• خرید vpn
  • ما هنـوز به فـردایی روشـن امید داریم

    صفحه اصلی » ادبی , مطالب برگزیده سایت » امروز تولد نیما یوشیج پدر شعر نو ایران گرامی باد
    کد خبر : 106603

    امروز تولد نیما یوشیج پدر شعر نو ایران گرامی باد

    امروز تولد نیما یوشیج پدر شعر نو ایران گرامی باد Reviewed by Aryan on Nov 12Rating: 21 آبان مصادف باسالروز تولد پدر شعر نوي فارسي علي اسفندياري که بعدها به نيما يوشيج معروف شد.نيما در يکي از مناطق کوه البرز در منطقه‌اي به‌نام يوش، از توابع نور مازندران، ديده به جهان گشود. پدرش‌ ابراهيم‌خان‌ اعظام‌…

    امروز تولد نیما یوشیج پدر شعر نو ایران گرامی باد Reviewed by Aryan on Nov 12Rating:
    21 آبان مصادف باسالروز تولد پدر شعر نوي فارسي علي اسفندياري که بعدها به نيما يوشيج معروف شد.نيما در يکي از مناطق کوه البرز در منطقه‌اي به‌نام يوش، از توابع نور مازندران، ديده به جهان گشود.

    پدرش‌ ابراهيم‌خان‌ اعظام‌ السلطنه‌ از دودمان‌هاي‌ قديمي‌ مازندران‌ بود و به‌ گله‌داري‌ و کشاورزي‌ اشتغال داشت که از هنر موسيقي‌ و خطاطي‌ نيز بهره‌مند بود. مادرش‌ نيز زني‌ با ذوق‌ و فرهيخته‌ که نيما قرائت و خواندن قرآن را از وي آموخت . او 62 سال زندگي کرد و توانست معيارهاي هزارساله‌ي شعر فارسي را که تغييرناپذير و مقدس و ابدي مي‌نمود، با اشعار و دفاع منطقي اش از سبک نوي خود ، تحول بخشد.

    سالشمار زندگي نيما يوشيج:

    1276- تولد در بيست و يكم آبانماه در يوش از توابع نور استان مازندران.

    1281- شروع تلمذ و تحصيل نزد روحاني روستا.

    1288- عزيمت به تهران و سكونت در نزديكي مسجد شاه.
    – شروع به تحصيل در مدرسه حاج حسن رشديه و پس از آن در مدرسه سن لوئي.
    – شروع به آموزش زبان فرانسه.
    – آغاز سرودن شعر، تحت تاثير معلم خود ( نظام وفا ) .

    1296- اخذ مدرك ( تصديق نامه ) از مدرسه عالي سن لوئي در تهران.

    1298- استخدام در وزارت ماليه ( دارايي ).

    1299- سرودن اولين مثنوي بلند خود (( قصه رنگ پريده )) در سن 26 سالگي.

    1300- انتشار مثنوي (( قصه رنگ پريده )).
    – گرايش به مبارزه مسلحانه عليه حكومت قاجار و اقدام به تهيه اسلحه.
    – تصميم براي پيوستن به نهضت جنگل و نهايتا انصراف از تصميم خود.

    1301- خلق قطعه جاودانه (( افسانه )).
    – سرودن قطعه (( اي شب )) در ديماه.

    1302- انتشار قطعه ((‌ اي شب )) در هفته نامه نوبهار به سردبيري ميرزاده عشقي.

    1304- نگارش اثر (( خانواده سرباز )).

    1305- ازدواج با عاليه جهانگيري ( خواهر زاده جهانگيرخان صوراسرافيل ) در ششم ارديبهشت.
    – فوت پدر در دوم خردادماه .
    – انتشار دفترچه اي از اشعار شامل (( خانواده سرباز )) و سه قطعه كوتاه .

    1307- اقامت و تدريس در شهر بارفروش ( بابل ).

    1309- اقامت و تدريس در لاهيجان و رشت .
    – نگارش داستان (( مرقد آقا )) چاپ شده در مجموعه ي افسانه .

    1310- عزيمت به آستارا و اقامت تا سال 1311 .
    – تدريس ادبيات فارسي در دبيرستان حكيم نظامي آستارا.

