• خرید vpn
  • ما هنـوز به فـردایی روشـن امید داریم

    صفحه اصلی » سیاسی » تمام دلتنگی‌هایم را در کوله‌بار سفرش جای دادم
    کد خبر : 1996726

    تمام دلتنگی‌هایم را در کوله‌بار سفرش جای دادم

    تمام دلتنگی‌هایم را در کوله‌بار سفرش جای دادمReviewed by on Feb 1Rating: به گزارش ایران ویج به نقل از شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از فراهان خبر؛ شهید سیدسجاد روشنایی اهل روستای روشنایی از توابع شهرستان کمیجان است که مادر شهید اصالتا اهل شهر فراهان بوده و مردم فراهان نیز به پاس احترام،…

    تمام دلتنگی‌هایم را در کوله‌بار سفرش جای دادمReviewed by on Feb 1Rating:

    به گزارش ایران ویج به نقل از شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از فراهان خبر؛ شهید سیدسجاد روشنایی اهل روستای روشنایی از توابع شهرستان کمیجان است که مادر شهید اصالتا اهل شهر فراهان بوده و مردم فراهان نیز به پاس احترام، از شهید سید احمد روشنایی به عنوان اولین شهید مدافع حرم شهر فراهان یاد می کنند.

    سید سجاد روشنایی؛ فرمانده گردان سوم امام حسین(ع) لشکر ۱۷علی‌بن ابی طالب(ع) استان قم بود که در منطقه عملیاتی سوریه به عنوان جانشین گردان به جبهه دفاع از اسلام و اهل بیت(ع) کمک می کرد. 

    سید سجاد از لشکر فاطمیون به سوریه اعزام و با اسم مستعار سید‌عباس مدت ۳۷ روز در سوریه در مقابل گروه‌های تکفیری و داعشی مبارزه کرد که در درگیری با این گروه‌های تکفیری با اصابت تیر به قفسه سینه و پهلوی چپش در تاریخ ۱۳ بهمن ۱۳۹۴ به شهادت رسید و پیکر پاکش در ۱۷ بهمن‌ماه در گلزار شهدای قم به خاک سپرده شد.

    از این شهید مدافع حرم دو دختر دو قلو به نام ملیکا سادات و مریم سادات به یادگار مانده است و او با وجود تمامی عشق و علاقه‌ای که به آنان داشت از همه تعلقات دنیایی دل کند و راه در مسیر عشق به پروردگار گام برداشت.

    روایتی از زندگی تا شهادت 

    آمنه محمدی، همسر سید سجاد روشنایی در گفتگو با خبرنگار فراهان خبر؛ از عشق همسرش برای دفاع از اسلام و حریم اهل بیت(ع) چنین می‌گوید: سید سجاد بزرگترین آرزویش شهادت بود و بالاخره در سن ۳۷ سالگی به این آرزوی دیرینه خود رسید.

    او مدام از من می‌خواست برای شهادتش بعد از نماز دعا کنم، و هر بار که این موضوع را پیش می کشید ناراحت می شدم و بحث را عوض می کردم اما با خنده و شوخی حرفش را می زد. سید سجاد واقعاً عاشق شهادت بود، وقت و بی وقت به بهانه های مختلف مرا به گلزار شهدا می برد، همین که وارد گلزار شهدا می‌شد، حس و حال خوب و عجیبی داشت و  ساعت‌ها در گلزار شهدا، با شهدا درد دل می‌کرد.

    سکانسی از آغاز زندگی مشترک تا لحظه‌ی سخت جدایی

    پدر ما هر دو با هم همکار بودند و همین اشتراک شغلی باعث شد تا من و سید سجاد با هم آشنا شده و در نهایت ازدواج کنیم و در شب ولادت امام علی (ع) زندگی مشترکمان را آغاز کردیم.

    حاصل این ازدواج ۱۲ ساله دو دختر دوقلو به نام‌های ملیکا سادات و مریم سادات است؛ بچه‌ها به قدری به پدرشان وابسته بودند و سید سجاد نیز نسبت به آن‌ها عشق می‌ورزید اما در روزی که می خواست اعزام شود با وجود گریه‌های مریم سادات و اشک و التماس‌های او، اما سید سجاد حاضر نشد از تصمیمی که گرفته بازگردد.

    من هم لحظه خداحافظی خواستم تا جلوی درب سید سجاد را بدرقه کنم اما او رو به من گفت «نیا من با همکارانم هستم»، من هم نرفتم اما از آیفون رفتنش را نگاه کردم، لحظه آخر مریم از پشت آیفون صدایش زد و سجاد رو به او شروع به دست تکان دادن کرد.

    در حالی که بغض راه گلویش را بسته بود صحبت هایش را ادامه داد و از لحظات بعد از رفتن همسرش و تکیه گاهش اینگونه گفت: وقتی همه میهمان‌ها رفتند مریم گفت «مامان بابام دیگه هیچ وقت برنمیگرده، اون شهید میشه.» گفتم این حرف رو نزن اون فقط چند روز میره پیش حضرت رقیه‌(س)‌ و برمیگرده. اما مریم از حرفش کوتاه نمی‌آمد.

