• خرید vpn
  • ما هنـوز به فـردایی روشـن امید داریم

    صفحه اصلی » سیاسی » عاشقانه هایی که بر دل ماند/ دیدار با رهبری بهترین هدیه پدر بود
    کد خبر : 2036247

    عاشقانه هایی که بر دل ماند/ دیدار با رهبری بهترین هدیه پدر بود

    عاشقانه هایی که بر دل ماند/ دیدار با رهبری بهترین هدیه پدر بودReviewed by on Aug 14Rating: به گزارش ایران ویج به نقل از شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از صبح توس؛ اولین مرد زندگی هر دختری پدرش است، مردی که ستون زندگی دختر و دلگرمی او در زمان‌ها سختی‌هایش است. پدر برای دخترها…

    عاشقانه هایی که بر دل ماند/ دیدار با رهبری بهترین هدیه پدر بودReviewed by on Aug 14Rating:

    به گزارش ایران ویج به نقل از شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از صبح توس؛ اولین مرد زندگی هر دختری پدرش است، مردی که ستون زندگی دختر و دلگرمی او در زمان‌ها سختی‌هایش است. پدر برای دخترها یک قهرمان و دختر همیشه عزیز کرده و غمخوار پدر است. هیچ‌چیز برای یک دختر زیباتر از آغوش پدر و مهربانی‌هایش نیست، به‌خصوص اینکه رابطه دختر و پدری هم خیلی صمیمانه باشد.

    حال اگر این تکیه‌گاه ناگهان از میان برود، زندگی برای دختر تلخ و سخت می‌شود اما چه اتفاقی می‌افتد که این تلخی کمی شیرین می‌شود. برای درک این موضوع به سراغ زینب سادات و زهرا سادات حسینی دو دختر شهید حسینی رفتیم که مشروح این گفتگو در ادامه آمده است.

    صبح توس: این رفت‌وآمدهای پدر به مناطق جنگی شما را به‌عنوان دختران پدر نگران نمی‌کرد؟

    زینب سادات: پدر برای اینکه ما نگران نشویم می‌گفت «در سوریه من کارهای امدادی را انجام می‌دهم» و با همین بهانه از ما رضایت گرفت و به سوریه رفت.

    صبح توس: یعنی مادرتان مخالف رفتن پدر بود؟

    زینب سادات: مامان اصلا حرفی نداشت خصوصا اینکه بحث سوریه و حرم حضرت زینب(س) بود، من آن زمان  تازه ازدواج کرده بودم خیلی بیشتر به بابام می‌گفتم «بس دیگِ آقاجون چه خبر! این همه سال رفتی تمامه،  بچه گی ها ما را رفتی جبهه».

    به مامان می‌گفتم «چطوری تحمل می کنی بره، چطوری اجازه میدی بره» مامانم هیچی نمی‌گفت، مامانم صبر خاصی داشت.

    ما از احوالات سوریه خبر نداشتیم وقتی از آقاجان هم می پرسیدیم آنجا چه خبر است می‌گفت «هیچ خبری نیست من بهدارم تاحالا اصلا تفنگ به دستم نگرفتم» در حالی که آقاجان آنجا فرمانده بود اما برای آرامش ما چیزی نمی‌گفت تا خیالمان از بابت حضورش در آنجا آسوده باشد.

    باباهمیشه طوری حرف میزد که ما فکر کنیم بهترین جا و غذا و مکان را دارند و هیچ خطری آقاجان را تهدید نمی‌کند .

    زهرا سادات: وقتی آقاجانم این حرفها را میزد می‌گفتم «اگه این قدر خوبه ما را هم با خودت ببر»

    صبح توس: از زمانی های که پدرت می‌رفت جنگ بگویید.

    زینب سادات: زمانی که بابا برای جنگ با طالبان رفت من سه سال و نیم ام بود چیز زیادی از آن زمان به یاد ندارم اما پدرم خیلی دختر دوست بود(این را که می گویید بغض می‌کند و اشکهایش جاری می‌شود) و می گویید من خیلی احساساتی هستم و زهرا با آنکه کوچکتر است اما خود دار تر از زینب به نظر می رسد چشم هایش با این حرف زینب سرخ شده سعی می‌کنند که جلو  اشک هایش را بگیرد.

