• خرید vpn
  • ما هنـوز به فـردایی روشـن امید داریم

    صفحه اصلی » سیاسی » به برکت همان قرآن بود که کربلایی شد/ محمدحسین برنگشت اما به قولش عمل کرد
    کد خبر : 2026206

    به برکت همان قرآن بود که کربلایی شد/ محمدحسین برنگشت اما به قولش عمل کرد

    به برکت همان قرآن بود که کربلایی شد/ محمدحسین برنگشت اما به قولش عمل کردReviewed by on Apr 16Rating: به گزارش ایران ویج به نقل از شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از ندای اصفهاندر طول تاریخ بارها شده یک مسافرت، یک دوست خوب، یک رفتار خوب و یک حرف خوب و… مسیر زندگی…

    به برکت همان قرآن بود که کربلایی شد/ محمدحسین برنگشت اما به قولش عمل کردReviewed by on Apr 16Rating:

    به گزارش ایران ویج به نقل از شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از ندای اصفهاندر طول تاریخ بارها شده یک مسافرت، یک دوست خوب، یک رفتار خوب و یک حرف خوب و… مسیر زندگی یک شخص را عوض کند و باعث شود قدم در راهی بگذارد که مقصدش لبخند و رضایت خداست.

    در ادامه می خواهیم با خانم معصومه جعفری خاله ی شهیدی به گفتگو بنشینیم که می گوید یک سفر مسیر زندگی محمدحسین را عوض کرد و قدم در راهی گذاشت که هرگز برنگشت و مهمان عمه ی سادات، حضرت زینب (س) شد.

    ***

     شهید والامقام محمدحسین حسنی از تیپ فاطمیون را برایمان معرفی کنید.

    معصومه جعفری: شهید محمدحسین حسنی، در ولایت بهسود افغانستان به دنیا آمد. چهار برادر داشت و خودش هم دومین فرزند خانواده بود. خودش برای کار کردن آمده بود ایران. وقتی اعزام شد، خانواده اش ایران نبود.

    چه  چیزی باعث که شهید حسنی، راه دفاع و شهادت را برگزیند؟

    – محمدحسین، بعد از اربعین ۹۳ وقتی از کربلا آمد، تصمیم گرفت که راهی سوریه شود. مطمئنم از برکت همان سفر کربلا بود که مسیر زندگی محمدحسین عوض شد و باعث شد که مدافع حرم بی بی زینب(س) شود. محمدحسین روز آخری که برای خداحافظی پیش ما آمد مادربزرگش خیلی گریه کرد و اصرار کرد که نرود اما او گفت: که چطور می توانم نروم و زندگی کنم درحالی که داعش سر زنان و کودکان بی گناه را می برد.

    او کی اعزام شد و چه مدت مدافع حرم حضرت زینب(س) بودند؟

    –  حدود سه ماه مدافع حرم بودند و متاسفانه محمدحسین در همان اعزام اول بود که دیگر برنگشت.

    آخرین تماسشان با شما یا خانواده اش کی بود و آخرین حرفشان چه بود؟

    – موقع اعزام خانواده اش ایران نبود. تقریبا سه ماه بود که رفته بود. فرودین ماه بود و آخرین روزهای اعزامش، که زنگ زد و گفت: اگر خدا بخواهد و قسمت شود هفته ی بعد ایرانم. اگر هم نبودم حلالم کنید.

    از چه تاریخی دیگر خبری از شهید ندارید؟

    – قرار بود محمدحسین یک هفته بعد از آخرین تماسش به ایران برگردد، اما یک هفته گذشت و خبری از او نشد. درست همان روزها بود که در شبکه های اجتماعی خبری را خواندم؛ خبر این بود که تعداد زیادی از فاطمیون توسط داعش محاصره شده و التماس دعا داریم از شما. وقتی این خبر را برای اولین بار خواندم حس خیلی بدی پیدا کردم؛ خبر را به برادرم گفتم. بردارم به من دلداری داد و گفت: خبرهای فضای مجازی را زیاد جدی نگیر.