    1311- بازگشت به تهران و شروع به تحقيق و پ‍ژوهش در مورد شعر و زبان شعر فارسي.

    1316- تدريس در مدرسه عالي صنعتي تهران .

    1317- عضويت در هيات تحريريه مجله موسيقي.
    – سرودن شعر (( مرغ غم )).

    1318- نوشتن (( ارزش احساسات )) و چاپ در ماهنامه موسيقي.

    1321- تولد فرزندش شراگيم.

    1325- آغاز مكاتبه و نامه نگاري با دكتر پرتو.
    – سرودن شعر (( شهر صبح )) در آبانماه.
    – شرکت در نخستين کنگره ي نويسندگان ايران در خرداد ماه.

    1327- همکاري با مجله هاي خروس جنگي و کوير .

    1328- شروع به كار در اداره تبليغات وابسته به وزارت فرهنگ و هنر.

    1329- انتشار مجموعه نامه نگاريها با دكتر پرتو و پاسخ هاي ايشان تحت عنوان (( دو نامه )).

    1335- چاپ مجدد سلسله مقالات (( ارزش احساسات )) بصورت يك مجلد جداگانه.

    1336- سرودن شعر (( مانلي )).
    –  همکاري با مجله ماهانه مردم .

    1338- عزيمت و بازگشت به آغوش طبيعت يعني زادگاهش يوش.

    – ابتلا به ذات الريه شديد به دليل سردي و برودت هوا.
    – بازگشت به تهران و ادامه معالجات در ديماه.
    – در سيزدهم ديماه و در شهر تهران جان به جان آفرين تسليم كرد.

    سالشمار نامه هاي عاشقانه نيما :

    1302- انتشار اولين نامه عاشقانه در اسفند ماه.
    عزيزم
    قلب من رو به تو پرواز مي کند
    مرا ببخش ! از اين جرم بزرگ که دوستي است و جنايت ها به مکافات آن رخ مي دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزيزم» خطاب کرده ام ، تعجب نکن . خيلي ها هستند که با قلبشان مثل آب يا آتش رفتار مي کنند . عارضات زمان ، آن ها را نمي گذارد که از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ي طبيعي را در خودشان خاموش مي سازند .
    اما من غير از آن ها و همه ي مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبيعت به من داده ، به قلبم بخشيده ام . و حالا مي خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزواي خود به طرف تو پرتاب کنم و اين خيال مدت ها است که ذهن مرا تسخير کرده است
    مي خواهم رنگ سرخي شده ، روي گونه هاي تو جا بگيرم يا رنگ سياهي شده ، روي زلف تو بنشينم
    من يک کوه نشين غير اهلي ، يک نويسنده ي گمنام هستم که همه چيز من با ديگران مخالف و تمام ارده ي من با خيال دهقاني تو ، که بره و مرغ نگاهداري مي کنيد متناسب است
    بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور
    اما هيهات که بخت من و بيگانگي من با دنيا ، اميد نوازش تو را به من نمي دهد ، آن جا در اعماق تاريکي وحشتناک خيال و گذشته است که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا مي کنم
    دوست کوه نشين تو
    نيما