    جای خالی پدر را حس نکردیم

    صبح توس: شنیده‌ام بیشتر بچگی شما در نبود پدر گذشت، آیا سخت نبود؟

    زینب سادات: آن زمان در عالم بچگی به سر می‌بردیم ولی خب جای خالی‌شان خیلی احساس می‌شد مثلاً اکثر شب‌ها دایی‌هایمان خانه ما می‌آمدند که ما تنها نباشیم.یادم هست آن زمان سپاه حضرت محمد(ص) آن‌چنان سر سامان پیدا نکرده بود که بتوانند خانواده مثل ما را تأمین مالی کند برای همین این مادرم بود که با ادامه دادن کار پدر یعنی خیاطی خرج زندگی‌مان را تأمین می‌کرد و ما هم همیشه کمک دست او بودیم .

    جای خالی پدر محسوس بود اما مادرمان روحیه بالای داشت و اجازه نمی‌داد که ما جای خالی پدر را احساس کنیم.

    یادم هست دائم برای او نامه می‌نوشتیم و همه‌چیز را برایش در نامه‌ها توضیح می‌دادیم از کارنامه و شعرهای که در کلاس یاد گرفته بودیم تا اخبار خانواده و هر چیزی که برایمان اتفاق می‌افتد.

    زهرا سادات: بابام خیلی مهربان و صبور بود، خیلی خوب حرف میزند البته همه باباها خوب‌اند ولی بابای که نیست خوب‌تر است.

     صبح توس: انتخاب چادر با خودتان بود یا پدر؟

    زینب سادات: پدر در هیچ مسئلهای ما در فشار قرار نمی‌داد حتی اگر موضوعی که مخالف نظر او بود سعی می‌کرد با گفتگو ما را قانع کند من از صحبت‌های آن زمان چیز زیادی به یاد ندارم. تا اول راهنمایی چادر داشتم و هر وقت دوست داشتم سر می‌کردم اما وقتی آن زمان خانه‌مان را عوض کردیم حضور پسرها در محله‌مان باعث شد متوجه تفاوت زمانی که چادربه‌سر دارم و زمانی که ندارم بفهمم و از آن زمان چادر را دیگر کنار نگذاشتم .

    زهرا سادات: زهرا پدرم طوری رفتار کرد که خودم چادر را انتخاب کردم. خانواده‌های شهدا دیگر را می‌شناسم که بعدازاینکه پدر یا بردارشان شهید شد کلاً خیلی عوض شدند و خیلی باحجاب‌تر شده‌اند.

    ولی ما از همان اول به دلیل رفتار بابام چادر را به‌عنوان حجاب انتخاب کردیم.

     صبح توس: برات سخت نیست توی این گرما و این‌زمانی که اکثر دخترها بی‌حجاب و با آرایش بیرون می‌آیند با چادر و بدون آرایش در جامعه ظاهر می‌شوی؟

    زهرا سادات: راستش را بخواهید بعضی وقت‌ها چرا دوست دارم مثل آن‌ها باشم اما همیشه خدا یک کاری می‌کنند که من زود متوجه شوم که کارم اشتباه است. خدا را شکر زود متوجه می‌شوم.

    ولی چیزی که بیشتر از هوای گرم مرا اذیت می‌کند سخنان درشتی است که به من میزند یا مسخره کردن من به خاطر  چادری بودنم و اینکه پدرم شهید شده بیشتر اذیتم می‌کند.

    صبح توس: از رابطه خودت با پدرت از درد دل های دخترانه که با پدرت داشتی کمی برایمان توضیح بدهید؟

    زهرا سادات: راستش….من خیلی بچه بودم چیز زیادی یادم نیست. تازه توی اوج نوجوانی بودم و تازه می‌خواستم شروع کنم به درد دل‌های دخترانه‌ام که بابا شهید شد و دیگر پیش نیامده که با او درد دل کنم، اگر بود مطمئنم درد دل های دخترانم را با او در میان می گذاشتم.

    بعد از شهادت پدرم خیلی با او حرف میزنم؛ بعضی وقت‌ها که برام مشکلی پیش می‌آیید یا ناراحت می‌شوم به پدرم شکایت می ببرم و با او دعوا می‌کنم و می گویم« اگه تو بودی الان اینجوری نبود».

    صبح توس: همه دخترها سعی می‌کنند باکارهایی خودشان را برای پدر عزیزتر کنند تو برای پدرت از این کارها می‌کردی؟

    یادم می‌آید مامانم قلبش را آنژیوگرافی کرده بودند و زینب سادات غذا درست می‌کرد چون من بلد نبودم یک روز زینب بیمارستان بود و بابا از سرکار آمد خانه و مجبور شدم من غذا درست کنم غذا خیلی بدمزه شده بود ولی به‌قدری بااشتها غذا را می‌خورد که من فکر کردم غذا چقدر خوشمزه شده  ولی خیلی بد شد ولی بابا برای اینکه مرا تشویق کند تمام غذا را خورد.

