• خرید vpn
  • ما هنـوز به فـردایی روشـن امید داریم

    صفحه اصلی » آخرین خبر , اجتماعی , مطالب برگزیده سایت » مجلس نسبت به آسیب‌های اجتماعی منفعل است
    کد خبر : 1898232

    رئیس کمیته اجتماعی شورای شهر تهران:

    مجلس نسبت به آسیب‌های اجتماعی منفعل است

    رئیس کمیته اجتماعی شورای اسلامی شهر تهران گفت: متأسفانه مجلس در برابر آسیب‌های اجتماعی بسیار منفعل است.

    مجلس نسبت به آسیب‌های اجتماعی منفعل استReviewed by حمید عبدالرحمن on Aug 22Rating:

    ۱۳۹۴۱۰۲۸۱۲۵۷۱۲۱۷۴۶۹۲۷۳۳۴

    به گزارش ایران ویج فاطمه دانشور در نشست خبری امروز خود که به موضوع آسیب‌های اجتماعی اختصاص داشت، گفت: نهادهای حاکمیتی توجه چندانی به زنان معتاد و کودکان آنها ندارند این درحالی است که ما نیز نمی‌توانیم منتظر دولت و دستگاه‌های حاکمیتی برای کمک به این قشر خاص بمانیم.

    وی با بیان اینکه تعداد این قشر رو به افزایش است، اظهار داشت: آبان سال گذشته در خیریه مهرآفرین اقدام به پذیرش مادران معتاد و فرزندان آنها کردیم در این راستا ۲۰۰ مادر و کودک معتاد توسط بیمارستان‌ها گشت‌های خدمات اجتماعی به این خیریه معرفی شدند.

    رئیس کمیته اجتماعی شورای شهر تهران تصریح کرد: بررسی‌ها نشان داد که اکثر فرزندان مادران معتاد حاصل ازدواج‌های ثبت نشده و یا موقت هستند. این مسئله باید به گوش مسئولان دولتی و نمایندگان مجلس برسد. تا بدانند اکثر این کودکان سالهاست بدون شناسنامه و واکسیناسیون در شهر زندگی می‌کنند علاوه بر این اکثر آنها دچار سوءتغذیه هستند و مادرانشان برای آرام کردن یا خواباندن آنها از مواد مخدر استفاده می‌کنند.

    وی خاطرنشان کرد: این کودکان به دلیل نداشتن شناسنامه به مدرسه نمی‌روند و به مشاغل سخت و پنهان مانند خرده‌فروشی مواد مخدر روی می‌آورند آنها از نبود پدر رنج می‌برند و از رشد عاطفی مناسبی برخوردار نیستند.

    دانشور با اشاره به اینکه ۲۰۰ پرونده مربوط به مادران و کودکان معتاد را مورد بررسی قرار دادیم، گفت: اکثر این مادران بارداری‌های متعدد با فاصله کم را تجربه کرده‌اند و دارای ۴ تا ۸ فرزند هستند. علاوه بر این در پرونده‌های مذکور با ۶۰۰ کودک روبه‌رو هستیم که از این مادران متولد شدند. بررسی‌ها نشان داده که اکثر مادران معتاد با هر درجه از بی‌خانمانی برای زایمان به بیمارستان مراجعه می‌کنند، بنابراین وزارت بهداشت وارد رایزنی شدیم و سرانجام وزیر بهداشت طی ابلاغیه‌ای به همه بیمارستان‌ها اعلام کرد که نوزادان متولد شده از مادران معتاد در بیمارستان‌های دولتی یا غیردولتی باید سه الی ۵ روز برای ارزیابی و درمان در بیمارستان بمانند.

    وی ادامه داد: با توجه به خطر سوءرفتار نسبت به کودکان توسط والدین مصرف کننده فعال مواد مخدر یا والدین واجد سابقه شناخته شده سوءرفتار نسبت به کودکان مانند فروش نوزاد و استفاده از آنها برای تکدی‌گری و همچنین به منظور اطمینان از سلامت نوزادان موضوع را به اورژانس اجتماعی اطلاع داده و باید با این اورژانس ارتباط داشته باشند. ولی متأسفانه علی رغم اینکه ابلاغیه وزیر بهداشت مربوط به سال گذشته است اما بسیاری از بیمارستان‌ها از آن اطلاعی ندارند.

