه نگاه می کرد تا حدودی از اتفاقات افتاده و سوالاتی که از بچه ها می پرسیدند و می گفتند ما اسیریم و اطلاعی نداریم راضی بود.
    وقتی سوالاتشان تمام شد و مطمئن شدم از آسایشگاه بیرون می روند بالش را کنار گذاشتم و راحت نشستم  داشتند از آسایشگاه بیرون می رفتند چیزی نمانده بود که خبرنگار خانم به بیرون برسد برگشت و نگاهی به انتهای آسایشگاه کرد و چشمش به من افتاد تا من را دید مانند این که شوک گرفته باشد نمیدانم چه شد که از رفتن پشیمان شد و به سمت من آمد فرمانده گفت مصاحبه تمام شد کجا می روی و به قدری خودش را حقیر کرده بود که ای کاش دوربین ها تصویرش را می گرفتند که التماس می کرد نمی خواهد با او حرف بزنی و به هزار دروغ متوسل شد که رای او را بزند می گفت من یک آسایشگاه پر از این بچه ها دارم بیا آنجا ببرمت اما هر کاری کرد خبرنگار متقاعد نشد و گفت می خواهم با او صحبت کنم یادم است که وقتی نزد من آمد چقدر سرهنگ دچار مشکل و استرس شده بود و در تکاپو بود حالا که خبرنگار به سمت من می آید تهدیدم کند فرمانده ایرانی هم مدام یادآوری می کرد که مهدی نکند چیزی بگویی به سرهنگ هم اطمینان داد که خیالت راحت باشد مهدی چیزی نمی گوید.
    در هر حال خبرنگاران رو به روی من نشستند و شروع به مصاحبه کردند یادم است که خانم با ظاهر بدون حجاب می خواست با من صحبت کند من هم برای خودم اعتقادات و باورهایی داشتم وقتی دیدم سوال می پرسد و من جواب نمیدهم گفت چرا جواب نمیدهی من هم  گفتم شرط مصاحبه ام این است که حجابت را رعایت کنی خیلی سعی کرد از زیر این قضیه در برود اما وقتی سماجت من را دید و خودش هم اصرار داشت که مصاحبه ای با من داشته باشد روسری بزرگی را سرش کرد و پرسید حالا صحبت می کنی من هم گفتم بله مصاحبه می کنم به فرمانده عراقی برخورده بود و ناراحت شده بود می گفت مگر تو فضول هستی به توچه مربوط است که این خانم حجابش را رعایت کند این همه آدم بزرگتر اینجا نشسته اند حرفی نمی زنند تو حرف می زنی.
    خبرنگار پرسید چند سالت است گفتم ۱۶ سال ما معمولا سنمان را بیشتر می گفتیم پرسید از کجا گفتم اصفهان و بعد گفت آقای صدام حسین آدم بشردوستی است دلش خیلی به حال شما بچه های ایران می سوزد دوست دارد شما را آزاد کند نزد خانواده هایتان بروید و به درس و تحصیل خود برسید اما رهبر شما آقای خمینی گفته این بچه ها برای ما نیست. آن وقت این درست است رهبر شما می گوید این بچه ها برای ما نیست و شما در این شرایط هستید. طبق قانون آنها این سوال سیاسی بود و من نباید جواب می دادم اما خیلی ستم بود که صدامی را که ما جز وحشی گری و شکنجه و آزار چیزی از او ندیدیم می خواستند او را بشر دوست خطاب کنند و در مورد رهبر ما آنگونه بگویند. خودم را به خدا سپردم و پاسخش را بدین گونه دادم که اولا سوال شما سیاسی است بعد هم من نمی دانم رهبرم چنین چیزی گفته یا خیر اما اگر هم گفته باشد رهبر ما هستند هر چه که ایشان بگوید همان درست است بگوید بروید، ما می رویم بگوید بمانید، می مانیم.
    وقتی این جمله را گفتم یادم است سرهنگ می خواست به سمتم حمله ور شود و با پوتین هایش کتکم بزند خبرنگار هم پاهایش را گرفته بود و التماسش می کرد که هر بلایی می خواهی سرش بیاوری بگذار مصاحبه ما تمام شود با این که سرهنگ می گفت تمامش کنید دیگرنمی خواهم مصاحبه کنید خبرنگار می گفت فقط یک سوال دیگر بپرسم و به هر نحوی بود سوالش را پرسید که چه عقیده ای داشتی به جنگ آمدی اسیر شدی و در این شرایط هستی گفتم انگیزه ما حفظ اسلام بوده برای این که اسلام در خطر بوده و ما وظیفه خود دانستیم که از اسلام دفاع کنیم.
    باز همان مشاجره ها با شدت بیشتری صورت گرفت و خبرنگار با ترفند توانست سرهنگ عراقی را مجاب کند یک سوال دیگر بپرسد و گفت نظر شما در مورد صلح چیست صلح و آتش بس می خواهید من هم گفتم خیر ما آتش بس نمی خواهیم خواسته ما پیروزی حق علیه باطل است.
    خبرنگار وقتی دید خفقان و سکوت به وجود آمده و سرهنگ همه حرف را نثار من می کند گفت مهدی من این فیلم را به هر نحوی شده به ایران می برم و به آقای خمینی نشان می دهم و به او می گویم ببین چه بسیجی های شجاعی داری من خندیدم و گفتم با این سر و وضع کسی شما را ایران راه نمی دهد گفت این پوشش را گذاشته بودم در ایران استفاده کنم که تو اینجا مرا مجبور کردی حجاب کنم وقتی صحبت هایش با من تمام شد با همان حجاب نزد آقای رحیمی که رو به روی من نشسته بود رفت آقای رحیمی این شعر را چند بار تکرار کرد "ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطاب است ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است" خبرنگار که زیاد فارسی نمی دانست گفت متوجه نمی شوم شما چه می گویی مجبور شد عامیانه بگوید که شما هر زمانی که به اینجا می آیید حجابتان را حفظ کنید تا بچه ها با شما مصاحبه کنند خبرنگار پرسید نظرت در مورد جنگ چیست ایشان پاسخ داد هر وقت خدا بخواهد جنگ تمام می شود.

