• خرید vpn
  • ما هنـوز به فـردایی روشـن امید داریم

    صفحه اصلی » آخرین خبر , اجتماعی » لباس آخرت جیب ندارد
    کد خبر : 1866327

    بازگشت از دنيای مردگان؛

    لباس آخرت جیب ندارد

    لباس آخرت جیب نداردReviewed by Iranvij-1 on Jun 12Rating: صدایش را شنیدم: ” دیدی چیزی از مال دنیا با خودت نیاوردی! لقمه اول صبحانه را که در دهان گذاشتم، مادرم مثل چهار ماه قبل حرفش را تکرار کرد: بهنام خودت می دونی که پدر خدا بیامرزت از یک ماه قبل از مرگش” انگار که بهش…

    لباس آخرت جیب نداردReviewed by Iranvij-1 on Jun 12Rating:

    ۲۲

    صدایش را شنیدم: ” دیدی چیزی از مال دنیا با خودت نیاوردی!

    لقمه اول صبحانه را که در دهان گذاشتم، مادرم مثل چهار ماه قبل حرفش را تکرار کرد: بهنام خودت می دونی که پدر خدا بیامرزت از یک ماه قبل از مرگش” انگار که بهش الهام شده بود سفر آخرت رو باید بره ” با همه حسابش را صاف کرد.
    آقا جبار میوه فروش سر چهار راه در مجلس هفتم پدرت می گفت، آقای قومی یک هفته قبل از مرگش آمد توی مغازه و یک تراول صدهزار تومانی به من داد و گفت، آقا جبار من نزدیک سی سال هر وقت خواستم ازت میوه بخرم، اول یک دونه اش را چشیدم، یک دانه گیلاس، یک حبه انگور، یک عدد خیار، سیب و یا توت و خلاصه هر مرتبه یه ناخنک زدم و بعد خرید کردم، این پول را بابت همه ناخنکهایی که زدم از من بپذیر و حلالم کن تا مدیونت نباشم. آقا جبار می گفت هر قدر من گفتم راضی هستم قبول نکرد تا پول رو گرفتم… .
    حرف مادر را قطع کردم و گفتم : ” چشم مادر … میرم و محمدحسین رو راضی می کنم … ” مادر سکوت کرد، اما می دانستم ول کن نیست. قضیه مربوط می شد به قولی که پدرم به سرایدار همیشگی خانه های نوسازش داده بود. محمدحسین تقریباً از ۲۰ سال قبل کارگر پدرم بود.
    پدرم بساز و بفروش بود و از همان سالها که به آپارتمان سازی روی آورد، از محمدحسین و زن و بچه هایش به عنوان سرایدار همیشگی آپارتمانهای مختلف استفاده می کرد. این مرد روستایی آنقدر پاک و صادق بود که پدر ول کن اش نبود. تا اینکه حدود ۲ ماه قبل از مرگش به سرایدارش می گوید: “محمدحسین این آخرین آپارتمان من و آخرین سرایداری تو هست … ان شاءالله همین روزها می ریم محضر و همین واحد طبقه اول رو که داخلش نشستی به نامت می کنم” پدر پای حرفش ایستاد و چند مرتبه به او گفته بود: ” بلند شو بریم محضر” اما محمدحسین آنقدر نجیب بود که هر بار می گفت ان شاءالله فردا. بعد از مرگ پدرم به مادرم گفت که “می ترسیدم که آقا فکر کنه منتظر مرگش هستم و روم نمی شد باهاش برم” و این گونه بود که درست ۲ ساعت قبل از ۱۰صبح روز ۱۴ آذر که قرار بود سرایدارش را به محضر ببرد نفس آخر را کشید و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
    پس از مرگ پدر و از فردای مراسم چهلم، مادر هر روز می گفت: ” روح پدرت ناراحته، برو این سند را به اسم محمدحسین بزن ” من هم واقعاً قصد این کار را داشتم، اما صعود ناگهانی قیمت خانه دیو طمع را در وجودم بیدار کرد تا به خود بگویم: ” واسه چی یک واحد ۹۵ متری را در شمیران به نامش بکنم؟ پدرم قول یک خونه رو به محمدحسین داده ، منم یک خونه کوچک در جنوب شهر برایش می خرم …. “
    این تصمیم را به مادرم هم نگفتم، اما او که احساس کرده بود فکری در سر دارم، هر روز به من می گفت و می گفت تا بالاخره در روزه ۱۸ فروردین به سراغ محمدحسین رفتم. او مشغول آب دادن به باغچه بود. وقتی به او گفتم برویم به محضر خیلی خوشحال شد، اما وقتی فهمید قرار است سند طبقه چهارم یک آپارتمان هفتاد متری و کلنگی را به نامش بزنم، چشمانش پر از اشک شد و گفت: من که چاره ای ندارم آقا مهدی، اما وای به روزی که قرار باشه جواب پس بدی!
