• خرید vpn
  • ما هنـوز به فـردایی روشـن امید داریم

    صفحه اصلی » سیاسی » تلخی های روزهای اسارت برای رزمندگان شیرین بود
    کد خبر : 2037375

    تلخی های روزهای اسارت برای رزمندگان شیرین بود

    تلخی های روزهای اسارت برای رزمندگان شیرین بودReviewed by on Aug 18Rating: به گزارش ایران ویج به نقل از شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از امروله،  26 مرداد ماه یاد آور آغاز بازگشت آزادگان سرو قامت به خاک پاک میهن اسلامی است، بازگشت مردانی دلاور که با عزم و ایمان راسخ و وصف…

    تلخی های روزهای اسارت برای رزمندگان شیرین بودReviewed by on Aug 18Rating:

    به گزارش ایران ویج به نقل از شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از امروله،  26 مرداد ماه یاد آور آغاز بازگشت آزادگان سرو قامت به خاک پاک میهن اسلامی است، بازگشت مردانی دلاور که با عزم و ایمان راسخ و وصف نشدنی خود در برابر فشار های جسمی و روحی دشمنان بعثی ایستادگی کردند و از شکنجه های مزدوران هراسی به خود راه ندادند. به همین منظور مصاحبه ای را با جهانبخش سعدی یکی از اسیران و جانبازان دفاع مقدس انجام داده ایم.

    مشروح گفتگوی پایگاه خبری امروله با جهانبخش سعدی در زیر می آید: 

      لطفا خودتان را معرفی کنید:
    بسم الله الرحمن الرحیم ، من جهانبخش سعدی، دبیر اداره آموزش پرورش صحنه هستم که توفیق ۴ سال اسارت را داشته ام.
    چطور شد که به جبهه رفتید؟
    خانه ما در روستای گرگلان بخش خدابنده لو بود، در آن زمان امام خمینی (ره) دستور دفاع از خاک میهن را صادر کردند و من نیز با توجه به علاقه قلبی که به امام راحل و میهنم داشتم به فرمان ایشان لبیک گفتم و کارهای اولیه اعزام به جبهه را انجام دادم. اما در این میان پدرم از نظر قلبی راضی نبود چون هر پدری راضی نیست که به فرزندش کوچکترین خدشه ای وارد شود ولی از طرفی هم نمیخواست شور وشوقی که در من وجود داشت را سرکوب کند و میدانست که من تحت هیچ شرایطی حاضر به ماندن در روستا نیستم بنابراین با هزار ترفند رضایت قلبی و کتبی پدر را گرفتم و به سپاه تحویل دادم.
    بعد از گذراندن آموزش مقدماتی در تنگه کنشت کرمانشاه با عضویت بسیجی در حدود شش ماه در جبهه حضور یافتم و به رزمندگان در پشت خط خدمت می کردم. وقتی به مرخصی آمدم مادرم خیلی نگران بود و می گفتم با نبود تو کارهای کشاورزی فشار زیادی به پدرت آورده و دست تنها مانده است. به اصرار مادم مدتی در روستا ماندم ولی بعد از گذشت کمتر از یک ماه تحمل اینکه از حال و هوای جبهه دور بمانم برایم عذاب آور بود چون فضای معنوی که در جبهه ها بود را هیچ کجا نمی توانستی پیدا کنی، به همین دلیل بود که درسال ۶۴  بعد از گذراندن دوره آموزشی در پادگان ذوالفقار تهران و یک دوره تکاوری به عنوان سرباز وظیفه دوباره به منطقه جنوب زبیدات اعزام شدم.         در مورد اسیر شدنتان برایمان بگویید:
    ساعت ۲ نیمه شب در موقع پست نگهبانی متوجه شدم که بوته های اطراف خاکریز درحال حرکت هستند، بلافاصله یک رگبار به تمام بوته ها زدم که یک دفعه صدای عراقی ها بلند شد و به سمت ما حمله کردند، تا ساعت ۷ صبح با دیگر رزمندگان از خاکریز خود دفاع کردیم تا اینکه دشمن با استفاده از نیروی کمکی توانست ما را محاصره کند، در این درگیری اکثر بچه ها زخمی شدند. من نیز از طرف کتف راست تیر خوردم و خون از بدنم به شدت فوران میزد طوری که نمی توانستم دستم را تکان دهم با همین وضعیتم درحال تعویض خشاب اسلحه ام بودم که یک نفر ضربه محکمی به سرم زد و از شدت ضربه و خون ریزی که داشتم بی هوش شدم. وقتی چشم هایم را باز کردم صداهایی می آمد که عربی باهم صحبت میکردند از یکی از رزمنده ها پرسیدم ما کجا هستیم و او پاسخ داد که اسیر شده ایم.