    – در 10 اسفند نگارش دومين نامه عاشقانه
    پرنده ي کوچک من
    جسد بي روح عقاب بالاي کمرهاي کوه افتاده بود. يکي از پرنده هاي کوچک که خيلي مغرور بود به آن جسد نزديک شد . بناي سخره و تحقير را گذاشت . پر و بال بي حرکت او را با منقارش زير و رو مي کرد . وقتي که روي شانه ي آن جسد مي نشست و به ريزه خواني هاي خودش مي پرداخت ، از دور چنان وانمود مي شد که عقاب روي کمرها براي جست و جوي صيد و تعيين مکان در آن حوالي سرش را تکان مي دهد
    پادشاه تواناي پرندگان ، يک عقاب مهيب از بالاي قله ها به اين بازي بچه گانه تماشا مي کرد . گمان برد لاشه اي بي حرکت که به واسطه ي آن پرنده به نظر مي ايد جنبشي دارد ، يک عقاب ماده است
    متعاقب اين گمان ، عقاب نر پرواز کرد . پرنده ي کوچک همان طور مغرورانه به خودش مشغول بود . سه پرنده ي غافل تر از او از دور در کارش تماشا مي کردند . عقاب رسيد و او را صيد کرد
    اگر مرا دشمن مي پنداري چه تصور مي کني ؟ کاغذهاي من که با آن ها سرسري بازي مي کني . به منزله ي بال و پر آن جسد بي حرکت است . همان طور که عقاب نر به آن جسد علاقه داشت ، من هم به آن کاغذها علاقه دارم . اگر نمي خواهي به تو نزديک بشوم ، به آن ها نزديک نشو
    تو براي عقاب توانا که لياقت و برتري او را آسمان در دنيا مقدر کرده است ، ساخته نشده اي
    پرنده ي کوچک من ! چرا بلند پروازي مي کني ؟
    بالعکس کاغذهاي تو براي من ضرري نخواهد داشت ، عقاب ، کارش اين است که صيد کند ، شکست براي او نيست ، براي پرنده اي است که صيد مي شود. قوانيني که تو آن ها را مي پرستي اين شکست راتهيه کرده است . ولي من نه به آن قوانين ، نه به اين نجابت به هيچ کدام اهميت نمي دهم
    نه ! تو هرگز اجنبي و ناجور آفريده نشده اي ، به تو اعتنا نمي کنند . تو به التماس خودت را به آنها مي چسباني . اجنبي نيستي ، مثل آنها خيالات تو با بدي هاي زمين گنهکار سرشته است
    قدري حرف ، قدري ظاهر آرايي آن ها کافي است که تو را تسخير کند
    در هر صورت اگر کاغذهاي مرا در جعبه ي تو ببينند براي کدام يک از ما ضرر خواهد داشت ؟
    عقاب

    1304- در14 ارديبهشت نگارش سومين نامه عاشقانه
    به عاليه نجيب و عزيزم
    مي پرسي با کسالت و بي خوابي شب چه طور به سر مي برم ؟ مثل شمع : همين که صبح مي رسد خاموش مي شوم و با وجود اين ، استعداد روشن شدن دوباره در من مهيا است .
    بالعکس ديشب را خوب خوابيده ام . ولي خواب را براي بي خوابي دوست مي دارم . دوباره حاضرم . من هرگز اين راحت را به آنچه در ظاهر ناراحتي به نظر مي ايد ترجيح نخواهم داد . در آن راحتي دست تو در دست من است و در اين راحتي … آه ! شيطان هم به شاعر دست نمي دهد ، مگر اين که در اين تاريکي شب ، خيالات هراسناک و زمان هاي ممتد نااميدي را به او تلقين کند
    بارها تلقين کرده است : تصديق مي کنم سالهاي مديد به اغتشاش طلبي و شرارت در بسطي زمين پرواز کرده ام . مثل عقاب ، بالاي کوه ها متواري گشته ام ، مثل دريا ، عريان و منقلب بوده ام . بدي طينت مخلوق ، خون قلبم را روي دستم مي ريخت . پس با خوب به بدي و با بد به خوبي رفتار کرده ام ، کم کم صفات حسنه در من تبديل يافتند : زودباوري ، صفا و معصوميت بچگي به بدگماني ، خفگي و گناه هاي عيب عوض شدند .
    آه ! اگر عذاب هاي الهي و شراره هاي دوزخ دروغ نبود ، خدا با شاعرش چه طور معامله مي کرد
    حال ، من يک بسته ي اسرار مرموزم ، مثل يک بناي کهنه ام که دستبردهاي روزگار مرا سياه کرده است . يک دوران عجيب خيالي در من مشاهده مي شود . سرم به شدت مي چرخد . براي اين که از پا نيفتم ، عاليه ، تو مرا مرمت کن
    راست است : من از بيابان هاي هولناک و راه هاي پر خطر و از چنگال سباع گريخته ام . هنوز از اثره ي آن منظره هاي هولناک هراسانم
    چرا ؟ براي اين که دختر بي وافيي را دوست مي داشتم ، قوه ي مقتدره ي او بي تو ، وجه مشابهت را از جاهاي خوب پيدا مي کند
    پس محتاجم به من دلجويي بدهي . اندام مجروح مرا دارو بگذاري و من رفته رفته به حالت اوليه بازگشت کنم
    گفته بودم قلبم را به دست گرفته با ترس و لرز آن را به پيشگاه تو آورده ام . عاليه ي عزيزم ! آن چه نوشته اي ، باور مي کنم . يک مکان مطمئن به قلب من خواهي داد . ولي براي نقل مکان دادن يک گل سرمازده ي وحشي ، براي اين که به مرور زمان اهلي و درست شود ، فکر و ملايمت لازم است .
    چه قدر قشنگ است تبسم هاي تو
    چه قدر گرم است صداي تو وقتي که ميان دهانت مي غلتد
    کسي که به ياد تبسم ها و صدا و ساير محسنات تو هميشه مفتون است
    نيما

