• خرید vpn
  • ما هنـوز به فـردایی روشـن امید داریم

    صفحه اصلی » سیاسی » مرثیه یک بازمانده از کربلای ۴
    کد خبر : 1959160

    مرثیه یک بازمانده از کربلای ۴

    مرثیه یک بازمانده از کربلای ۴Reviewed by on Dec 26Rating: به گزارش ایران ویج به نقل از گروه جهاد و مقاومت مشرق، محمد نیک نفس از رزمندگان لشگر ۳۱ عاشورا، خاطره ای را از عملیات کربلای ۴ در اختیار ما قرار داده که در ادامه می آید… عملیات کربلای ۴ ناگفتنی های فراوانی دارد. همین…

    مرثیه یک بازمانده از کربلای ۴Reviewed by on Dec 26Rating:

    به گزارش ایران ویج به نقل از گروه جهاد و مقاومت مشرق، محمد نیک نفس از رزمندگان لشگر ۳۱ عاشورا، خاطره ای را از عملیات کربلای ۴ در اختیار ما قرار داده که در ادامه می آید…

    عملیات کربلای ۴ ناگفتنی های فراوانی دارد. همین که احساس می کنم باید نام مبارک غواصان را بنویسم دست هایم می لرزد. من برای نوشتن نامشان وضو گرفته ام. دی ماه سال ۶۵ سرمای سوزان جنوب، آموزش های سخت غواصی، کمبود تجهیزات و امکانات امان بچه ها را بریده بود. یه سوال بپرسم؟ سرمای امروز چقدر برایتان طاقت فرسا بود؟ در این سرما می توانید ۷ ساعت داخل آب بمانید؟ غلو نمی کنم ولی بدانید در زمستان، سرمای جنوب هم فرقی با سرمای شهر ما ندارد. بچه ها آن سال سختی زیادی کشیدند. نه لباس غواصی مناسب، نه تجهیزات غواصی کافی!   ما باید با آن شرایط می ساختیم و با لباس های گشاد برای بدن های نحیف کنار می آمدیم. آموزش ما ۴۵ روز طول کشید. در حالی که این آموزش ها با آن کیفیت در کلاس های رسمی حداقل ۱۸ ماه زمان می برد
     
     فرماندهان از قبل اطلاع داشتند که عراقی ها از نقشه حمله بویی برده اند اما بچه ها با عزمی راسخ به حرف آنها گوش کردند. آنها در سوم دی ماه کنار رود اروند صف کشیدند. قرار بود از نهر خین وارد آب شویم. آب خروشان در حال مد به طرف عراق بود. غواصان باید وارد آب می شدند و بعد از طی ۷ کیلومتر به پشت مواضع دشمن نفوذ می کردند. بند طنابی داشتیم که به فاصله دومتر حلقه هایی آویزان کرده بودند. دست راست بچه ها  به این حلقه وصل بود که اگر در بین مسیر کسی زخمی یا شهید می شد آب او را نبرد و از ستون جدا نکند.

    ای خدا ! الان که دارم می نویسم چشم هایم پر از اشک شده است. قربان آن نگاهتان بچه های غواص. نگاه های مظلومانه تان. ای خدا! چه بنویسم!  اذان مغرب و عشا شد. نماز خواندیم. بعد از آن خداحافظی ها شروع شد. آخرین نگاه ها. آخرین سفارشات. آخرین التماس دعاها. آخرین دیدارها. لحظه های نابی که از شمیم یادشان سرمست می شوم. من می خواهم همه شما را به آن لحظه های قشنگ ببرم. قربان آخرین نگاه های پرستوهایی که رفتند و هرگز باز نگشتند.
    دعای توسلی خواندیم. سنگر یکپارچه گریه و ضجه شده بود. هق هق گریه های توسل به ائمه نه تنها در سنگر بلکه در گوشه و کنار منطقه شنیده می شد. بعد از آن لباس ها را به تن کردیم. لباس که نه؛ بلکه کفن سیاهی که قرار بود با آن لباس وارد عالم محشر شویم. به خط شدیم. آماری گرفتیم. همه ساکت بودند. ستون بچه ها از جلو شروع به حرکت کرد. اول سوداگر بود، بعد مهدی قلی رضایی و بعدش من.