     

    سرهنگ عراقی که ترفندهای خاص خودش را داشت مثلا می خواست بگوید هیچ اتفاقی نیفتاده و فکر نکنید که کاری کردید، به بچه ها گفت صلوات بفرستید.
    در فیلمی که موجود است طوری نشان دادند که ایشان پیش من می آید و زود می رود فیلم را جمع کرده اند در صورتی که مصاحبه حدود نیم ساعت طول کشید به فاصله هر سوال و جواب سرهنگ داد و فریاد راه می انداخت و تهدید می کرد.
    در هر حال وقتی خبرنگاران به بیرون رفتند بچه ها نشسته بودند که چه اتفاقی قرار است بیفتد و مانند قبل چه برنامه هایی برای ما دارند فرمانده ایرانی سراسیمه سراغ من آمد و گفت محمودی به استخبارات عراق زنگ زده و گفته یک اسیر علیه منافع و امنیت ما حرف های سیاسی زده به مهدی بگو با دوستانش خداحافظی کند کارش تمام است آماده باش که ماشین به دنبالت می آید. یکی دو روزی گذشت و منتظر بودم که من را ببرند اما خبری نشد از فرمانده هم هیچ خبری نبود آدمی نبود که به اردوگاه نیاید و سر نزند بعدها متوجه شدیم که درجه هایش را گرفتند و دیگر فرمانده نیست می گفتند به خط مقدم فرستاده شده و فرمانده دیگری جای او آمد خدا لطف بسیاری به من کرد.
      

    مطلب فوق مربوط به سایر رسانه‌ها می‌باشد و خبرگزاری فارس صرفا آن را بازنشر کرده است.

    بازگشت به صفحه نخست گروه فضای مجازی

    کلیدواژه ها :
    دوره های نوروزی عصر شبکه

    مطالب مرتبط

    ویژه های ایران ویج

    دیدگاهها (۰)



    ;کانال تلگرام ایران ویج اصلاحات نیوز آموزشگاه مهندسی عصر شبکه

    آخرین اخبار و مطالب

    پربحث ترین های هفته

    Sorry. No data so far.