• خرید vpn
  • ما هنـوز به فـردایی روشـن امید داریم

    صفحه اصلی » سیاسی » روایت ۷۸ ماه اسارت رزمنده اردبیلی/ ۱۵سالم بود که اسیر شدم+تصاویر
    کد خبر : 2037218

    روایت ۷۸ ماه اسارت رزمنده اردبیلی/ ۱۵سالم بود که اسیر شدم+تصاویر

    روایت ۷۸ ماه اسارت رزمنده اردبیلی/ ۱۵سالم بود که اسیر شدم+تصاویرReviewed by on Aug 17Rating: به گزارش ایران ویج به نقل از شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از سبلان‌ما، ۱۵ ساله بود که اسیر دشمن شد، ۱۵ ماه از اسارتش می‌گذشت که اولین نامه از خانواده‌اش به همراه دو تا عکس خانوادگی به…

    روایت ۷۸ ماه اسارت رزمنده اردبیلی/ ۱۵سالم بود که اسیر شدم+تصاویرReviewed by on Aug 17Rating:

    به گزارش ایران ویج به نقل از شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از سبلان‌ما، ۱۵ ساله بود که اسیر دشمن شد، ۱۵ ماه از اسارتش می‌گذشت که اولین نامه از خانواده‌اش به همراه دو تا عکس خانوادگی به دستش رسید؛ عبدالله می‌گوید وقتی چشمم به تصویر مادرم افتاد بغض گلویم را گرفت، مادرم لباس سیاه به تن داشت و یکی از برادرانم نیز در حال گریه کردن بود، نگرانی و غم و غصه در نگاه پدر بیمارم موج می‌زد، بی‎اختیار از دیدگانم اشک جاری شد، سعی کردم جلوی گریه ام را بگیرم اما نتوانستم، از آسایشگاه بیرون رفتم و در حیاط کنار سیم خاردار شروع به قدم زدن کردم، حیاط خلوت بود، با صدای بلند گریه می‌کردم، شانه هایم از شدت گریه و زاری تکان می خورد…

    خبرنگار "سبلان‌ما" به بهانه روز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی (۲۶ مرداد ۱۳۶۹) با عبدالله محمدی آزاده اردبیلی به گفتگو نشسته‌ است، رزمنده ای که در دوران نوجوانی اسیر دشمن شد و ۷۸ ماه درد اسارت چشید.

    عبدالله محمدی ینگجه سوم اردیبهشت ماه سال ۱۳۴۷ شمسی در روستای ینگجه رضابیگلو واقع در بیست کیلومتری شهراردبیل دیده به جهان گشود در سه سالگی همراه خانواده به شهرستان اردبیل آمد و در محله خاتم النبیین این شهر ساکن شد؛ دوران ابتدایی را در دبستان شمس حکیمی پشت سرگذاشت؛ سال سوّم ابتدایی بود که انقلاب اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی(ره) به پیروزی رسید. همزمان  با  تحصیل در دوره راهنمایی در مدرسه شهید چهره برقی، در پایگاه مقاومت ۱۷ شهریور محله ائمه علاوه  بر شرکت در کلاس های عقیدتی به خواندن سرود و تربیت گروه سرود می‌پرداخت، به همراه دوستانش صابر فیضی و عزیز حبیبی گروه تئاتر را در پایگاه راه اندازی کرد.

