• خرید vpn
  • ما هنـوز به فـردایی روشـن امید داریم

    صفحه اصلی » آخرین خبر , فرهنگی و هنری » بسته شعر شب هشتم ماه محرم الحرام
    کد خبر : 1920366

    بسته شعر شب هشتم ماه محرم الحرام

    واقعه عاشورا در رثای شهدای ۷۲گانه آن همواره جایگاه ویژه ای در دیوان شاعران فارسی زبان داشته و در این میان شاعران کشورمان جایگاه ویژه‌ای را به خود اختصاص داده‌اند.در اینجا مجموعه اشعاری را می‌خوانیم که به مناسبت فرارسیدن هشتمین روز ماه محرم و شهادت حضرت علی اکبر(ع)سروده شده‌اند. …ناگهان قلب حرم وا شد و…

    ۶۸۷۳_۵۵۰

    واقعه عاشورا در رثای شهدای ۷۲گانه آن همواره جایگاه ویژه ای در دیوان شاعران فارسی زبان داشته و در این میان شاعران کشورمان جایگاه ویژه‌ای را به خود اختصاص داده‌اند.در اینجا مجموعه اشعاری را می‌خوانیم که به مناسبت فرارسیدن هشتمین روز ماه محرم و شهادت حضرت علی اکبر(ع)سروده شده‌اند.
    …ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان // شهادت حضرت علی اکبر(ع

    …ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان
    مثل تیری که رها می شود از دست کمان

    خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود
    بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود

    مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود
    مست می آمد و رخساره برافروخته بود

    روح او از همه دل کنده ، به او دل بسته
    بر تنش دست یدالله حمایل بسته

    بی خود از خود ، به خدا با دل و جان می آمد
    زیر شمشیر غمش رقص کنان می آمد

    یاعلی گفت که بر پا بکند محشر را
    آمده باز هم از جا بکند خیبر را

    آمد ، آمد به تماشا بکشد دیدن را
    معنی جمله در پوست نگنجیدن را

    بی امان دور خدا مرد جوان می چرخید
    زیرپایش همه کون و مکان می چرخید

    بارها از دل شب یک تنه بیرون آمد
    رفت از میسره از میمنه بیرون آمد

    آن طرف محو تماشای علی حضرت ماه
    گفت:لاحول ولاقوه الابالله

    مست از کام پدر، زاده لیلا ، مجنون
    به تماشای جنونش همه دنیا مجنون

    آه در مثنوی ام آینه حیرت زده است
    بیت در بیت خدا واژه به وجد آمده است

    رفتی از خویش ، که از خویش به وحدت برسی
    پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی

    نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد
    به تماشای نبرد تو خداوند آمد

    با همان حکم که قرآن خدا جان من است
    آیه در آیه رجزهای تو قرآن من است

    ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست
    دیدمت خرم و خندان قدح باده به دست

    آه آیینه در آیینه عجب تصویری
    داری از دست خودت جام بلا می گیری

    زخم ها با تو چه کردند ؟جوان تر شده ای
    به خدا بیش تر از پیش پیمبر شده ای

    پدرت آمده در سینه تلاطم دارد
    از لبت خواهش یک جرعه تبسم دارد

    غرق خون هستی و برخواسته آه از بابا
    آه ، لب واکن و انگور بخواه از بابا

    گوش کن خواهرم از سمت حرم می آید
    با فغان پسرم وا پسرم می آید

    باز هم عطر گل یاس به گیسو داری
    ولی اینبارچرا دست به پهلو داری؟!

    کربلا کوچه ندارد همه جایش دشت است
    یاس در یاس مگر مادر من برگشته است؟!

    مثل آیینهء در خاک مکدر شده ای
    چشم من تار شده ؟یا تو مکرر شده ای؟!