    با حرکت ما سه نفر بقیه ستون غواص ها پشت سر ما حرکت کردند. رسیدیم لب ساحل اروند. تا برسیم به آب ۵۰ متری فاصله بود. با عراقی ها ۲۰۰ متر فاصله داشتیم. فین غواصی را پوشیدیم. ای خدا! به خدا نمی دانید چه صحنه هایی بود. آن بچه های مظلوم به حالت نشسته کشان کشان خود را به آب رساندند. در حالی که آب تا بالای زانوهایمان می رسید میان نیزارها حرکت کردیم. اما ناگهان منورها در وسط آسمان اروند روشن شد و ساعت به ساعت بر شدت شلیک آنها افزوده گشت. قبلا به ما گفته بودند اگر در میان راه با عراقی ها درگیر شدیم به نزدیکترین ساحل بزنیم، چه عراقی باشد چه ایرانی.

    ما دیگر از ساحل خودمان فاصله گرفته بودیم و سر ستون به وسط رود اروند انحنا پیدا کرده بود. بعضی منورها ۱۵ دقیقه آسمان را روشن نگه می داشتند. در این لحظه سلاح های دوشکا و شلیک های آن شروع شد. خدایا کمکم کن! چگونه این لحظه را حکایت کنم؟ بچه ها وسط رودخانه آماج گلوله ها قرار می گرفتند. ما خود را دوباره به طرف نیزار کشیدیم. اما بارانی از پرتاب نارنجک ها به سمت ما شروع شد. بچه ها وسط رودخانه چه بلایی سرشان آمد؟ وقتی خمپاره ای به بچه ها می خورد، مثل ماهی سه متری از آب به هوا پرتاب می شدند.

    شیرازه ستون از هم می پاشید و جنازه ها هر کدام به سویی می رفتند. ای وای امان از دلم! بخدا نمی دانید چه می شد؟ بخدا منم نمی توانم توصیف کنم. همین قدر می توانم بگویم وقتی تن نحیف این بچه ها داخل آب ترکش می خورد یا رگباری به روی آنها می کشیدند، هفت هشت بار داخل آب غلط می خوردند و بعد آرام می گرفتند.

    نمی دانید چه غنچه های قشنگی در آن گلستان وجودشان شکوفا شده بود؟ دور از چشم مادرانشان! دور ازچشم خواهرانشان! گوز یاشمی یارالاروا مرحم ایلرم . اشک نمی گذارد که بنویسم.
    خدایا من چه بنویسم؟ دگر تا جهان است بزمی چنین
    نبیند به خود آسمان و زمین  ای خدا ! ای وای من. بخدا سینه ام به تنگ آمده است. یا حسین. عزیزان! خیلی از مجروحین خود را از میان آتش و خون خودشان را به ما رساندند اما به خیال آنکه ما عراقی هستیم دوباره خود را در آب انداختند. ما هر چه صدایشان می کردیم صدای ممتد گلوله ها و خروش اروند نمی گذاشت صدای ما به آنها برسد. ای خدای من! هر جنازه ای که می دیدیم آنقدر به تنش گلوله اصابت کرده بود که در جای جای بدنش غنچه های قشنگی از زخم شکوفا شده بود. سلام بر گلوهایی که آماج تیر دشمن شد. سلام بر گلوی علی اصغری تان! کینگون آغ ساخلارام بالا …چه می شود در عالم محشر گوشه چشمی به ما کنید. عطش افتاده به جانم که بخوانم این بار/ روضه ی تشنگی و خشکی حنجرها را … دوستان ببخشید دیگر نمی توانم ادامه بدهم . سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
    ولی دل به پاییز نسپرده ایم
    چو گلدان خالی لب پنجره
    پر از خاطرات ترک خورده ایم 

    کلیدواژه ها :
    دوره های نوروزی عصر شبکه

    مطالب مرتبط

    ویژه های ایران ویج

    دیدگاهها (۰)



    ;کانال تلگرام ایران ویج اصلاحات نیوز آموزشگاه مهندسی عصر شبکه

    آخرین اخبار و مطالب

    پربحث ترین های هفته

    Sorry. No data so far.