    او اکثر شبها با گروه گشتی پایگاه برای حفظ امنیت مردم  به گشت زنی در کوچه  پس کوچه های  محله می‌رفت بطوری که  بیشتر اوقاتش در مسجد و پایگاه سپری می شد. به خاطر فعالیت ها و تلاش های  شبانه روزی، پس از شهادت فرمانده  پایگاه  مقاومت ۱۷ شهریور (برادر جها نبخش عباس زاده ) در سن ۱۳ سالگی به  فرماندهی پایگاه مقاومت  محله منصوب شد.
    بعد از اتمام امتحانات دوره راهنمایی در قالب نیروی ویژه بسیج عازم جبهه های نبرد شد و در اولین حضورش با عنوان اعزام مجدد در عملیات والفجر چهار شرکت کرد؛ حدود دو ماه بعد، دوباره راهی جبهه‌های  نبرد شد و به جمع رزمندگان لشگر نجف اشرف (اصفهان) پیوست و همراه نیروهای گردان چهارده معصوم(ع) در عملیات غرور آفرین خیبر حضور یافت و دو روز بعد از عملیات، پنجم اسفند ماه ۱۳۶۲ که منطقه شرق بصره به محاصره دشمن درآمد، در حین درگیری با بعثی ها به شدت زخمی شد و حدود ساعت ۳۰/۱۳ دقیقه در شرق بصره به اسارت دشمن درآمد در اسارت بود که پدرش دار فانی را وداع گفت، بعد از ۷۸ ماه تحمل اسارت، در سوم شهریور ماه  1369 از بند اسارت رهایی یافت و به میهن اسلامی بازگشت و پانزدهم آبان ماه سال ۱۳۶۹ ازدواج کرد که حاصل این ازدواج یک  پسر و دو دختر است.

    لحظه‎های دردناک اسیر شدن

    ظهر روز پنجم اسفند ماه ۱۳۶۲ شمسی بود، به پشت روی زمین افتاده بودم و به خاطر شدت جراحات وارده، توان بلند شدن نداشتم، ولی باید بلند می شدم، در غیر این صورت عراقی ها تیر خلاص را می‎زدند؛ نمی‌دانستم چه کار باید بکنم؟ هر گونه تأخیر به مرگم منتهی می شد، از  خداوند متعال کمک خواستم، دست‌هایم را روی زمین گذاشتم و یواش یواش بلند شدم، نشستم؛ عراقی ها نزدیک تر می‌شدند و مدام داد می زدند «ارفع ایدیک »، یعنی دستهایت را بالا ببر؛ آرام آرام نیم خیز شده و روی پاهایم ایستادم؛ خداوند به من قدرت تازه ای داد ه بود، دست هایم را بالا بردم، یکی از عراقی ها داد زد و با دستش به من اشاره کرد که دست هایم را در پشت سر قرار دهم، دستهایم را پشت سرم گذاشتم، خواستم از خاکریز بالا بروم پاهایم سست شدند و با صورت به زمین خوردم و به پایین خاکریز سرخوردم؛ با سعی و تلاش زیاد از خاکریز بالا رفتم، هر قدمی که بر می داشتم، خون با فشار زیادی از زخم ساق پایم بیرون می زد؛ عراقی ها با لوله ی اسلحه به من اشاره کردند که جلوتر از آن ها بروم، جلوی عراقی ها  به راه افتادم و آن ها پشت سرم در حالی که سلاحشان را به طرفم گرفته بودند با فاصله دو متری می آمدند، عراقی ها مرا به خاکریز دایره ای شکل که همان سنگر اجتماعی بود آوردند،  وقتی آنجا رسیدم چند ایرانی دیگر را هم در حالی که دست هایشان را از پشت بسته بوند دیدم؛ بیست، سی نفر عراقی مسلح مراقب اسرای ایرانی بودند، به من اشاره کردند که در کنار سایر اسرا بنشینم.
    اکثر بچه ها زخمی بودند، وقتی که کنار آن ها نشستم، یک دفعه آسمان دور سرم چرخید و روی زمین افتادم و دیگر چیزی نفهمیدم، نمی‌دانم  چقدر بی هوش بودم اما وقتی چشمانم را باز کردم دیدم عراقی ها، اسرا را سوار خودرو ی نظامی می کنند، تا آن ها را به عقب منتقل کنند، همه سوار شده بودند  و خودرو می‌خواست حرکت کند، با استمداد از خداوند بلند شدم و با عجله به طرف خودرو دویدم، خودرو یواش یواش حرکت می کرد، از پشت خودرو گرفتم، دو نفر از بچه ها که دستشان باز بود دستم را گرفتند و مرا بالا کشیدند، وقتی سوار خودرو شدم از حال رفتم و در کف ماشین بی هوش افتادم، زمانی به هوش آمدم که عراقی ها داشتند اسرا را از ماشین پیاده می کردند؛ آخر از همه به کمک یکی از بچه های اصفهانی که بی سیم چی گروهان ما بود از خودرو پیاده شدم، فکر کنم آنجا خط پشتیبانی دشمن بود، نیروهای زیادی در آنجا متمرکز شده بودند و تا چشم کار می کرد توپ و تانک بود. از خودرو که پیاده شدیم، عراقی ها دورمان را گرفتند، هر کدام حرفی می زد، بعضی فحش و ناسزا می گفت و بعضی هم دلش به حال ما می سوخت، آنجا ما را به گروه دیگری تحویل دادند و آن ها هم با خودرو ما را  به جایی در نزدیکی شهر بصره بردند. محلی که پیاده شدیم هیچ شباهتی به پادگان نداشت ولی اطراف را که نگاه می کردم همه جا استحکامات نظامی بود. ما را به داخل کانتینر قرمز رنگی بردند، سی، سی و پنج نفر می‌شدیم و کانتینر برای این تعداد خیلی کوچک بود. حالم خوب نبود، چون خون زیادی از بدنم رفته بود. نه می توانستم بنشینم و نه بایستم؛ مجبور بودم دراز بکشم، پوتین نظامی که به پا داشتم داخلش پر از خون شده بود، وقتی ما را به داخل کانتینر انداختند در آن را بستند.