    رئیس کمیته اجتماعی شورای شهر تهران با اشاره به اینکه متأسفانه بسیاری از بیمارستان‌ها بخش ان آی سی یو برای نگهداری کودکان متولد شده از مادران معتاد را ندارند و بدون سم‌زدایی نوزاد را تحویل والدین می‌دهند، افزود: از ۲۰۰ پرونده مذکور تنها ۱۰ مادر راضی به ترک اعتیاد شده و باقی آنها اعتیاد را به عنوان سبک زندگی پذیرفته‌اند.

    وی ادامه داد: کمپ‌های ترک اعتیاد زنان حاضر به پذیرش نوزادان و کودکان آنها نیستند اما به تازگی یک ان جی او اقدام به پذیرش مادران و کودکان معتاد کرده که متأسفانه ظرفیت محدودی دارد و رایگان نیست. کمپ‌های ما می‌توانند با ایجاد یک مهدکودک مشکل را حل کنند.

    دانشور خاطرنشان کرد: متأسفانه بسیاری از بیمارستان‌ها از ابلاغیه وزیر بهداشت که با امضای معاون وی صورت گرفته و ابلاغ شده خبر ندارند. عدم وحدت رویه در بیمارستان‌ها و برخوردهای سلیقه‌ای در این خصوص دردسرساز شده و عدم هماهنگی بین بیمارستان و اورژانس بهزیستی نیز مشکلاتی را ایجاد کرده است زیرا بیمارستان معتقد است کودک معتاد باید در اختیار اورژانس اجتماعی قرار گیرد ولی بهزیستی معتقد است مددکار باید پیگیر اقدام قضایی باشد.

    وی در ادامه اظهارات خود گفت: جمعیت زیادی از مادران معتاد که بدون ثبت ازدواج باردار می‌شوند، به دلیل برخی مشکلات در خانه زایمان می‌کنند و فرزندان آنها نیز بدون شناسنامه باقی می‌مانند وزارت کشور باید نسبت به این موضوع حساس شده و برای صدور شناسنامه آنها اقدامات لازم را انجام دهد.
    متأسفانه در مواردی که مددکار اجتماعی اقدام به اخذ شناسنامه برای این کودکان می‌کند نام پدر در این شناسنامه خالی است در این صورت چاره‌اندیشی وزارت کشور لازم است، زیرا آنها در آینده با مشکلات زیادی مواجه خواهند شد.

    رئیس کمیته اجتماعی شورای شهر تهران همچنین گفت: متأسفانه بیمارستان‌ها اتباع بیگانه را برای سم زدایی به صورت رایگان پذیرش نمی‌کنند. بیمارستانی را سراغ داریم برای پذیرش یک کودک افغانستانی ۱۰ میلیون تومان مطالبه کرد که با حکم قضاییه این رقم به ۹۰۰ هزار تومان کاهش یافت.

    وی ادامه داد: در بازدیدهای هفتگی مددکاران اجتماعی از کودکان و نوزادان مشخص شد که اکثر مادران آنها در پاتوق‌ها و به صورت گروهی زندگی می‌کنند. این کودکان در محیط‌های ناامنی به سر می‌برند و تنها گروه پزشکان بدون مرز حاضر شده‌اند نسبت به واکسیناسیون این کودکان اقدام کنند.

    دانشور گفت: در برخی موارد ما در برخی موارد برای گرفتن فرزندان مادران معتاد با اورژانس اجتماعی بهزیستی با مشکل مواجه می‌شویم زیرا بهزیستی می‌خواهد مأموران اورژانس با لباس و خودرو به محل زندگی وارد شوند ولی والدین آنها به محض رؤیت آنها محل خود را تغییر می‌‌دهند. علاوه براین مشکلات بسیاری از مادران معتاد دارای مشکلات روحی و روانی هستند که این مسئله باعث شده بارداری‌های پی‌درپی داشته باشند. از این رو لازم است موضوع توبکتومی به صورت جدی مورد توجه قرار گیرد و رایزنی‌های لازم برای استفاده از این روش برای این قشر خاص صورت گیرد.

