ما هنـوز به فـردایی روشـن امید داریم

صفحه اصلی » داستانک » داستان آلزایمر مادر !
کد خبر : 1846738

داستان آلزایمر مادر !

داستان آلزایمر مادر !Reviewed by Aryan on Feb 13Rating:                 چمدونش را بسته بودیم،  با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود  کلا یک ساک داشت با یه قرآن کوچک،  کمی نون روغنی، آبنات، کشمش  چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی …  گفت: “مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم…

داستان آلزایمر مادر !Reviewed by Aryan on Feb 13Rating:

الزایمر

                چمدونش را بسته بودیم،
 با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
 کلا یک ساک داشت با یه قرآن کوچک،
 کمی نون روغنی، آبنات، کشمش
 چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی …
 گفت: “مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم
 یک گوشه هم که نشستم
 نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!”
 گفتم: “مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.”
 گفت: “کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن!
 آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها،
 من که اینجا به کسی کار ندارم
 اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟”
 گفتم: “آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری
 همه چیزو فراموش می کنی!”
 گفت: “مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول!
 اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترم؟!”
 خجالت کشیدم …! حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم
 و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم.
 اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود،
 راست می گفت، من همه رو فراموش کرده بودم!
 زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم
 توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم، ساکش رو باز کردم
 قرآن و نون روغنی و … همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودن!
 آبنات رو برداشت
 گفت: “بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی.”
 دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
 “مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش کن.”
 اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
 “چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد،
 شاید فراموش میکنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمیزر؟!”
 در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد
 زیر لب میگفت:
 “گاهی چه نعمتیه این آلمیزر!!”
  

کلیدواژه ها : ،
دوره های نوروزی عصر شبکه

مطالب مرتبط

ویژه های ایران ویج

دیدگاهها (۹)



  • asf

    یک داستان کوتاه بسیار عالی…….گاهی آلمیزر خوب چیزیه

  • deniz

    مثل همیشه اینم عالی بود

  • فاطمه

    اشك من رو كه درآورد واقعاً عالي بود. مرسي

  • saeideh

    مادرم رو 6 ساله از دست دادم با خوندن این داستان اشک توی چشمام جمع شد … کاش قدر این نعمت های بزرگ زندگی رو همه بدونن ! سپاس از مطالبتون

  • آرزو سلیمانی

    با سلام و عرض ادب
    داستان کوتاه آلزایمر ارائه شدتون رو خوندم لذت بردم به نظرم این تلنگرا واسه زندگی ماشینی امروزه لازمه .
    خسته نباشید
    از کارای قشنگتون تشکر کنم

  • tooran

    سلام ممنون بسیارزیبابودایکاش ماهرگزعشق بی انتهاوبی چشم داشت مادران وپدرانمان رافراموش نکنیم ویادمان باشد روزی هم که خیلی دیرنیست پیری وعوارض آن به سراغ مامیاید. بازهم ممنون

  • ahmad

    سلام فوق العاده بودممنونم…………………

  • mpm1112

    خیلی خیلی زیبا بود. . .کاش تا دیر نشده آدم ها قدر داشته هاشون رو بدونن

  • N

    خیلی تکان دهنده بود.اشکم درومد.

;کانال تلگرام ایران ویج اصلاحات نیوز آموزشگاه مهندسی عصر شبکه

آخرین اخبار و مطالب

پربحث ترین های هفته

Sorry. No data so far.