    تلخ‌ترین خاطره عبدالله

    «امام حسین (ع):  قُولُونَ المَوتِ صَعبٌ وَالله مُفارقه الاَحباء اَصعَب، می گویند مرگ سخت است، قسم به خدا دوری  عزیزان سخت تر است».

    آبان ماه سال ۱۳۶۴ بود، ۱۵ ماه از اسارتم می گذشت که اولین نامه از خانواده ام به دستم رسی،  به جز نامه، دو تا عکس خانوادگی هم فرستاده بودند، وقتی چشمم به تصویر مادرم افتاد، بغض گلویم را گرفت، مادرم لباس سیاه به تن داشت و یکی از برادرانم نیز در حال گریه کردن بود، نگرانی و غم و غصه در نگاه پدر بیمارم موج می زد، بی اختیار از دیدگانم اشک جاری شد، سعی کردم جلوی گریه ام را بگیرم ولی نتوانستم برای این که آرامش دیگران را به هم نزنم از آسایشگاه بیرون رفتم و در حیاط کنار سیم خاردار شروع به قدم زدن کردم، اکثر بچه‌ها به خاطر حضور صلیب سرخ در داخل آسایشگاه بودند، حیاط خلوت بود، با صدای بلند گریه می کردم، شانه هایم از شدت گریه و زاری تکان می خورد . هق هق کنان ناله می‌کردم، نمی‌دانم چرا چنین حالتی به من دست داده بود، خاطرات خانوادگی از ذهنم می گذشت، چهره ی تک تک اعضا ی خانواده ام را جلوی چشمم مجسم می کردم تا شاید به آرامش برسم و از این وضعیت خارج شوم، ولی همه ی این کار ها بی فایده بود، نیم ساعت بود که زیر آفتاب قدم می زدم هنوز یک ساعت به سوت داخل باش مانده بود دوباره به داخل آسایشگاه برگشتم و بدون این که با کسی حرفی بزنم، به سراغ قرآن رفتم و مشغول قرائت قرآن شدم، بعد از سوت داخل باش، عراقی ها آمار گرفتند و رفتند.
     در آسایشگاه وقتی بچه‌ها می پرسیدند چرا چشمات قرمز شده ؟ گریه کردی؟ حالم بد تر می شد، بغضم می ترکید و بی اختیار اشک از چشمانم جاری می‌شد؛ بین نماز مغرب وعشاء به بهانه دعا، بلند بلند گریه کردم، همه متوجه حال من شده بودند، بعضی از بچه ها بالای سرم نشستند و از من خواهش کردند که گریه و زاری را تمام کنم ولی نمی دانستند که من عنان اختیار از کف داده بودم ونمی‌توانستم به احساساتم غلبه کنم، بعد از این که حسابی گریه کردم . احساس کردم دیگر سبک شده ام و دیگر غم و غصه ای در دلم نمانده است؛ صورتم را شستم و در کنار بچه‌ها که سر سفره منتظر شام بودند نشستم و با بسم الله الرحمن الرحیم همراه آن ها دست به سفره شام بردم.