    من تو را در همه کرب و بلا می بینم
    هر کجا می نگرم جسم تو را می بینم

    ارباْ اربا شده چون برگ خزان می ریزی
    کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی

    مانده ام خیره به جسمت که چه راهی دارم
    باید انگار تو را بین عبا بگذارم

    باید انگار تو را بین عبایم ببرم
    تا که شش گوشه شود با تو ضریحم پسرم…

    سید حمید رضا برقعی

    تو که از روز ولادت دل بابا بردی
    دل اهل حرم و حضرت مولا بردی
    تا علی گفت بگوش تو اذان شیر شدی
    دم تکبیر شدی و دم شمشیر شدی
    تا نظر کرد به رخسار تو گفتا حیدر
    چون علی اکبر ما دهر نزاید دیگر
    روز میلاد تو بابا چه خوش احوالی بود
    حیف جای نبی و مادر من خالی بود
    جای لالایی خواب تو عزیز دل من
    صد و ده مرتبه یا فاطمه می گفت حسن
    عمّه را بوی خوش فاطمه از بوی تو بود
    پنجه ی امّ بنین شانه ی گیسوی تو بود
    هر زمان تشنه شدی دست علم جام تو بود
    تا دم پخته شدن خشت فلک خام تو بود
    تا در آغوش بزرگان حرم مرد شدی
    کیسه بر دوش علی اصغر شب گرد شدی
    به جلال و به جمال احمد و زهرا بودی
    گل لیلا همه مجنون و تو لیلا بودی
    تو گلاب همه گلهای پیمبر بودی
    الحق از روز ازل هم علی اکبر بودی
    آسمانی است اگر بر سر جنّات و نهر
    من و عباس مه و مهر و تویی نجم سحر
    جای من کار حرم یکسره در دست تو بود
    میمنه دست عمو میسره در دست تو بود
    تا تو را تشنه به آغوش شهادت دادم
    یاد انگور طلب کردن تو افتادم
    تو که دیدی پدر آن روز دمی دست گشود
    بین فردوس وَ من فاصله یک دست نبود
    شد ستون های حریم نبوی خاک جنان
    دست بردم به دل شاخه ای از تاک جنان
    خوشه ای چیدم و دادم به تو ای شور بهشت
    شهد شد از نمک لعل تو انگور بهشت
    حال امروز که عطشان ز حرم می رفتی
    بار آخر که خرامان ز برم می رفتی
    از پس اشک پدر محو تماشای تو شد
    و حیا مانع بوسیدن لب های تو شد
    خیمه ها مکّه و من کعبه و چشمم زمزم
    با صدای عرفاتیت حرم ریخت به هم
    من به دنبال صدای تو رسیدم به برت
    چشم بگشا و ببین حال خراب پدرت
    رخ زیبات پر از خاک و لبانت پر خون
    بدن پاک تو صد چاک و دهانت پر خون
    تا سراسیمه کنار تو رسیدم پسرم
    لخته ی خون ز دهان تو کشیدم پسرم
    تو که با پهلوی زخمیت چو مادر شده ای
    با شکاف سر خود حیدر دیگر شده ای
    ای اذان گوی حرم وقت نماز است بمان
    به من و بی کسی عمه ی خود روضه بخوان
    عمه در راه بیا تا نرسیده به برم
    مددی کن که تنت را ببرم تا به حرم
    محمود کریمی

    خواهم که بوسه ات زنم اما نمی شود
    جایی برای بوسه که پیدا نمی شود

    لب را به هم بزن و نفس زن که هیچ چیز
    شیرین تر از شنیدن بابا نمی شود
    این پیرمرد بی تو زمین گیر می شود
    بی شانه ی تو مانده اگر پا نمی شود