    1305- نگارش چهارمين نامه عاشقانه در فروردين ماه.
    مهربانم
    ناچار بايد بنويسم : وقتي داماد زياده از حد مسلمان ، عروسش را نديده از ميان دخترهاي حرم انتخاب مي کند ، چشم هايش را مي بندد ، مثل عروس در پستو ها مخفي مي شود ، پي در پي ازپشت درها و پرده ها که تو در تو واقع شده اند برايش خبر مي آورند . تمام اخبار راجع به مقدار زرينه و بضاعت عروس است . در صورتي که جمال و اخلاق از امور اعتباري است که بر حسب تفاوت طبايع تغيير مي کند . گاهي هم جناب داماد از جمال و اخلاق عروس مي پرسد . زن ها در عين اين که از عروس غيبي وصف مي کنند ، و داماد را به وجد مي آورند ، شبيه به اين است که آن جناب را مثل ميمون مي رقصانند
    هر مسلماني که عروسي کرده است ، در عمرش يک دفعه رقصيده است . اين امر اصولا بين داماد و عروس و بستگان آن ها يک نوع تجارت است که به اسم مواصلت انجام مي گيرد . ولي طبيعت راه اين تجارت را به شاعر نياموخته است . او به جاي نقدينه و زرينه قلبي را مي خواهد که در آن بتواند آشيانه کند . در عوض ، قلبش را مي سپارد. دو قلب خوب و يک جور مي توانند با خوشي دائمي زندگي کنند . به طوري که پول نتواند آن خوشي را فراهم بياورد
    هر وقت زناشويي را در نظر مي گيرم آشيانه ي ساده و محقري را روي درخت ها به خاطر مي آورم که دو پرنده ي هم جنس بدون اين که به هم استبداد و زورگويي به خرج بدهند ، روي آن قرار گرفته اند
    پرنده ها چه طور هم جنسشان را انتخاب مي کنند : بدون اين که پدر و مادر برايشان راي بدهند ! به جاي اين که الفاظ ديگران بين آنها عقد ببندد ، قدري خودشان آواز مي خوانند ، آن وقت محبت و يگانگي در بين آن ها اين عقد را محکم مي کند.شيريني آن ها به شاخه هاي درخت ها چسبيده است . خودشان با هم مي خورند . مسوول خورک ديگران نيستند . به جاي اينه و قالي نمايش دادن ، بساط آشيانه شان را به کمک هم مرتب مي کنند . راستي و دوستي دارند ، بعدها بچه هاشان هم با همان اخلاق آنها بزرگ مي شوند
    ولي به انسان خدا آن تقوي و شادي طبيعت را نداده است که مثل پرنده زندگي کند
    بدبختانه ما انسانيم يعني پرده اي بين طبيعت خاص ما و اشيا کشيده شده است و نمي خواهيم به دلخواه خودمان عادلانه پرواز کنيم. من مي خواهم پرواز کنم . نمي خواهم انسان باشم ، چه قدر خوب و دلکش است اين هواي صاف و آزاد اين اراضي وسيع وقتي که يک پرنده از بالاي آن مي گذرد
    من از راه هاي دور مي رسم در اين ديار نابلد هستم . در کدام يک از اين نقاط آشيانه ام را قرار بدهم . رفيق مهربان تو براي من کجا را تعيين خواهي کرد ؟
    اخلاق مرا بسنج ، دستوربده . اين است يک شاعر ناشناس . ولي کساني که پول زيادي دارند بدجنسي زيادي هم دارند
    نيما