    به‌رغم اینکه طاقت دیدن اشک‌های ملیکا را نداشت ولی اراده‌اش بر رفتن بود

    سجاد قبل از رفتن سفارش کرد که دوقلوها را برای مراسم تشیع من نیاور!؛ آخر طاقت گریه ملیکا را نداشت. سید سجاد به من توصیه کرد هر وقت ملیکا دلتنگم شد او را به حرم حضرت معصومه(س) ببر؛ لحظه خداحافظی ملیکا با بچه ها مشغول بازی بود و رفتن پدرش را ندید ولی مریم در آغوش پدرش در حال گریه کردن بود.

    قبل از رفتنش شروع به مقدمه‌چینی کرد، مدتی بود که در صحبتهایش از پذیرش مسئولیت زندگی، برایم حرف می زد.

    صبح یک روز زمستانی سید سجاد برای اولین بار از رفتنش برایم مقدمه‌چینی کرد با شنیدن حرف‌هایش همان ابتدا نگران شدم؛ اما با حرف‌هایش کم کم آرامش یافتم و رضایت به رفتنش دادم و تنها یک خواسته‌ از او داشتم و به او گفتم وقتی به زیارت حضرت زینب‌(س)‌ رفتی خیلی التماس دعا دارم، انگار که خانواده‌هایمان هم برای رفتنش رضایت داشتند چون اعتراضی نکردند و تنها یک جمله گفتند، رفتی زیارت، التماس دعا.

    هدیه‌ای که بعد از شهادت به دست همسرش رسید/دلتنگی‌هایم را در کوله بار سفرش گذاشتم

    از سید سجاد خواستم قبل از اینکه به حرم بی‌بی زینب(س) برود یک هدیه برایم بخرد و تبرک کند. او به قولش عمل کرد و برایم یک قرآن گرفته بود و در حرم عمه سادات حضرت زینب(س) تبرک کرده بود اما بعد از شهادتش این هدیه ارزشمندش به دستم رسید.

    سید سجاد صبح روز اعزام به محل کارش رفت و تمام وسایلش را محل کار به منزل آورد. لحظه‌ای که داشت وسایل خود را جمع می‌کرد من هم به او کمک می کردم، لحظه سختی بود ولی با این وجود تمام دلتنگی‌هایم را میان وسایل سفرش گذاشتم تا با خود ببرد.

    سیدسجاد پس از اینکه وسایلش را جمع کرد به پدر، برادر و خواهرهایش زنگ زد و از همه خداحافظی کرد. بعد هم رو به من گفت می‌روم اما دلم را پیش تو و بچه‌ها می‌گذارم.

    از حرف‌های همسر شهید روشنایی فهمیدم که چقدر مرور خاطرات این لحظات، برایش سخت است ولی دلم هم نمی‌خواست حرف‌هایش نیمه تمام باشد.

    خوابی که به واقعیت پیوست

    همسر شهید روشنایی نفسی از ته دل کشید و اینگونه خاطراتش را ادامه داد: چند روز قبل از شهادت، به من زنگ زد و گفت دلم برایت خیلی تنگ شده‌ است ای کاش می‌آمدی اینجا.

    من هم گفتم من که نمی‌توانم بیایم ‌ای کاش تو می‌آمدی.

    گفت من اینجا کاری دارم که تا تمام نشود نمی‌توانم بیایم اما دلم هم برای شما خیلی تنگ شده است.

    روز شهادتش را درست خاطرم هست بعدازظهر ۱۳ بهمن‌ماه دخترمان ملیکا از خواب بیدار شد و با گریه از خوابی که دیده بود برایم گفت.

    ملیکا برایم گفت که در خوابش پدرش از روی یک بلندی با دست خونی به سمت او رفته و او را بوسیده است و گفته که زود به زود به دیدنت می‌آیم. نمی‌دانم  چرا ولی با شنیدن خواب ملیکا نگران شدم اما حرفی نزدم.

    دو روز بعد از خواب ملیکا، روز پنج‌شنبه ۱۵ بهمن‌ماه بود که به دلم افتاد سجاد دارد بر می‌گردد؛ موقع اذان ظهر بود به منزل پدرم زنگ زدم که آنها خبر شهادت سید سجاد را به من دادند. باورم نمی‌شد ولی حضرت زینب(س) به من نظر کرد و من آرام و صبورانه پذیرفتم که سجاد به آرزویش دیرینش رسیده است.

    دخترانم را زهرایی تربیت کن

    سجاد سفارش می‌کرد در زندگی از حضرت زهرا(س) الگوگیری کنم. خیلی روی مسئله حجاب و رعایت آن تأکید داشت و دوست داشت دختران باحجابی داشته باشد. من هم سعی خودم را می‌کنم تا دختران در مرحله اول زینب گونه باشند و بعد هم همانگونه که پدرشان خواسته زهرایی تربیت شوند.