    هر عضو را که دیده ام از هم گشوده است
    جز چشم تو که بر رخ من وا نمی شود

    خشکم زده کنار تو و خنده هایشان
    خواهم بلند گردم از این جا نمی شود

    ای پاره پاره تن ز دل پاره پاره ام
    گفتم بغل کنم بدنت را نمی شود

    باید کفن به وسعت یک دشت آورم
    در یک کفن که پیکر تو جا نمی شود

    حجله گرفته پای تنت مادرم ببین
    اشکم حریف گریه ی زهرا نمی شود
    حسن لطفی

    ای تجلی صفات همه ی برترها
    چقدر سخت بود رفتن پیغمبرها
    قد من خم شده تا خوش قد و بالا شده ای
    چون که عشق پدران نیست کم از مادرها
    پسرم! می روی اما پدری هم داری
    نظری گاه بیندار به پشت سرها
    سر راهت پسرم تا در آن خیمه برو
    شاید آرام بگیرند کمی خواهرها
    بهتر این است که بالای سر اسماعیل
    همه باشند و نباشند فقط هاجرها
    مادرت نیست اگر مادر سقا هم نیست
    عمه ات هست به جای همه ی مادرها
    حال که آب ندارند برای لب تو
    بهتر این است که غارت شود انگشترها
    زودتر از همه ی آماده شدی،یعنی که:
    “آنچنان خسته نگشته است تن لشگرها
    آنچنان کهنه نگشته است سم مرکبها
    آنچنان کند نگشته است لب خنجرها”
    چه کنم با تو و این ریخت و پاشی که شده
    چه کنم با تو و با بردن این پیکرها
    آیه ات بخش شده آینه ات پخش شده
    علی اکبر من شد علی اکبرها
    گیرم از یک طرفی نیز بلندت کردم
    بر زمین باز بماند طرف دیگرها
    با عبای نبوی کار کمی راحت شد
    ورنه سخت است تکان دادن پیغمبرها
    علی اکبر لطیفیان

    ولدی

    پدر از خیمه ها نظر میکرد
    زیر ِ لبها پسر پسر میکرد
    پیش ِ چشم ِ پدر علی اکبر
    آتش ِ شوق شعله ور میکرد
    ***
    قلبِ میدان پُر از تلاطم شد
    علی آمد به رزمگاهِ حُنین
    شده احیا نبرد حیدر باز
    هنر ِ رزم ِ بچه شیر ِ حسین
    ***
    رجزی خواند و دشت ساکت شد
    با نگاهش شکست هیمنه را
    یا علی و گفت و زد به میسره و
    مثل تیری شکافت میمنه را
    ***
    عطش آنقدر جان گرفت از او
    که نمیدید هیچ جز از دود
    وای دلشوره بر حسین افتاد
    دید او محشری غبار آلود
    ***
    علی اکبر ز راه می آمد
    دستهایش به گردن مرکب
    خون فرقش ز خوود جاری شد
    بسته شد راهِ دیدن مرکب
    ***
    یکی آمد لجام اسبش را
    برگرفت و سوی خصم کشید
    گفت دیگر توان ندارد، حال
    همه ضربه هایِ خود بزنید
    ***
    در بر چشمهایِ او کم کم
    بدنی پاره پاره پیدا شد
    به خدا کشته شد حسین آن دم
    که علی اکبر ارباً اربا شد
    ***
    رویِ خاکیّ و آرزو کردم
    کاش جایِ تو من چنین بودم
    تن من کاش غرق خون میشد
    جایِ تو نقش بر زمین بودم
    ***
    کاش میشد دوباره در کامم
    به دو بوسه شبیه قند شوی
    احترامت کنم به یک لبخند
    احترامم کنی بلند شوی
    ***
    همه ی سعی خویش را کردم
    بردن پیکر تو ناشدنی ست
    از تن ِ پاره پاره یِ تو مگر
    حلقه های زره جدا شدنی ست!!!
    ***
    هاشمیون، بعید میدانم
    بالِ من سمت آسمان بپرد
    خواهرم را خودم میارمش و
    پسرم را کسی فقط ببرد
    ***
    غیرتی، عمه از حرم آمد
    چشم لشگر به عمّه ات افتاد
    هلهله میکند سپاه یزید
    آبروی مرا مده بر باد
    (مسعود اصلانی)

    ز دستم‌ می‌ روی‌ اما صدایم‌ در نمی‌آید
    دلم‌ میسوزد و کاری‌ ز دستم‌ بر نمی‌آید
    سرم‌ را می‌گذارم‌ رویِ‌ کِتف‌ِ خواهرم‌ زینب‌
    الا ای‌ محرم‌ دردم‌ چرا اکبر نمی‌آید
    اگر زینب‌ نمی‌آمد گریبان‌ پاره‌ می‌کردم‌
    تحمل‌ می‌رود اما شب‌ غم‌ سر نمی‌آید
    اذان‌ گوی‌ دل‌ بابا، اذانی‌ میهمانم‌ کن‌
    اگر چه‌ از گلوی‌ تو صدائی‌ در نمی‌آید
    الا ای‌ سرو بی‌ همتا، عصای‌ِ پیریِ‌ بابا
    به والله‌ سرم‌ دیگر از این‌ بدتر نمی‌آید
    تمام سعی خود را میکنم اما نمیدانم
    چرا این تیرها از پیکر تو در نمی آید
    حسن لطفی