    – در 8 ارديبهشت نگارش پنجمين نامه عاشقانه.
    عاليه عزيزم
    اغلب ، بلکه بالعموم ، با زن طوري معامله مي کنند که نمي خواهند زن ها با آن ها آن طور معامله کنند
    آن ها زن را مثل يک قالي مي خرند . آن قالي را با کمال اقتدار و بي قيدي زير پايشان مي اندازند . پايمال مي شود و بالاخره بدون تعلق خاطر آن را به ديگران مي فروشند ! زن هم ، همين طور
    خلفا زن را مي فروختند . مسلمان ها او را در زيرحجاب حبس مي کنند . قوانين حاضر براي سرکوبي و انقياد و آرا مخصوص ديگر دارد . من نمي دانم چرا
    ولي مي دانم چرا نمي توانم قلبم را نگاه بدارم . خدا تمام نعايم زمين را قسمت کرد ، به مردم پول ، خودخواهي و بي رحمي را داد به شاعر قلب را . و قلب ، اقتدار مرموزي بخشيد که در مقابل اقتدار وجاهت زن ، مقهور شود
    بيا ! عزيزم ! تا ابد مرا مقهور بدار. براي اين که انتقام زن را از جنس مرد کشيده باشي ، قلب مرا محبوس کن
    اگر بتوانم اين ستاره ي قشنگ را به چنگ بياورم ! سلسله ي پر برف البرز را به ميل و سماجت خود از جا حرکت بدهم ! اگر بتوانم جريان باد را از وسط ابرها ممانعت کنم . آن وقت مي توانم به قلبم تسلط داشته ، اين سرنوشت را که طبيعت برايم تعيين کرده است تغير بدهم
    ولي قدرت انسان ، به عکس خيالاتش محدود است
    من هميشه از مقابل گل ها مثل نسيم هاي مشوش عبور کرده ام
    قدرت نداشته ام آن ها را بلرزانم . در دل شب ها مثل مهتاب بر آن ها تابيده ام . نخواسته ام وجاهت آسماني آن ها پنهان بماند
    کدام يک از اين گل ها ميتوانند در دامن خودشان يک پرنده ي غريب را پناه بدهند . من آشيانه ام را ، قلبم را ، روي دستش مي گذارم
    کي مي تواند ابرهاي تيره را بشکافد ، ظلمت ها را بر طرف کند و ناجورترين قلب ها را نجات بدهد ؟
    عاليه ! تو ! تو مي تواني
    مي داني کدام ابرها ، کدام ظلمتها ؟ شب هاي درازي بوده اند که شاعر براي گل موهمي که هنوز آن را نمي شناخت خيال بافي مي کرده است . ابرها موانعي بوده اند که مطلوبش را از نظرش دور مي کرده اند
    آن گل تو بودي . تو هستي . تو خواهي بود
    چه قدر محبوبيت و مناعت تو را دوست مي دارم . گل محجوب قشنگ من