    بابا همیشه همه‌چیز رو درست می‌کرد

    صبح توس: شهید بیشتر روی چه چیزی تأکید داشت دوست داشت شما چطوری باشید؟

    زهرا سادات: من آن زمان که بابا بود تازه دوست داشتم وقتی میرم بیرون آرایش کنم بابا می‌گفت «تو چهره خوبی داری چرا می‌خواهی آرایش کنی؟» و من قهر می‌کردم ولی بابا با مهربانی به من می‌گفت «من به خاطر خودت میگم» و کاری می‌کرد من راضی شوم و بابا همیشه همه‌چیز رو درست می‌کرد.

    حضور بابا پس از شهادتش را در خانه حس می‌کنم

    صبح توس: زندگی بدون پدر برای یک دختر چطور می‌گذرد؟           

    زهرا سادات: راستش را بخواهید بابا خیلی تو زندگی ما حضور دارد وقتی می‌گویم در زندگی‌مان هست شعار نمی‌دهم.

      وقتی مشکلی در خانه‌مان رخ می‌دهد و مامانم با عکس بابا حرف می‌زند مشکل حل می‌شود، اوایل که بابام شهید شده بود و به من می‌گفتند شهید زنده  و مواظب ماست زیاد باور نداشتم ولی حالا به این موضوع ایمان‌دارم چراکه حضور بابا را در خانه حس می‌کنم.

    دیدار با رهبری بهترین کادوی پدرم بود

    صبح توس: قشنگ ترین کادوی که از پدرت گرفت چی بود؟

    زهرا سادات: شنگ ترین کادو بابا به من دیدار با رهبر بود. من متولد فروردین ماه هستم عید نوروز بود به بابا گفتم «چی میشه به من یک کادو تولد به من بدی؟»

    چند روز بعد یک آقای آمد درخانه‌مان گفت می خواهند ما را ببرند دیدار رهبر و این بهترین کادو عمر بود. این بهترین کادوی بود که یک پدر می توانست به فرزندش بدهد.

     

    صبح توس: بهترین کادو شما از پدرتان چیست؟

    زینب سادات: شاید اسم دخترم. زمانی که پدرم داشت می‌رفت تازه فهمیدم باردار هستم. بابا به مامانم گفته بود که زینب دختر دارد اسم دخترشم بگذارید رقیه سادات اما مامانم دائم می‌گفت زینب دختر ندارد، بچه زینب پسر است اما وقتی جواب سونوگرافی را گرفتیم دیدم بچه دختر است.

     

    صبح توس: کدام شاخصه پدرتان از همه پررنگ‌تر بود؟

    زهرا سادات: خیلی مهربان صبور بود و هیچ‌وقت با هیچ‌کس قهر نمی‌کرد

    من و بابام اخلاق ها مثل داشتیم برای همین خیلی بحث می‌کردیم شاید ساعت های بحث می‌کردیم تا اینکه مامان خسته می‌شد و می‌گفت بس دیگر و من قهر می‌کردم ولی بابا می‌آمد و با من حرف میزد و مرا آرام می‌کردم

    بابا خیلی دوست داشت من دکتر شوم

     صبح توس: یکی از مهم‌ترین آرزوهای پدرت در مورد شما چه بود؟

    زهرا سادات: خیلی دوست داشت من درس بخوانم وقتی کتاب دستم بود دائم به من ابراز علاقه و  تشویق می‌کرد.

    زینب سادات: آره وقتی‌که ما در خانه کتاب می‌خوانیدم به‌خصوص کتاب‌های غیردرسی که از کتاب‌های کتابخانه پدر می‌خوانید دیگر بابا به مامان اجازه نمی‌داد به ما کاری داشته باشد می‌گفت «بگذار کتابش را بخونه اگر سرش از کتاب دربیاید حواسش‌پرت می‌شه» وقتی ما کتاب می‌خوانید بابا بیشتر دوستمان داشت.

    زهرا سادات: بابا خیلی دوست داشت من دکتر شوم.

    صبح توس: چقدر کتاب می خوانید؟

    زهرا سادات: من چون کنکور دارم بیشتر کتاب‌های درسی ام را می خوانم.