    گلی که در چمن حُسن امتحان می داد
    خبر ز رویش گل های ارغوان می داد
    تجلیات نبی را به چهره اش دیدند
    فروغ و جلوه ز نورش به کهکشان می داد
    کلام وحی به روی لبش چو گل می کرد
    ملاحت سخنش جلوه بر بیان می داد
    در آبشار صدایش نسیم زمزمه بود
    صدای او به دل ناتوان، توان می داد
    جوانیش به جوانان حدیث عشق آموخت
    مرام او ره توحید را نشان می داد
    به نغمۀ “او لسنا علی الحق” از لب خود
    به باغ صدق و صفا رنگ جاودان می داد
    به دشت کرب وبلا تا گذاشت پا این گل
    تمام دشت بلا نکهت جنان می داد
    دوباره روح دگر بر نماز و دین بخشید
    به صبحگاه شهادت چو او اذان می داد
    میان عرصۀ عشق و شرف چنان کوشید
    که درس غیرت و مردی به عاشقان می داد
    صدای یا ابتای گل بهشت حسین
    خبر ز فاجعۀ غم به باغبان می داد
    طنین گرم وداعش شرر به دل می زد
    صدا و نغمۀ او عرش را تکان می داد
    گلی که جای لبان حسین بر لب داشت
    فتاده بود به روی زمین و جان می داد
    زمان دوباره بهم ریخت چون حسین آمد
    زمین عنان دلش را به آسمان می داد
    کنار آن گل صد برگ پرپر افتاده
    مگر که اشک به چشمان او امان می داد
    جمال حق به جمال پسر چو رخ بنهاد
    هماره بوسه بر آن لعل خونفشان می داد
    اگر که زینب او از حرم نیامده بود
    گمان کنم که «وفائی» حسین جان می داد
    محمد رسولی

    علی اکبر که بر زمین افتاد
    آسمان، آفتاب را گم کرد
    آن چنان زخم روی زخم آمد
    که عدو هم حساب را گم کرد
    خواست تا خیمه پَر کشد اما
    شیر زخمی عُقاب را گم کرد
    پدر آمد به یاری اش برود
    من بمیرم ، رکاب را گم کرد
    پسر بوتراب ، بین تراب
    نوه ی بوتراب را گم کرد
    جلد قرآن خویش پیدا کرد
    برگه های کتاب را گم کرد
    علی اکبر لطیفیان

    در خداحافظی اش سیل حرم را می برد
    راه می رفت و همه چشم ترم را می برد
    نفسش ارثیه ی فاطمه امّا چه کنم
    دست غم نور چراغ سحرم را می برد
    سنگها در تپش آمدنش بی صبرند
    زیر باران همه ی بال و پرم را می برد
    یک عمود آمد و با تاب و تب بی رحمش
    ماه پیشانی آن تاج سرم را می برد
    سر آن نیزه که از پهلوی او بیرون زد
    تا دل کینه ی لشگر پسرم را می برد
    تا که افتاد زمین، جرأت هر شمشیری
    قطعه ای از قطعات جگرم را می برد
    چیده ام روی عبا هستی خود را، دنیا
    باد می آمد و عطر ثمرم را می برد
    علیرضا لک