    – در10 ارديبهشت نگارش ششمين نامه عاشقانه.
    به عاليه عزيزم
    قلم در دست من مردد است . حواسم مغشوش است . چرا در اين حوالي تاريک شب مرا صدا مي زنند ؟ از من چه مي خواهند؟ هيچ ! انقلاب مرموز قلب ناجور را
    فرستادگان آسماني بدون جواب رد مي شوند
    خدا شاعرش را در زمين تنها مي گذارد تا نيات تازه اش را دوباره بسنجد . او را همان طور ناجور با تمام مخلوق نگاه مي دارد
    چرا شعله هاي قلب اين قدر ممتد است ؟ اين آتش چرا خکستر نمي شود ؟ به من بگو انسان چرا دوست مي دارد ؟
    نشانه ي خون آلودي که قضاي آسماني آن را به زمين نشانيد و حوادث آن را دمي آسوده نگذاشت تا اين که از اثر تيرها کهنه شد و تبديل يافت
    آن نشانه ، قلب من است که مشيت الهي آن را براي تجديد تعاليم زميني رو به زمين پرتاب کرد ولي يک اقتدار مقدس آن را نگاه داشت . گمنام ماند ، نگذاشت در انقلابات وسيع حيات به آتش و جنگ تسليم شده خاموش شود . آن اقتدار اثره ي چند کلمه حرف و چند نگاه بود . بعد از آن فراموش کردم . دوباره در يک انقلاب غير مريي و يک نواخت ، ولي تازه و عجيب ، قلب شاعر بين زمين و آسمان و فوق ادرک ديگران به خودش پرداخت
    اگر دوست داشته ام يا نه . باور کن عاليه ، تو را دوست مي دارم
    مي گويند عشق يک دفعه در مدت عمر هر کس به وجود مي ايد ، مراد عشقي است که از جدايي هاي غير طبيعي کنوني ناشي شده ولي در آتيه قوانين عادله ، مثل عقد و نکاح ، آن را منسوخ مي دارد
    من به عکس بسياري از علماي فلسفه ي علم الروح اين عقيده را رد مي کنم . عشق مي ايد ، مي رود ، دوباره مي ايد
    مرور زمان همان طور که يکي از قوانين اوليه تکامل است مي تواند قانون اصلي اضمحلال اشيا هم باشد . مجاورت زمان و حوادث ، مقدمه ي يک کشمکش دائمي طبيعت است . حوادث ، مجذوب و عاشق مي کند . زمان ، آن جذبه و عشق را پک مي سازد. صفحه ي قلب ، مثل يک لوح است : همين که يک لکه از روي آن برداشته شد ، جاي لکه ديگر باز مي شود
    انسان ، اين طور با وسعت نظر خلقت يافته است . مي بيني چه طور راست حرف مي زنم . محبت با دروغ مبانيت دارد . خط تو ، تقريرات تو ، به من اميد مي بخشد . تو روشني قلب مني ! خودم را به هدر نداده ام !
    دلم مي خواست با زبان مخصوصي که در بعضي مواقع به کار مي برم قبل از وقوع امر بين خودمان بري تو چند کاغذ پي در پي هم بنويسم . براي امتحان ، حواست را مشوش کنم . و اين بعد از ديدار عکس تو بود . ولي حوادث زودتر از من ، عمل را به دلخواه خود انجام داد . بي جهت عجله شد ! چرا . چرا الفاظ ملا و شاگردش ، ما را به هم نزديک کرد ! قلب انسان کاري را مي کند که آن الفاظ از انجام آن کار عاجزند
    من ننگ دارم که مثل ديگران به طور معمول زناشويي اختيار کنم
    خوشبختانه مي بينم اين مواصلت براي من شباهت به علاقه ي محبتي را پيدا کرده است که نزد مردم مردود است و نزد من رشد مي کند
    مرا نگاه بدار . قلب من است که مرا به تو مي دهد . نه الفاظ مذهبي ملا . دلت مي خواهد شاعري را که بعد ها به فکرش بيش تر آشنا خواهي شد براي هميشه مطيع خودت داشته باشي ؟
    جرأت داشته باش . امتحان کن . مطمئن شو و به او راست بگو
    خدمتگزار تو که هميشه تو را دوست مي دارد
    نيما
    – در11 ارديبهشت نگارش هفتمين نامه عاشقانه.
    به عاليه عزيزم
    وقتي که بر خلاف توقعات ما ، کسي يا چيزي ، ما را کجذوب مي کند نبايد تعجب کنيم . قانون کلي اين تجاذب گاهي چنان در طبيعت مستتر است که توقعات ما به آن مربوط نيست
    به هر ترتيب که هست محبت من تو را جذب مي کند . يقين بدار تمام قلب ها مثل قلب شاعر آفريده نشده است . ضعف و شدت در تمام اشيا مشاهده مي شود . پس هيچ کس مثل من ، تو را دوست نخواهد داشت . از پشت يک ورقه کاغذ ، آهن ربا را تکان بده . سوزني کهروي کاغذ است تکان مي خورد . علاقه هاي دور دور با قلب همين حال رادارند . تو هم از پشت پرده ها به من دست تکان مي دادي
    در اين صورت به قلب و مقدار حساسيت اشخاص نگاه کن . از اين جاست که مي تواني در آن قلب پناه جويي
    عاليه ! ميل داري امتحان کن . تاريخ و آثار شعراي بزرگ را بخوان . مسلم خواهد شد که قلب مبدأ همه چيز ها است و هيچ کس مثل آن شعرا نتوانسته است حساسيت به خرج داده باشد . بعد از آلان نظرت را رو به جمعيت پرتاب کن : غالب اشخاص خوش لباس و خوش هيکل را خواهي ديد که بد جنس بي محبت و بي وفا هستند . پس به دستي دست بده که دستت را نگاه بدارد . به جايي پا بگذار که زير پاي تو نلغزد
    موج هاي دريا ، که در وقت طلوع ماه و خورشيد اين قدر قشنگ و برازنده است ، کي توانسته است به آن اعتماد کند و روي آن بيفتد ؟ ولي کوه محکم ، اگر چه به ظاهر خشن است ، تمام گل ها روي آن قرار گرفته اند
    بيا ! بيا ! روي قلب من قرار بگير