    وی با اشاره به اینکه سالانه ۶ میلیارد و ۴۰۰ میلیون تومان گردش مالی مهرآفرین است، گفت: در نظر داریم در شهرهای کرمان، البرز، هرمزگان و کردستان نیز برنامه‌هایی برای حمایت از این دسته از مادران و نوزادان اجرا کنیم.

    رئیس کمیته اجتماعی شورای شهر تهران اظهار داشت: چندین بار درخواست نشست با نمایندگان مجلس در خصوص طرح موضوعاتی از این دست را داشته‌ایم اما این امر محقق نشده و متأسفانه مجلس در برابر آسیب‌های اجتماعی منفعل عمل می‌کند.

    منبع: تسنیم
    کلیدواژه ها :
    دوره های نوروزی عصر شبکه

    مطالب مرتبط

    ویژه های ایران ویج

    دیدگاهها (۱)



    • حميدرضا نظري

      تقدیم به آن سایت وزین
      ………………………………..

      داستان کوتاه طنز؛

      یکی با ناز، آواز می خوانَد!

      نویسنده: حمیدرضا نظری

      جوانی، با اندامی ظریف و روحی لطیف، درحالی که به شدت بی تاب بود و قصد انجام کاری غیرطبیعی و شاید دلهره آور را داشت، با موهای ژولیده و رنگ و رویی پریده و دست و پایی لرزان، از کوچه ای باریک گذشت و با عجله خودش را به پیاده رو خیابان رساند.
      جوان در حالی که خسته و نا امید به نظر می رسید، می خواست هر چه سریع تر خودش را به روی پُل بلند و ترسناک عابر پیاده برساند که مردی میانسال، بلافاصله با نگرانی دستش را گرفت و مانع حرکت او شد:” می خوای چیکار کنی جوون؛ خودکشی چاره درد نیست و…”
      جوان با دست، مرد را کنار زد تا به راهش ادامه دهد:” بهتره مانع کارم نشی آقا؛ بنده می خوام برم غزل خداحافظی رو بخونم و خیالم رو برای همیشه راحت کنم! ”
      مرد، وحشت زده به جوان و پل مرگبار مقابلش نگاه کرد و بر خود لرزید:
      ” نه پسرجون، خواهش می کنم این کار رو نکن؛ تو هنوز جوونی و باید به خودت وخونواده ات رحم کنی!… ”
      جوان، مایوس تر ازآن بود که حرف های آن مرد مهربان، بتواند او را از اجرای تصمیم جدیدش منصرف کند. او باز هم سعی کرد از کنار مرد بگذرد و تصمیم خود را عملی کند:” نخیر! بی فایده اس! دیگه تحمل ندارم! باید فورا به این وضع اسفبار خاتمه بدم!…”
      مرد هراسان و با همه توان، ملتمسانه بازوی جوان را گرفت:” نه جوون؛ تو رو به جون عزیزت از این تصمیم دلخراش بگذر!”
      – ولم کن آقا! بکش کنار تا برم غزل…
      – نه، من نمی ذارم! اگه می خوای بمیری، اول باید از روی جسد من رد بشی!… فهمیدی؟!
      جوان غمگین و دلشکسته آه بلندی کشید و روی جدول خیابان نشست و بغض کرده سرش راپایین انداخت:” افسوس؛ افسوس که افسانه شدم آقا!…”
      – غصه نخور پسر؛ تو هنوز اول راهی و حالا حالاها آرزو داری!
      – کدوم آرزو؟! اون آقا همه آرزوهای منو بر باد داد و چشمه استعدادم رو کور کرد!
      – الهی که کور بشه؛ کدوم آقا؟
      – رییس انجمن شعر محله مون؛ اون هیچ توجهی به احساساتم نکرد و بهم گفت: بهتره بری دنبال یه هنر دیگه، چون شعر جدیدت، قابلیت لازم رو نداره و تو به درد لای جرز دیوار می خوری!… به نظر شما برم آقا؟!
      – کجا؛ لای جرز دیوار؟!
      – نه؛ دنبال یه هنر دیگه! اون معتقده که من برای همیشه شعر و شاعری رو کنار بذارم و برم دنبال یه هنری که مفید باشم و به درد بخورم!… به نظر شما، اون درست می گه؟!