    از شنیدن این حرف طوری عصبانی شدم که تصمیم گرفتم کمی او را بترسانم، لذا با عصبانیت گفتم: “دندان اسب پیشکشی را نمی شمارند” و بدون اینکه پشت سرم را نگاه کنم پریدم اون طرف جوی آب و پا گذاشتم توی خیابان و… فریاد محمدحسین آخرین فریادی بود که شنیدم: یک موتور کوبید به بدنم و روی هوا پرواز کردم و با سر به جدول کنار خیابان خوردم…
    روایت لحظات پس ازمرگ 
    آنقدر سردم بود که احساس کردم دارم منجمد می شوم. اصلا متوجه نبودم کجا هستم و چه اتفاقی برایم افتاده است. به اطرافم که نگاه می کردم احساس کردم همه چیز دور سرم می چرخد، اما خوب که دقت کردم دیدم دارم به طرف بالا حرکت می کنم، آن هم باسرعتی غیر قابل وصف! تازه متوجه علت سرما شدم. درست حالت کسی را داشتم که سوار بر موتور بوده و در حال حرکت است، اما به خاطر سرعت زیاد دچار سرما شده و …
    همینکه یاد موتور افتادم همه چیز برایم تداعی شد و صحنه تصادفم را دیدم، دقیقاً مانند روزهایی که برای دیدن مسابقات فوتبال به ورزشگاه آزادی می رفتم و برحسب اتفاق چهره خودم را در مانیتور بزرگ استادیوم می دیدم؛ خودم را دیدم که با موتور تصادف کردم و به جدول سیمانی کنار خیابان خوردم و … آن موقع بود که مردنم را باور کردم و از روی استیصال زدم زیر گریه و در همین لحظه خودم را در جایی دیدم که هرگز مانندش را ندیده بودم.
    پشت سرم خالی خالی بود. یک فضای وسیع و بیکران، اما تهی از شیء و موجود زنده. پیش رویم منطقه ای قرار داشت مانند یک مزرعه سرسبز که خورشید در فاصله نیم متری درختها قرار گرفته بود. خواستم جلو بروم و پا در آن منطقه بگذارم، اما چیزی مانند یک دیوار شیشه ای – به وسعت تمام طول و عرض مکانی که پیش رویم بود – مقابلم قرار داشت که مانع رفتنم می شد و … ناگهان دیدم یک نقطه نورانی در آن سوی شیشه ظاهر شد و کم کم بزرگ شد و شکل گرفت.
     پدرم بود که با دیدنش از خوشحالی فریاد زدم: ” پدر کمکم کن! ” اما پدر در حالی که لباسی به رنگ آسمان تنش بود، از روی تأسف سر تکان داد و گفت: ” بی معرفت مگه تو به من کمک کردی … نگاه کن! و سپس پایین پایم را نشان داد و محمدحسین را دیدم که گویی فرزند خودش را از دست داده، اشک می ریخت و بر سر می کوبید و می گفت تقصیر من بود … منو ببخش ….
    سرم را که بالا بردم دیگر پدرم را ندیدم، اما صدایش را شنیدم: ” دیدی چیزی از مال دنیا با خودت نیاوردی! وقتی احساس کردم پدرم دارد می رود خودم را به آن دیوار شیشه ای کوبیدم و …
    روایت لحظات بعد از زنده شدن
    محمدحسین – بعدها می گفت – ” موقعی که دیدم انگشتانت تکان خورد، بی اختیار و بدون اینکه دلیلش را بفهمم اشک ریختم و گفتم‌‌، دستت درد نکنه آقای قومی .. خدا روحت را شاد کنه …!
    آری آنطور که مردم گفتند و دکترها تشخیص دادند، من نزدیک به ۲۵ دقیقه در مرگ کامل بودم و هیچ آثاری از حیات در وجودم دیده نشده بود. اما خدا خواست که عمرم به دنیا باشد! مطمئناً لطف خدا به خاطر پدرم بود که من کارش را نیمه رها کرده بودم و چون خدا نمی خواست پدر مدیون کسی باشد، مرا به زندگی برگرداند! من نیز بعد از آن اتفاق نگاهم به زندگی تغییر کرد و باورم شد که در روز حساب و کتاب باید به خیلی از کارها حساب پس داد.
    دوره های نوروزی عصر شبکه

    مطالب مرتبط

    ویژه های ایران ویج

    دیدگاهها (۰)



    ;کانال تلگرام ایران ویج اصلاحات نیوز آموزشگاه مهندسی عصر شبکه

    آخرین اخبار و مطالب

    پربحث ترین های هفته

    Sorry. No data so far.