    اوقات فراغت در اسارت
    سال ۱۳۶۳، اوایل اسارت بود که در اردوگاه "رمادی ۷ " روزها بیهوده و به بطالت سپری می شد، ما برای پرکردن اوقات فراغت خود برنامه‌ای نداشتیم البته نداشتن تجربه از یک طرف و فشار روانی و محدودیت شدید از طرفی دیگر؛ همگی دست به دست هم داده بودند تا فکرمان فقط مشغول سپری کردن دوران اسارت باشد و نتوانیم به چیز دیگری بیندیشیم، مشغولیت ما شده بود نقطه بازی و بازی با سنگ و تعریف داستان و خاطره.

    من چند جلد کتاب داستان و رمان را قبل از اسارت خوانده بودم شب که می شد تعدادی از بچه ها دور مرا می‌گرفتند و من برای آنها قصه تعریف می کردم، روزها با تمام سختی هایش به سرعت می گذشت، تا این که در خرداد ماه سال ۱۳۶۳ تعدادی از اسرای قدیمی را به قاطع ما آوردند، با آمدن آنها جنب و جوش خاصی در بین بچه ها به وجود آمد، در کوتاه ترین زمان از تجربیات گرانقدر آن ها بهره بردیم، پرکردن اوقات بیکاری در محیطی مثل اسارت برای ما اهمیت فوق العاده ای داشت، مشغول کردن خودمان به کارهای مفید و ارزشمند علاوه بر اندوختن علم و دانش و استفاده از تجربیات دیگران، ما را از ناراحتی روحی و روانی با ز می داشت، حتی فرصت فکر کردن به خانواده را هم به ما نمی داد، اکثر اسرا زمانی به فکر خانواده می افتادند که صلیب سرخ می آمد.

    بر اساس تجربیات قدیمی ها برنامه های مختلفی برای پرکردن اوقات بیکاری خود طراحی و برنامه ریزی کرده بودیم، برنامه ها به صورت عمومی و خصوصی اجرا می شد، برنامه های عمومی مربوط به آسایشگاه بود، هر آسایشگاهی در طول سال برای افراد خود برنامه های متنوعی تدارک می دید، از جمله راه اندازی گروه های سرود، تئاتر، برگزاری مسابقات فرهنگی، ورزشی، جشن وسرود به مناسبت های اعیاد اسلامی و انقلاب اسلامی مثل دهه  فجر، سخنرانی، دعا و عزاداری و غیره، این همه برنامه هیچ لطمه ای به کار ها و برنامه های شخصی افراد نمی زد، برنامه خصوصی افراد مربوط می شد به حفظ و قرائت قرآن و نهج البلاغه، ادعیه، یادگیری زبان‎های انگلیسی، فرانسوی و عربی، خطاطی و انجام ورزش در انواع رشته های رزمی، کشتی ، فوتبال، والیبال و بسکتبال .
    گذشته از برنامه های عمومی و خصوصی ، افراد در قبال آسایشگاه هم مسئؤلیت هایی داشتند مانند انجام نظافت، گرفتن غذا ، چای و نان ، آوردن آب و نظافت عمومی آسایشگاه و غیره. همه ما در اسارت دارای مسؤولیت هایی بودیم ودر قبال کارهایی که به ما محول می شد احساس مسؤولیت کرده و در تمامی امور جدی عمل می کردیم، حدود پنج سالی که من در رمادی هفت بودم بیش از سه سال  از این مدت را در آسایشگاه های یک، دو و چهار ارشد آسایشگاه و معاون ارشد بودم، کارهای مربوط به آسایشگاه را خیلی جدی می گرفتم و هرکسی را که در انجام  وظایفش سهل انگاری یا کوتاهی می کرد طبق مقررات آسایشگاه مان تنبیه اش می کردم.
    درآسایشگاه ها کارهای آوردن آب،گرفتن غذا و چای، جاروکردن و شستن داخل آسایشگاه، شستن ظروف غذا و منظم کردن پتوها و کوله ها به عهده گروه نظافت بود و اگر گروه نظافت در یکی از امور محوله کوتاهی می کرد و کار را به نحو احسن انجام نمی داد طبق پیشنهاد مسؤول نظافت، ارشد آسایشگاه آن گروه یا فردمسئول را براساس میزان تخلف تنبیه می کرد برای مثال اگر ظرف غذا درست شسته نمی شد مسئولین شستن ظرف ها به مدت یک یا دو روز تمام ظرف های آسایشگاه را می شستند، تعداد نفرات آسایشگاه حداقل ۵۰ نفروحداکثر ۶۳ نفربود.