      – که بری دنبال یه هنر دیگه؟!
      – نه؛ این که من به درد لای جرز می خورم؛ به نظرشما، می خورم!
      – به درد لای جرز؟!
      – نه آقا، به دردِ یه هنر دیگه؛ شما فکر می کنین من در یه هنر دیگه، مثلا خوانندگی، می تونم بدرخشم و به درد بخورم؟ اتفاقا صدای خیلی ناز و دلنوازی هم دارم!
      – والا چه عرض کنم!… ببینم پسرجون، شما چند ساله شعر می گی؟
      – به سال هم نمی رسه؛ یه ماه و یه هفته و یه ساعته، اما تجربه و استعدادم زیاده و بابام خیلی بهم افتخار می کنه!
      – آفرین به تو و بابات!… حالا اون شعر جدیدت رو بده ببینم چه جوریه!
      – فوق العاده اس آقا؛ فوق العاده!… ایناهاش!
      جوان با خوشحالی از جیب پیراهن چرک مرده اش یک صفحه کاغذ پاره بیرون آورد و به مرد نشان داد:” شما بخونین و ببینین که چه وزن و قافیه مستحکمی داره! من اسم این شعررو گذاشتم غزل خداحافظی!… بفرمایین!… اصلا اجازه بدین خودم براتون بخونم؛ عمیق و با احساس!… بخونم؟!
      – بخون!
      – ای عشق نامهربان! کویر دلم صحرایی ست- ببار دَمی باران که وجودم غوغایی ست!… آه ای عشق نامهربان من! چرا این قدر جِلز و وِلز می کنی و مرا در کویر صحرایی ام، هِی می چزانی و کبوتران ساحل دلم را در زیر رگبار باران، جزغاله می کنی و آن ها را از بام خانه کبودم به سوی دشت گِل آلود یک آبادی بسیار دور، می پرانی و چنین غوغا به پا می کنی؟!…
      – بَه بَه، عجب قلم زیبایی و عجب شعرِشگفت انگیزی!… آفرین!!… به نظرم خیلی جالب و تصویری و چشم نوازه!… احسنت به شما!!… اما متوجه نشدم؛ این غزله؟!!
      – بله؛ یه غزل ناب و جدید؛ یه سَبک مبتکرانه و ترکیبی؛ ابتکار خودمه؛ خودِ خودم!!
      مرد ناباورانه و به یکباره دستهایش را گشود و با شیفتگی تمام، جوان را درآغوش فشرد:” بابا، ایوالله!… تو دیگه کی هستی پسر؟! این یه شاهکاره و تو یه شاعر بزرگ؛ بزرگِ بزرگ!!”
      جوان که از حرف های مرد، به سر ذوق آمده بود، بلافاصله کاغذ را در جیب گذاشت و امیدوار و خندان و با شتاب، به سمت پل بلند خیابان شروع به دویدن کرد…
      – حالا کجا با این عجله؟!
      – داره دیر می شه، باید برم خودم رو آماده کنم؛ امشب می خوام برم تلویزیون و در مقابل میلیون ها بیننده، این غزل زیبارو بخونم تا همه به حقانیت شعرم پی ببرن!
      – شما فعلا حال و روز مناسبی نداری جوون؛ تنها نرو!
      – تنها نمی رم؛ باباجونم هم باهام میاد؛ بابام هیکل و سبیلی داره این هوا؛ اون می تونه حرف منو به کرسی بنشونه و ثابت کنه که غزل خداحافظی من…
      ادامه حرف های جوان در میان سر و صدای عابران و بوق های گوشخراش و عذاب آور ماشین های خیابان گم شد و…
      ****
      … چند ساعت بعد، جوان شاعرکه آرام و قرار نداشت و از شادی در پوست خود نمی گنجید، با موهای ژولیده در یکی از استودیوهای پخش مستقیم تلویزیون نشسته بود و در انتظار شروع برنامه، لحظه شماری می کرد. پدرِ غول پیکر و چهارشانه پسرجوان، درحالی که با ابهت دستی به سبیل های ضخیم و از بناگوش دررفته اش می کشید، خطاب به مجری لاغر اندام و استخوانی برنامه گفت:” پس چرا شروع نمی کنی پهلوون؟!”
      مجری با دلخوری به پدر نگاه کرد و سپس به جناب کارگردان چشم دوخت تا دستور شروع برنامه را صادر کند… چند لحظه بعد، مجری رو به دوربین فیلمبرداری کرد و لبخندزد:
      ” سلام، بیننده های معزز! ما اکنون در شبکه ای مردمی که متعلق به شماست، درکنار یکی ازشعرای جوون کشورمون نشستیم؛ جوونی آماتور که به قول خودش غزلی جالب و متفاوت و فوق العاده سروده؛ غزلی که ترکیبی و جدید و واقعا شنیدنیه!… این جوون که ظاهرا از صدایی ناز و آوازی دلنواز و آرامش بخش هم برخورداره، در پشت صحنه به ما گفت که اگه با صدای زیباش این غزل رو برامون بخونه، همه بیننده های این برنامه، مات و حیرون و شگفت زده می شن و… خب، ما در راستای اهداف مون که همانا بهادادن به نسل جوون هستش، میکروفون رو به خودش می دیم تا با شما عزیزان صحبت کنه… به قول معروف؛ کاررو باید داد به کاردون! خب این شما و اینم یه جوون کاردون!”
      جوان میکروفون را به دهانش نزدیک کرد و به سختی آب دهانش را قورت داد:” سلام! بنده متولد سال هزارو سیصدو هفتادو پنج…”
      مجری با دو پای پیاده، توی حرف جوان، پرش سه گام انجام داد:” معذرت می خوام! بهتره از تولد بگذری و به اصل مطلب بپردازی!”
      – چشم! عرض کنم که من یه ماه و یه هفته و هفت ساعت قبل، شعرگفتن رو شروع کردم و…
      – شعررو وِل کن و از غزل جدیدت برامون بگو!
      – بله اطاعت؛ عرض کنم من وقتی این شعر معروف و محبوب رو می سرودم، خودم احساس می کردم که…
      – ای بابا! ما چیکار به احساس شما داریم؟! احساس شما یه موضوع شخصیه و به خودت مربوطه؛ ما داریم در مورد غزل صحبت می کنیم، نه احساس!!
      پدرجوان که تا آن لحظه دندان روی جگرگذاشته بود، درحالی که سبیل پُر پشت خود را به رخ مجری می کشید، از جا بلند شد و با ناراحتی گفت:” تو چی داری می گی اسکلتِ متحرک؛ مگه قرار نبود کاررو بدی به کاردون؟! خب بذار این بچه حرفش رو بزنه! ”
      مجری به پدر چشم غره رفت:” شما دخالت نکن بابای بچه! فکرکردی از سبیل کلفت و هیکل گُنده ات می ترسم؟! اگه خیلی حرف بزنی می گم آقای تصویربردار، نصف هیکلت رو از کادر تلویزیون خارج کنه ها !”
      – هیکل منو خارج کنه؟!!
      و با برافروختگی تمام، ازجا بلند شد و مُشت سنگین خود را گره کرد و فریاد زد:”حالا کاری می کنم که هیکل قِناسِت، بِنکُل از رو زمین خارج و ریشه کن بشه و ننه ات به عزات بشینه!”
      مجری به یکباره از جا بلند شد و وحشت زده بر خود لرزید:” ای بابا! یکی به دادم برسه؛ مثل این که جدی جدی می خواد منو بزنه!… آخ چشمم!… آی دماغم!…”
      … ناگهان صدای بُهت زده کارگردان برنامه، درتمام استودیو پیچید و بعد از انتقال به روی آنتن، ازگیرنده های میلیونی یک شبکه متعلق به بینندگان معزز، به گوش رسید که:
      ” ای آقا! برنامه رو قطع کنین! آبرومون رفت!… ای وای چی شدی آقای مجری؟! یکی اینو از کف استودیو جمع کنه!… قطع اش کنین آقا!… برنامه رو قطع کنین!…”
      بلافاصله نوشته ای با این عنوان برصفحه تلویزیون های خانگی نقش بست:
      ” ادامه برنامه، تا چند لحظه دیگر!”
      ****
      … سه روز بعد از کتک کاری در استودیوی شبکه مردمی، شاعرجوان تصمیم گرفت تا دست از شعر و شاعری بردارد و خواننده شود که هم برایش نان و نوایی خواهد داشت و هم معروفیتی زود هنگام؛ او می تواند مدتی بعد، یک “سی دی” یا حتی “دی وی دی” جانانه به بازار موسیقی ارائه و در گوشه ای از این شهر درندشت، کنسرتی بزرگ برگزار کند و…