     

    شرایط اسارت چگونه بود:

      عراقی ها با هر وسیله ای به دنبال تضعیف روحیه اسرا بودند ولی برخلاف چیزی که عراقی ها انتظار داشتند روز به روز روحیه رزمندگان قوی تر می شد هنگامی که می خواستند ما را به پادگان اسرا انتقال دهند تمام رزمندگان زخمی را به صورت بسیار فشرده در یک خودروی آیفا قرار دادند و راننده آن هم عمدا برای اینکه به افراد زخمی فشار بیاید با سرعت تمام در بیابان های جنوب حرکت می کرد.
    عراقی ها زخمی ها را به جهت مداوا به داخل یک بیمارستان صحرایی بردند و همه ما از این برخورد بعثی ها تعجب کردیم چون آنها معمولا زخمی های ما را به شهادت می رساندند ولی با پرس وجویی که کردیم فهمیدیم که در عملیات های گذشته رزمندگان کشورمان تعداد زیادی اسیر از عراق گرفته اند و آنها نیز مجبور بودند که زخمی ترین رزمندگان ما را مداوا کنند چون نیروهای ما به سختی اسیر می شدند.
    هنوز پنج دقیقه از حضور ما به بیمارستان صحرایی نگذشته بود که ما را به سمت پادگان بردند من از شدت درد دستهایم را به هم گره زده بودم. یکی از افسرهای عراقی با یک کیسه آمد تا از ما غنایم جنگی همچون ساعت، کیف، پول و … را از رزمندگان جمع آوری کند به من که رسید گفت دستهایت را باز کن من از شدت ضعفی که داشتم نتوانستم دستهایم را تکان دهم ولی او فکر می کرد که دارم لجبازی می کنم به هیمن دلیل با پوتین تمام انگشت های دستم را طوری فشار داد که انگشتان دستم شکستند.
    به در پادگان که رسیدیم سربازهای عراقی با چوب و کابل شروع به زدن ما کردند و برای ترساندن ما دو اسیر قدیمی را آوردند و بر روی شن هایی که در هوای بسیار داغ بیانهای عراق حسابی آتشین شده بودند آنها را با باتوم و کابل زدند طوری بود که اسیران جهت در امان ماندن از کابل های عراقی ها سر و سورت خود را به درون ماسه های داغ می بردند.
      وضعیت بهداشتی پادگان اسرا در عراق چگونه بود :
    شرایط زندگی در محل آسایشگاه اسرا بسیار وخیم بود و از نظر بهداشتی تمام رزمنده ها در مضیقه بودند طوریکه زخم بسیاری از جانبازان عفونت و حالت گندیده به خودش می گرفت. بعد از گذشت ۳ هفته سرباز عراقی برای تعویض پانسمان زخمی ها با یک ظرف چهار لیتری بتادین آمد به من که رسید طوری پانسمان کتفم را کند که خون با شدت تمام به لباس هایش پاشید و هرچه با باند خواست جلوی خونریزی را بگیرد نتوانست به همین منظور من را جهت مداوا به بیمارستان بغداد بردند.           یک خاطره شیرین از دوران اسارت برایمان بگویید:
    صحنه اسارت برای بچه ها چون مقاوم بودند تلخی هایش هم شیرین بود چون واقعا بچه ها عراقی ها را به زانو درآورده بودند. ولی بعدازظهر پنجشنبه در آسایشگاه مشغول جمع کردن وسایلم بودم که دیدم ته کوله پشتی ام یک بسته شکر است ولی شکر، شکل پودر به خود گرفته بود مشغول کارهایم بودم که یکی از بچه گفت کاشکی یکم روغن و شکر داشتیم تا به بیاد دوستان شهیدمان حلوایی درست کنیم من گفتم شکر دارم  یکی هم گفت روغن و آرد هم با من.
    مشغول درست کردن حلوا بودیم که دیدم حلوای ما بجای سفت شدن دارد کف می کند همه تعجب کردیم که چرا حلوای ما بجای سفت شدن در حال کف کردند است!!! یکی از رزمندگان گفت حلوا را از بالای اجاق پایین بیاورید تا بعد از سرد شدن سفت بشود یک ربع که گذشت من ناخنکی به حلوا زدم تا ببینم چطور شده است ولی دست پخت ما انقدر تلخ شده بود که اصلا قابل خوردن نبود، ولی هر یک از بچه ها که برای خوردن می آمدند تعریف می کردند که چقدر خوشمره شده این تمجید ها طوری شد که کل بچه های پادگان برای خوردن حلوای تلخ ما جمع شدند.   سخن پایانی و آزادی بعد از ۴ سال :
    وقتی خبر آزادی را اعلام کردند من اصلا باورم نمی شد چون به هیچ وجه باور نمی کردم زیرا همیشه آرزوی شهادت داشتم که نصیبم نشد. هنگامی که وارد مرز ایران شدیم من و تمام همرزمانم انقلاب عظیمی در ما ایجاد شد و جهت ادای احترام به کشورمان به حالت سجده خاک ایران را بوسیدیم و خوشحال بودیم که برای سرافرازی و دفاع از خاک کشورمان سخت ترین شرایط را تحمل کردیم.
     

    کلیدواژه ها :
    دوره های نوروزی عصر شبکه

    مطالب مرتبط

    ویژه های ایران ویج

    دیدگاهها (۰)



    ;کانال تلگرام ایران ویج اصلاحات نیوز آموزشگاه مهندسی عصر شبکه

    آخرین اخبار و مطالب

    پربحث ترین های هفته

    Sorry. No data so far.