    ابتکارات دوران اسارت

    در تمام اردوگاه های اسرا کمبود آب آشامیدنی وجود داشت ، کمبود آب متفاوت بود، مثلاً در اردوگاه رمادی ۷، آسایشگاه ها فاقد آب لوله کشی بودند به همین خاطر آب را در سطل پلاستیکی نگهداری می کردیم و تا صبح از آن استفاده می کردیم، در فصل تابستان به خاطر مصرف بالای آب کلاً با کمبود آب مواجه می شدیم، وقتی که سطل های آب خالی می شد تا زمان آمارگیری صبح که ساعت شش وسی دقیقه انجام می شد باید صبر می کردیم.
    سال ۱۳۶۸ در اردوگاه صلاح الدین هفده استان تکریت، اصلاً آب لوله کشی شده نداشتیم، عراقی ها با تانکر از رودخانه نزدیک شهر تکریت آب گل آلود و کاملاً غیر بهداشتی می آوردند. عراقی ها برای هر آسایشگاهی یک تانکر کوچک داده بودند که آب رودخانه درون آن ها خالی می شد، ما علاوه بر تانکر در داخل آسایشگاه یک حوض کوچک درست کرده بودیم و هر روز در قالب گروه نظافت با دیگ های بزرگ آشپزخانه آن را پر می کردیم، من از بس که با دیگ های بزرگ به آسایشگاه آب برده بودم بر اثر سنگینی و فشار بیش از حد دیگ آرتروزگردن گرفته بودم.

    بچه ها به صورت ابتکاری یک صافی ساخته بودند، ما آب رودخانه را درون آن می ریختیم. بعد از اینکه آب از صافی رد می شد از آن استفاده می کردیم، گرچه باز هم قابل خوردن نبود ولی حداقل چند درصد از ناخالصی های آب به این طریق برطرف می شد، به غیر از تصفیه کننده آسایشگاهی، ما برای تصفیه آب یک ظرف کوچکی داشتیم، آب را در آن می ریختیم  و در جلوی پنجره قرار می دادیم، حرارت خورشید از یک طرف و حالت ایستایی آب از طرف دیگر باعث می شد که گل و آلودگی آب ته نشین بشود، بعد از اینکه عمل ته نشینی انجام می شد ، آب سالم را به ظرف دیگری که به عنوان آب سرد کن استفاده می شد می ریختیم . آب سرد کن یک دبه روغن پلاستیکی بود که روکشی از پارچه یا گونی نخی داشت، ما روکش دبه را با آب خیس می کردیم و در جلوی وزش باد قرار می دادیم، برخورد باد با روکش خیس باعث خنک شدن آب می شد، با وجود این همه کاری که برای تصفیه آب انجام می دادیم باز هم آب کاملاً بهداشتی نمی شد ولی مجبور بودیم از آن برای رفع تشنگی و زنده ماندن استفاده کنیم، تعداد زیادی از بچه ها از جمله خودم به خاطر سالم نبودن آب شرب، در اردوگاه صلاح الدین هفده به ناراحتی کلیه و مثانه و روده مبتلا شدم من علاوه بر ناراحتی های ذکر شده در سال آخر اسارت سینه ام خس خس می کرد و بعداز صرفه خلط آمیخته با خون از سینه و گلو بالا می آوردم.