    صبح توس: دختر شما دقیقاً همان سنی را دارد که پدرت برای جنگ با طالبان به افغانستان رفت، شما این سختی‌ها را چشیده‌اید چطور به همسرتان اجازه دادید برود؟

    زینب سادات: من هر شب به حال دخترم گریه می‌کنم ولی وقتی سوریه می‌رود اما انگار آدم صبور می‌شود انگار حضرت زینب(س) به من نگاه می‌کند

    رفتن همسرم شوخی شوخی جدی شد وقتی بابام شهید شد شوهرم هم برگشت اما شش ماه بعد زمانی که دخترم شش ماه شد دوباره رفت زمان رفتنش تمام فامیل همه دلهره داشتند چون این رفتن مصادف شده بود با آن زمانی جنگ سوریه با داعش شدت گرفته بود و شهیدان مدافعان زیادی دادیم وضعیت خیلی بدی بود با این وجود بازهم شوهر رفت درحالی‌که تازه دخترمان شش ماهش شده بود.

    نمی‌دانم چرا دلم رضایت نمی‌دهد که مانع رفتن او به سوریه شوم فقط به او گفتم« اگر بری و دیگِ برنگردی من چکار کنم».

    اگر تمام دنیا را به ما بدهند نمی‌خواهم که بابا برگردد

     صبح توس: یعنی چی دلتان رضایت نمی‌دهد همسرتان اگر شهید شود اگر….

    زینب سادات: همه به من می گویند« باباتون کشته شد بست نیست؟ داداش و شوهرت را می فرستی که کشته شود؟ »

     من در جواب می گویم« آره ما دوست داریم همه شهید شویم».

    یکی همسایه به من گفت «بابا رفته سوریه شهید شد الان اگر تمام مشهد را به مامانت بدن بابات برنمی گرد برای چی می ذاری شوهرت و برادر بروند».

    من در جواب گفتم «اگر تمام دنیا را ما بدهند نمی‌خوام بابام برگردد مامانم هم نمی خواهد بابام برگردد.»

    برگردد اینجا که چی بشه وقتی بهترین راه رفته و جاش به این خوبی وقتی مشکل داریم پیشمون وقتی خوشحالیم پیشمونه برای چی ما بگویم که فلآن‌قدر به ما بدهید که بابامون برگردد».

    لازم به ذکر است: شهید سید حسین حسینی سال ۴۵ در در منطقه اورزگان به دنیا می آید به خاطر اینکه پدر شهید حسینی یکی از علما نجف بود به نجف می روند و تا هفت سالگی آنجا زندگی می‌کنند وقتی پدر شهید حسینی فوت می‌کند مادر به افغانستان برمی گرد.

     وقتی شهید حسینی ۱۵ سالش می‌شود به تهران می آید و در کنار درس حوزوی به کار مشغول می‌شود و حدود یکسال در جنگ تحملی حضور پیدا می یابد و بعد سال ۶۷ ازدواج می‌کند.

    حاصل این ازدواج سه فرزند به نام های احمد (متولد ۶۸) زینب(متولد ۷۰) و زهرا(متولد ۶۹)بعد از ازدواج در مشهد مشغول به کار خیاطی می‌شود و سال ۷۳ زمانی که جنگ طالبان در افغانستان شدت می گیرد برای مبارزه به افغانستان بر می گردد و این حضور هفت سال طول می کشد.

     بعد از اتمام جنگ با طالبان دوباره زندگی او در یک آرامش قرار می گیرد اما این آرامش تا سال ۹۲ بیشتر طول نمی کشد چرا غیریت شهید حسینی اجازه نمی‌دهد داعش به حرم عمه سادات تجاوز کند و او در آرامش کنار همسرش و فرزندانش باشد. او نه تنها خودش برای دفاع از حرم به سوریه می‌رود بلکه دوستان و حتی پسر و دامادش را با خود همراه می‌کند و در سی ام مرداد ۹۲ در منطقه دمشق، غوطه شرقی، منطقه فروسیه که بعدها مشخص شد این مکان محل عبور اسرای کربلا بوده به شهادت رسید.

    انتها پیام/

    کلیدواژه ها :
    دوره های نوروزی عصر شبکه

    مطالب مرتبط

    ویژه های ایران ویج

    دیدگاهها (۰)



    ;کانال تلگرام ایران ویج اصلاحات نیوز آموزشگاه مهندسی عصر شبکه

    آخرین اخبار و مطالب

    پربحث ترین های هفته

    Sorry. No data so far.