    – در12 ارديبهشت نگارش هشتمين نامه عاشقانه.
    به عزيزم عاليه
    به من گفته اي بدون خبر بازگشت نکنم ؟ ببين اين ابرهاي سفيد را که از جلوي ماه رد مي شوند از مغرب به مشرق خبر مي برند ، ولي صبر لازم است . درباره ي خودم نمي دانم براي خبر آوردن لازم است تا آخر عمر صبر کنم ، يا نه ؟
    هنوز تو را مي بينم در مقابل در ايستاده اي . رو به بالا بنا به عادت نگاه مي کني
    کي خبر مرا به تو مي آورد ؟
    نسيم خنکي که مو هايت را تکان مي دهد صداي من است . بارها از تو مي گذرد و تو او را نخواهي شناخت ! عاليه ! يک قطره ي شفاف در اين وقت سحر روي دست تو مي افتد . گمان نکن باران است طبيعت پر از کاينات است . وقتي که عاشق از معشوقه اش دور مي شود ، بعد ها خيلي چيزها شبيه به آثار وجود آن دور شده ، از نظر مي گذرند ، قطره ي باران که در خاموشي شب خيلي محزون به زمين مي ايد شبيه به اشک آن عاشق است
    چه قدر رقت انگيز است که گل به محض شکفتن ، پژمرده شود ! قلب در دست اطفال همين حال را دارد
    مگر تو نمي خواهي مرا از خودت دور کني . اگر جز اين است ، به من بگو امشب بدون خبر مي توانم بازگشت کنم ، يا نه ؟
    مخبر تو
    نيما

    – در18 ارديبهشت نگارش نهمين نامه عاشقانه.
    به عاليه عزيزم
    خيلي پريشانم . براي من پيراهني که از جنس خک وسنگ باشد خيلي از اين پيراهن که در تن دارم ، بهتر است . در زير خک شخص را آسوده مي گذارند . چرا يک حربه در مقابل من نيست ! حربه ي عزيز مرا کي برد ! يک قطعخ فلز کوچک که مي تواند آسايش ابدي يک فکر طاغي و خسته را تهيه کند چرا از من دور است ؟ چرا از چيزي که خوبي و بدي را در نظرم يکسان مي کند بپرهيزم ؟
    اسرار فراوان ، دردهاي بي درمان ، نااميدي ها و بدبيني ها در من خوب رشد و تربيت يافته اند . حال ايا وقت آن نيست که آن ها را از اين محل تربيت ، قلب ، بيرون کنم ؟
    چرا اين پرده پاره نمي شود . قلب سمج من در اينجا چه کند ؟
    عاليه! از تو مي پرسم اين يک پاره خون مگر مي تواند عالم ابديت باشد ؟
    ابديت براي خودشان بماند . عدم مطلق را به من بدهند . اگر براي زندگي ام حرف بزنم ، مثل اين است که وصيت کنم . وصيت هم که راجع به زندگان است . ببين چه قدر نتيجه ي افراط انسان در طلب موهوم است
    اين حالت مرموز مرا مي گرياند . افسوس ! ديگر اشک هاي شاعر قيمت ندارند . قطرات چشم سرازير مي شوند : درياي بي آرامي را تکشيل مي دهند . عاليه ! توي مي خواهي با دست و زبان خودت اين دريا را بپوشاني . حال که علاقه ي من نسبت به تو از دوستي هم تجاوز کرده است ، مي خواهي چشم هايم را ببندي
    اما اشک … اشک راه سرازير شدنش را از گوشه هاي چشم بلد است
    دلم مي خواست در صحراهاي وسيع و خلوتي بدوم و فرياد بزنم
    دلم مي خواهد سم مهلکي روي لب هاي تو جا بگيرد . لب هاي تو را ببوسم و در زير پاي تو در هواص يافو آزاد ، دنيا را وداع کنم
    اين هم براي من ميسر نيست ! پس چرا زنده ام ؟ از من نپرس براي چه ؟ شاعر خلقتي است که هنوز ديگران عجايب آن خلقت را کاملا ادرک نکرده اند . توصيفات اشخاص درباره ي او ي نوع مقاربت روحاني است
    فکر کن . به اين حسرت نبر که چرا قصرهاي مرتفع و باغ هاي مجلل نداري . آن ها را جنايت و خيانت فراهم مي آورد . اگر طبيعت به تو قلب نجيب و همت عالي داده است خوشحال خواهي بود که نسبت به تمام آن تجملات بي اعتن هستي
    درباره ي شوهرت ، وقتي که او را شناختي و بر ديگران ترجيح دادي ، او براي تو مايه ي تسلي آلام باطني مي شود
    نمي دانم با اين پريشاني خيال زندگاني را امتداد خواهم داد يا نه . مي بيني عاليه ! عاليه ! من از همه چيز سير و بيزار هستم . فقط وجاهت و محبت تو مي تواند مرا نگاه بدارد . با مريض خودت مدارا کن
    نيما