    جاری عبور کردی و نم نم شدی علی
    از خاک می خروشی و زمزم شدی علی
    چه مادرانه دور تو می گشت خواهرم
    با دست های عمه مُعَمَم شدی علی
    بعدش دوباره مثل همان سالهای قبل
    آیینه ی رسول مُکَرَم شدی علی
    پیغمبرانه رفتی و زیر نزول تیغ
    مثل شروع سوره ی مریم شدی علی
    تا از میان معرکه پیدا کنم تو را
    گیسو به باد دادی و پرچم شدی علی
    معراج ذوالفقاری و پهلو شکافدار
    زهرا،نبی،علی؛همه با هم شدی علی
    زخمی، شکسته ،خورد شده ،ذره ذره ،ریز ریز
    یکجا تمام آنچه که گفتم شدی علی
    من از تنت هر آنچه که شد جمع کرده ام
    ای وای بر دلم! چقدر کم شدی علی
    فیاض هوشیار پارسیان
    بر زانو آمده پسرش را صدا کند
    شاید جراحت جگرش را دوا کند
    گر چه جگر نداشت نگاهش کند ولی
    بالین او نشسته پسر را صدا کند
    لکنت گرفته پیر جوان مُرده حق بده
    سخت است واژۀ پسرم را ادا کند
    آمد به پا بلند شود، خورد بر زمین
    مجبور شد که خواهر خود را صدا کند
    کارش به التماس کشیده ولی چه سود
    باید حسین چند عبا دست و پا کند
    مثل انارِ دانه شده ریخت بر زمین
    وقتی ز خاک خواست تنش را جدا کند
    تا خیمه گاه جمع جوانان به خط شدند
    شاید که تکه تکه تنش جا به جا کند
    تا دید خواهر آمده شد غصه اش دو تا
    حالا عزا گرفته چه سازد چه ها کند
    کم نیست چشم خیره سر و شوم و بد نظر
    ای کاش می شد این همه لشگر حیا کند
    می کوشد از میانِ تبرها و دشنه ها
    حتی ز رویِ تیغ، علی را سوا کند
    درگیر بود ساقۀ نیزه به سینه اش
    راهی نبود تا گرۀ بسته وا کند
    کتفش ز جایِ ضربِ تبر باز مانده است
    هر ضربه آمده که یکی را دو تا کند
    بدجور دوخته اند سرش را به رویِ خاک
    باید شروع به کَندن سر نیزه ها کند
    مانند خاک روی زمین پخش شد تنش
    طوری زدند آرزوی بوریا کند
    سید محمد جوادی

    پا بر زمین نکش، جگرم تیر می کشد
    ای نور دیده، پلک ترم تیر می کشد
    گفتم عصای پیری من می شوی، نشد
    یاری رسان مرا، کمرم تیر می کشد
    ای میوه ی دلم چقدر آه می کشی!
    این سینه از غمت پسرم، تیر می کشد
    با خود نگفتی آخر از این دست وپا زدن
    قلب شکسته ی پدرم تیر می کشد!؟
    پهلوی تو چه زود مرا تا مدینه برد
    زخمی کبود در نظرم تیر می کشد
    من خیزران نخورده لبم درد می کند
    از بس دهان نوحه گرم تیر می کشد
    ای پاره ی تنم چقدر پاره پاره ای
    با دیدنت علی جگرم تیر می کشد
    مصطفی متولی

    ای سرو قطعه قطعۀ در خون کشیده ام

    ای دیده بسته از نگه، ای نور دیده ام

    داغت نشست تا به دلم ای همای جان

    آتش گرفت لانۀ مرغ پریده ام

    صد بار جان رسیده به هر گام بر لبم

    تا در کنار پیکر پاکت رسیده ام

    چون بر گ نسترن جگرم پاره پاره شد

    تا گشت نقش خاک زمین یاس چیده ام

    قوّت ز هر دو زانو و نورم ز دیده رفت

    ز آن دم که بانگ یا ابتایت شنیده ام

    تنها نه در کنار بدن بلکه نوک نی

    گرید به زخم های تو رأس بریده ام

    بعد از تو می دهند گواهی به مرگ من

    رنگ پریدۀ من و قدّ خمیده ام

    ای اهل کوفه هلهله از چیست اینهمه

    ساکت شوید من پدری داغدیده ام

    خلوت کنید معرکۀ جنگ را که من

    گریم بلند بر گل در خون طپیده ام

    هر کس که داغ دید گریبان درد ز هم

    من در غم تو دامن دل را دریده ام

    “میثم” کشد به شعله جهان وجود را

    از آتشی که در دل او آفریده ام

    غلامرضا سازگار

    دوره های نوروزی عصر شبکه

    مطالب مرتبط

    ویژه های ایران ویج

    دیدگاهها (۰)



    ;کانال تلگرام ایران ویج اصلاحات نیوز آموزشگاه مهندسی عصر شبکه

    آخرین اخبار و مطالب

    پربحث ترین های هفته

    Sorry. No data so far.