    دو هفته ی دیگر هم گذشت و از محمدحسین خبری نشد. با کلی پیگیری و زنگ زدن به دفاتر و بنیادها، در نهایت آن ها هم خبر را تایید کردند و گفتند محمدحسین و هم رزمانش توسط داعش شبیخون زده شده و راه دسترسی به ایشان نیست. الآن تقریبا حدود یک سال و نه ماه می شود که محمدحسین در منطقه ی درعا و عملیات بصرالحریر مفقودالاثر شده و خبری از او نداریم. تنها محمدحسین نبود که مفقودالاثر شده تعداد زیادی از همرزمان محمدحسین و فاطمیون مفقودالاثر شده اند.

    به نظر شما شهید چه خصوصیت اخلاقی بارزی داشتند که خداوند او را برای شهادت برگزید؟

    – محمدحسین سر نترس و بی باکی داشت و همچنین پسر کارگر و زحمت کشی بود. او در یک مرغداری کار می کرد و برای امرار معاش و کسب درآمد ایران آمده بود اما آن سفر کربلا مسیر زندگی اش را عوض کرد.

    اگر خاطره ی جالب و تاثیرگذار از شهید دارید بفرمایید؟

    –  روزی می خواست اعزام شود و مادربزرگش خیلی گریه می کرد. محمدحسین مرتب دلداری اش می داد. آخر سر محمد حسین به مادرم گفت: ننه من برمی گردم و شما و خاله را می برم حرم امام رضا(ع). مادرم گفت: قول میدی؟ گفت آره. محمدحسین برنگشت اما به قولش عمل کرد و مادربزرگ و خاله اش را مشهد فرستاد.

    کی و چطوری؟

    – چند ماه قبل که پدر محمد حسین برای پیگیری کارهای او به ایران آمده بود، از دفتر سپاه زنگ زدند و گفتند هر وقت بقیه ی خانواده ی محمد حسین ایران آمدند آن ها را مشهد می فرستند. چند روز بیشتر نمانده بود که قرار بود بقیه ی خانواده ی محمد حسین به ایران بیایند که از دفتر سپاه زنگ زدند و گفتند: مسافرت مشهد جلو افتاده، باید به جای خانواده اش، شما و مادربزرگ شهید به همراه پدر شهید، به این مسافرت بروید. وقتی این خبر را شنیدم یاد قول محمد حسین افتادم.

    خاطره ی دیگری هم که از محمد حسین می توانم بگویم این است که: اربعین ۹۳ که می خواست برود کربلا گذرنامه به اتباع نمی دادند. چند روز به اربعین مانده بود که زنگ زد و گفت: من کربلا می روم. گفتیم: نمی گذارند بدون گذرنامه رد بشی. گفت: حالا که نمی گذارند من می روم از همان لب مرز به آقا اباعبدالله (ع) سلام می دهم.

    رفت و فردای آن روز دم دمای غروب، زنگ زد و گفت: من کربلا هستم! وقتی این خبر را داد برادرم و خانمش و چند نفر دیگر هم راهی کربلا شدند. وقتی برگشت از او پرسیدم چطوری از مرز رد شدی؟ گفت: «من و دوستانم لب مرز بودیم که ماموران مرزی گفتند: هرکه پاسپورت داره پاسپورتش را بالا بگیره و از مرز رد بشه. من ناخودآگاه، قرآن جیبی که جلدش قرمز رنگ بود را بالا گرفتم و ماموران فکر کردند که پاسپورت است و از مرز رد شدم. به برکت همان قرآن بود که کربلایی شدم».

    426121561_144302 429704704_38999
    429715816_70913 425728232_182953

    کلیدواژه ها :
    دوره های نوروزی عصر شبکه

    مطالب مرتبط

    ویژه های ایران ویج

    دیدگاهها (۰)



    ;کانال تلگرام ایران ویج اصلاحات نیوز آموزشگاه مهندسی عصر شبکه

    آخرین اخبار و مطالب

    پربحث ترین های هفته

    Sorry. No data so far.