    شمیم خوش آزادی

    بیست روز قبل از آزادی اوّلین گروه اسرا یعنی روز بیست و ششم مرداد سال ۱۳۶۹، زمزمه ی آزادی در اردوگاه پیچید و چند روز بعد خبر آزادسازی و مبادله  اسرا از طریق رادیو و تلویزیون اعلام شد امّا باز هم در اردوگاه تصور می کردیم که این خبر صحّت ندارد و یک نوع جنگ روانی است که عراقی ها این کار را برای آزار و اذیّت اسرا انجام می دهند.
    سربازان قسم می خوردند که این خبر رسمی است و بارها از سوی صدا و سیمای ایران هم اعلام شده است یکی از سربازان کرد عراقی که اهل اربیل بود برای این که به ما ثابت کند خبر مبادله ی اسرا واقعیّت دارد شبی به صورت مخفیانه یک رادیو جیبی کوچک به ارشد آسایشگاه ما داد و او را قسم داد که عراقی ها را از آوردن رادیو خبردار نکند. ارشد پنج دقیقه قبل از ساعت بیست، دو نفر را برای نگهبانی پشت پنجره فرستاد تا به محض آمدن عراقی ها رادیو را خاموش کنیم.
    به اخبار ساعت بیست ایران گوش دادیم، گوینده ی خبر همان ابتدا به خبر مربوط به مبداله اسرا پرداخت و گفت :که از چند روز دیگر به طور رسمی آزادسازی و مبادله آغاز خواهد شد. بعد از شنیدن خبر، باورمان شد که دیگر حرف و حدیث آزادی واقعاً به تحقّق پیوسته است، دو روز بعد خبر آزادی اوّلین گروه به گوشمان رسید، شادی خاصیّ در چهره  دوستان موج می زد چرا که آزادی را با آزادگی معنی کرده بودند.
    عراقی ها به میمنت این خبر مدّت آزاد باش اردوگاه را از شش ساعت در روز به ۱۳ ساعت افزایش دادند.
    دوم شهریور ماه ۱۳۶۹ اکیپ صلیب سرخ جهانی به اردوگاه ها وارد شد عراقی ها اسیران را در وسط حیاط جمع کردند و رئیس هیأت شروع به صحبت کرد.
    او ابتدا آزادی اسرا را تبریک گفت و در این مورد گزارش مفصّلی ارائه داد و در ادامه ی سخنانش گفت : «حالا اسرا در چند ستون منظّم قرار بگیرند و برای ثبت نام جهت بازگشت به ایران اقدام کنند، برای بازگشت عجله نکنند زیرا هر کسی مایل باشد می‌تواند هر جایی از دنیا را بخواهد برای اقامت انتخاب کند. پس هر کسی از شما تمایلی برای رفتن به ایران ندارد می تواند بعد از نام نویسی به سربازان عراقی مراجعه کند تا وی را به محلّی که قبلاً پیش بینی شده است، انتقال دهند».
    نمایندگان صلیب سرخ به هنگام ثبت مشخّصات از اسرا می پرسیدند: « آیا دوست داری به کشورت بازگردی یا می‌خواهی به یک کشور خارجی پناهنده شوی؟» بعد از این مسأله همه  عزیزان به جز یک نفر که کشور دانمارک را برای اقامت انتخاب کرد وطن را برای بازگشت انتخاب کردند.
    بعد از پایان زمان ثبت نام، عراقی ها مسئولان آسایشگاه را جمع کردند و گفتند: «با توجه به آمار اعلام شده، برای آزادی فقط دو آسایشگاه را خودتان مشخص و معرفی کنید تا ما لیست و اسامی را به فرماندهی تحویل دهیم، البته تصمیم درستی بگیرید.» افراد آسایشگاه گفتند: «ما نمی‌رویم به جای ما، اسرای آسایشگاه سه را بفرستید» بچه های آسایشگاه دو نیز چنین تصمیمی اتّخاذ کردند. بعد از یک ساعت کشمکش، سرانجام حاج آقا سیّد علی‌اکبر ابوترابی گفت: «نه، آسایشگاه سه هم می‌ماند» بچه‌ها راضی نشدند و اصرار کردند آسایشگاه سه اعزام شود و بعد از آن یکی از آسایشگاه‌های یک و یا دو بماند اگر روند مبادله ادامه داشت آسایشگاه آخری هم به ایران بر می‌گردد و گرنه صبر می کنند تا گشایشی حاصل شود.
    با این حال حاج آقا ابوترابی باز هم قبول نکرد و گفت: « تبادل باید بر اساس شماره گذاری صورت گیرد.» در نهایت  عراقی ها لیست و فهرست اسامی آسایشگاه های یک و دو را به فرماندهی ارائه دادند تعداد آن ها به ۳۰۰ نفر می رسید.
    روز موعود فرا رسید قبل از حرکت اتوبوس ها، بچه ها هم دیگر را در آغوش میگرفتند و از هم حلالیّت می خواستند.
    صحنه عجیبی بود مثل صحنه قبل از شب عملّیات دوران جنگ، بچه های آسایشگاه سه به هنگام خداحافظی با دوستان راهی سفر گریه می کردند و به خانواده هایشان سفارش و پیام می‌فرستادند ساعت ۱۵:۳۰ دقیقه بعد از ظهر بود زمان حرکت اتوبوس ها آغاز شد ( سوم شهریور ۱۳۶۹) بود.
    به هنگام عبور از شهر تکریت با کاروان اسرای آزاد شده عراقی رو به رو شدیم برای استقبال از آن ها تقریباً ۲۰۰ نفر آمده بودند. بیش تر شان مقوایی به دست گرفته بودند که نام اسیرشان روی آن نوشته شده بود.
    بعضی از عراقی ها به ما دست تکان می دادند، بچّه ها خمیر دندان و مسواک و بعضی از چیزهایی که دم دستشان بود به طرف بچه های عراقی پرتاب می‌کردند. به همین علت تعداد افرادی که کنار اتوبوس های اسرای ایرانی می دویدند، زیادتر از استقبال کنندگان عراقی بودند.
    تقریباً یک ساعت بعد از گذشتن از شهر تکریت، شهر کاظمین از دور دیده می شد ما با اشاره و دست بر سینه محضر امام موسی کاظم(ع) عرض ارادت می کردیم.