      … جوان، پس ازگذراندن یک دوره طولانی مدتِ بیست و چهار روزه آموزش صدا و بیان، به قصد پیشنهاد یک کارمشترک و کاملا هنری و نیز مراسم آشتی کنان، خوشحال و با عجله به سمت خانه رییس انجمن شعر محله شان حرکت کرد…
      رییس انجمن که شاعری میانسال و حساس بود، وقتی از نیت شاعرسابق و خواننده فعلی اطلاع پیدا کرد، رو به او گفت:”پس شما واقعا قصد دارین از روی اشعار بنده، آواز بخونین؛ درسته؟!”
      جوان که از خوشحالی تصمیم جدید خود، بی تاب بود و لحظه ای آرام و قرار نداشت، جواب داد:” بله استاد؛ مطمئن باشین که صدای دلنشین من، به اشعارخوب شما ارزش بیشتری می ده و اثری ماندگار خلق می شه!”
      – ولی من فکر می کنم که شما برای این کار، هنوز خیلی جوونین!
      – این چه حرفیه استاد؟! بنده کاری می کنم که عین توپ صدا کنه؛ صدای ناز و دلنواز از من و شعرناب از شما؛ بقیه اش با خدا!
      – شما اطمینان دارین که از پس این کار بسیار مهم…
      – بله که دارم!
      و از فرط خوشحالی و اطمینان، به یکباره از جا بلند شد و ذوق زده دستهایش را به هم کوبید:” ای وای استاد! اگه برنامه مون از تلویزیون پخش بشه، چی می شه؟! ما باید همه شبکه های داخلی و خارجی رو تصرف کنیم و با هنرنمایی خودمون، دنیارو پوشش بدیم!… حالا اگه اجازه بفرمایین بنده یه دهن آواز براتون بخونم تا شما، هم لذت وافر ببرین و هم بنده رو بیشتر باورکنین!
      مرد شاعر، به خاطر حساسیت خاص خود نسبت به اشعارش، با نگرانی و دلهره به دهان خواننده جوان چشم دوخت و او شروع به خواندن کرد! آن هم چه خواندنی؛ صدای گوشخراش جوان به حدی شاعر پیر را تحت تاثیر قرار داد که او به یکباره و به طورهمزمان، دچار سکته قلبی و مغزی شد و… رحم الله من یقرأ الفاتحه مع الصلوات!”
      ****
      … یک هفته پس از مراسم خاکسپاری استاد، شاعر قبلی غزل خداحافظی و خواننده خوش صدای فعلی؛ به خانه آن مرحوم رفت و با ملاحظه عکس آن عزیز از دست رفته بر دیوار منزل، های های مثل ابر بهاران گریه کرد و بر سر و صورت خود زد. دختر جوان استاد، درحالی که اشک می ریخت، در کنارخواننده نشست تا او بیش از این احساس دلتنگی و نیز شرمندگی نکند!
      خواننده درحالی که آب دماغش را می گرفت، گفت:
      ” واقعا که مرد نازنینی بود! خدا رحمت کنه؛ اگه زنده می موند، اشعار ناب ایشون و صدای دلنشین بنده، همه شبکه های تلویزیون و گیرنده های دیجیتال و کانال های ماهواره رو قبضه می کرد، اما افسوس، افسوس که… خب حالا اگه موافق باشین بنده به یاد پدر مرحوم تون، با آوازی بسیار ناز و دلنواز، شعر غزل خداحافظی رو براتون بخونم تا روح اون خدابیامرز شاد بشه!”
      دختر، با شنیدن این حرف، هراسان و بدون فوت وقت، به یکباره ازجا بلند شد و…
      … چند لحظه بعد، بستگان سیاه پوش و اهالی سوگوارِ خانه استاد و همه همسایگان، دخترجوان و پابرهنه ای را دیدند که گریان و وحشت زده، با شتاب هرچه تمام تر، درحیاط را به هم کوبید و به سمت نقطه ای نامعلوم پا به فرارگذاشت!…

    ;کانال تلگرام ایران ویج اصلاحات نیوز آموزشگاه مهندسی عصر شبکه

    آخرین اخبار و مطالب

    پربحث ترین های هفته

    Sorry. No data so far.