    راستش هنوز باورم نمی‌شود، سید سجاد دیگر نیست. باور کنید گاهی که به خرید می‌روم و نگاهم به خوردنی‌های مورد علاقه سجاد می‌افتد، ناخودآگاه می‌روم تا برایش بخرم. قبل از رفتن به من گفت؛« اگر من شهیدشدم زودبه زود به گلزارشهدا بیا، چراکه من هم دلم برایت تندتند تنگ می‌شود»، حالا من هم دوست دارم بروم گلزار شهدا و ساعت‌ها بمانم سرمزار شهیدم اما با وجود بچه‌ها گاهی وقت‌ها امکانش نیست.

    درست است که زندگی بدون سسد سجاد برایم سخت و دشوار است ولی واقعاً خودم و دخترهایم با افتخار می‌گوییم که خانواده شهید مدافع حرم هستیم. همسرم با شهادت در راه حرم حضرت زینب(س) باعث افتخار ما شد و دخترانم می‌گویند بابا رفته پیش حضرت رقیه(س) تا ما هم برویم پیش حضرت رقیه(س).
     

    بخشی از وصیتنامه شهید سیدسجاد روشنایی

    سلام مرا به آقا و رهبرم برسانید

    بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

    «وجعلناهم أئمه یهدون بأمرنا و أوحینا الیهم فعل الخیرات أقام الصلوه وایتاء الزکوه و کانوا لنا عابدین». آیه ٧٣سوره انبیاء

    امروز روز اعزام بود. مقداری هیجان و تردید در دلم بود به همین دلیل خواستم از قرآن مددی بگیرم. در دلم توسل به آقا امام زمان (عج) کردم و این آیه آمد. از خواندن این آیه پشتم لرزید و اشک از چشمانم سرازیر شد چون من خود را هرگز لایق این آیه نمی‌دانم اما دلم قرص و محکم‌تر از گذشته شد ان‌شاءالله فردای قیامت که در خون خود غوطه‌ور در محشر محشور گردم باشد تا شرمنده آقا امام زمان (عج) و رهبر عزیزتر از جانم امام خامنه‌ای عزیز نباشم.

    بسم ا… الرحمن الرحیم 

    ""وجعلنا هم أئمه یهدون بأمرنا و أوحینا الیهم فعل الخیرات أقام الصلوه وأیتاء الزکوه و کانوا لنا عابدین"" .آیه ٧٣سوره انبیاء

    امروز روز اعزام بود مقداری هیجان وتردید در دلم بود به همین دلیل خواستم از قرآن مددی بگیرم در دلم توسل به آقا امام زمان عج نمودم و این آیه آمد از خواندن این آیه پشتم لرزید و اشک از چشمانم سرازیر گشت چون من خود را هرگز لایق این آیه نمیدانم اما دلم قرص و محکم تر از گذشته گردید ان شالله که فردای قیامت که در خون خود غوطه ور در محشر محشور گردم باشد تا شرمنده آقا امام زمان عج و رهبر عزیزتر از جانم امام خامنه ای عزیز نباشم.

    ای برادران و خواهران گرامی من ،بدانید که من به اختیار وداوطلبانه به جنگ با دشمنان اسلام رفته ام این جنگ ،جنگ کفر با اسلام عزیز است وتا روزی که خداوند به بندگان صالحش وعده داده است ادامه خواهد داشت این زندگی چند روزه دنیای زر وزور وتزویر برای سیاه نمودن چهره اسلام عزیز ورحمانی وناب محمدی دست به دست هم داده اند برما فرزندان سیدعلی خامنه ای تکلیف است که جان ناقابل  خود را فدای اسلام عزیز کنیم تا بلکه با جان ناقابل خود بتوانیم برای اسلام عزیز ذره ای خدمت کنیم و اما سخنی با کسانی که با رهبر عزیزمان فاصله گرفته اند و…

    های ای یاران دیروز و آشنایان غریبه شده به گوش باشید که فردای قیامت باید جوابگوی خون شهدا و امام شهدا باشید 

    مگر نشنیدید که امام خمینی (ره) آن معمار کبیر انقلاب فرمود چه من در میان شما باشم و نباشم نگذارید این انقلاب و کشور به دست نا اهلان بیافتد به خود بیایید و توبه کنید باشد که رستگار شوید.

    آخرین درخواست حقیر این است که سلام مرا به آقا و رهبرم برسانید و بگویید که این سرباز کوچک خود را در نماز شبهایش دعا نماید تا بلکه خداوند به واسطه دعای ایشان از سر تقصیرات و گناهان من در گذرد.

    والسلام علیکم و رحمت ا… وبرکاته. 

    بنده رو سیاه وگنه کار خدا سیدسجاد روشنایی

    ٧:٣٠ صبح مقر گردان سوم ٩۴/٩/٢٩

    کلیدواژه ها :
    دوره های نوروزی عصر شبکه

    مطالب مرتبط

    ویژه های ایران ویج

    دیدگاهها (۰)



    ;کانال تلگرام ایران ویج اصلاحات نیوز آموزشگاه مهندسی عصر شبکه

    آخرین اخبار و مطالب

    پربحث ترین های هفته

    Sorry. No data so far.