    در طول راه عراقی ها همان خلق و خوی قبلی را داشتند یکی از آن ها اصلاً برخورد مناسبی با بچه ها نداشت سرانجام اتوبوس ها ساعت یک بامداد به مرز خسروی رسیدند،به محض این که نمایندگان صلیب سرخ ما را دیدند کار به اصطلاح تبادل و رهاسازی را آغاز کردند؛ نیروهای ایرانی و عراقی در دو ستون رویاروی هم ایستاده بودند، ما هنوز از اتوبوس پیاده نشده بودیم که پاسداران امت اسلام وارد اتوبوس شدند، وقتی پاسداران را دیدیم صلوات فرستادیم و آن زمان باورمان شد که واقعاً آزاد شده ایم.

    بر خاک این سرزمین ظلم ستیز بوسه زدیم و به شکرانه  دیدار یاران نام آشنای عرصه  ایمان اشک شوق بر گونه ها جاری ساختیم تا اثبات کنیم ما آزادگانی هستیم که (هیهات منّا الذّله) مولایمان حسین (ع) را در هر زمانی و هر مکانی برابر دیدگان داریم. « و ما النصر الا من عندالله» سوره انفال آیه ۱۰.

     

    نمایی از اردوگاه رمادی ۷

    عکس سربازان و درجه‌دار اردوگاه (رمادی ۷) اردوگاه اطفال

    مسئولین غذا درحال رفتن به داخل آشپزخانه برای گرفتن غذا، دراردوگاه رمادی ۷

    عکس عبدالله محمدی در اواخر سال ۱۳۶۴؛ اردوگاه رمادی

    عکس عبدالله محمدی در تاریخ ۲۶/۹/۱۳۶۶ در اردوگاه رمادی
     

    عکس عبدالله محمدی در سال ۱۳۶۹؛ اردوگاه تکریت ۱۷

            کارت صلیب سرخ (اسرایی که نام آنها درل یست سازمان صلیب سرخ جهانی ثبت می شد یکی ازاین کارت ها را به او صادر می کردند)

              کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
              تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع

    کلیدواژه ها :
    دوره های نوروزی عصر شبکه

    مطالب مرتبط

    ویژه های ایران ویج

    دیدگاهها (۰)



    ;کانال تلگرام ایران ویج اصلاحات نیوز آموزشگاه مهندسی عصر شبکه

    آخرین اخبار و مطالب

    پربحث ترین های هفته

    Sorry. No data so far.