    – در21 ارديبهشت نگارش دهمين نامه عاشقانه.
    عاليه ! عزيزم
    گمان نمي بردم در اين شب تاريک براي کسي که اگر او را به هر جاي عالم ببندند وصله ي ناجور عالم است ، کاغذ بنويسي
    چندين ساعت است چيز مي نويسم . حس مي کنم خونريزي هاي مهمي عن قريب مي خواهد در عالم رخ بدهد . چرا از اين ستاره آتش مي بارد ؟ چرا همه جا به ساحت جنگ مهيبي تبديل يافته است
    نمي دانم اين خيال از کجا در من قوت يافته است . وقتي که يک ساعت قبل براي انجام کاري اتفاقا از يک معبر پر جمعيت اين شهر ( لاله زار ) عبور مي کردم دلم مي خواست کور باشم تا شکل و هيکل ناپسند انسان را نبينم . کر باشم . صدايش را نشنوم . يک وجود آشفته و ياغي و فراري از مردم ، مثل من ، وجودي است که طبيعت بدتر از آن را پرورش نداده است
    فکر مي کنم با چه چيزي مي توانم زندگي را دوست بدارم : به يک جا دست مي گذارم دستم به شدت مي لرزد . پا مي گذارم . زير پايم زلزله ي شديدي احداث مي شود
    اگر مدت هاي مديد با من زندگي کرده بودي از حالات يک شاعر تعجب نمي کردي
    گل کم طاقتي را که نمي توان به آن دست زد و آن را چيد ، آن گل ، قلب شاعر است
    چرا مثل يان ابر منقلب نباشم . مثل اين ابر گريه نکنم ؟ چرا مثل اين ابر متلاشي نشوم ؟
    نه ، نه ! اگر زندگاني براي باور کردن و دوست داشتن است من مدت ها باور کرده ام و دوست داشته ام . مدت ها راست گفته ام و دروغ شنيده ام . حال بس است
    آن چه بنويسم جز پريشاني چيزي از جبهه ي آن احساس نخواهي کرد . پس خاموش مي شوم
    دوستار مهجور تو
    نيما

    – در24 ارديبهشت نگارش يازدهمين نامه عاشقانه.
    عزيزم
    مي نويسي با دوازده دختر دوست هستم ؟ به من بگو در سينه ام دوازده قلب وجود دارد ؟
    کدام هوس بازي مي تواند در ميان محبت هاي شديد دوام پيدا کند ؟ انسان آب را مي ماند : وقتي حواسش مثل جرعه هاي اين مايع لطيف جمع شد ، به يک جا سوق پيدا مي کند . بدون ترديد هر کس يک گل را بيش از گل هاي ديگر دوست دارد . زيرا سليقه با همه ي جهات مطابقه نمي کند و محال است ذهن در اعمال خود به يک طرف بيش تر متوجه نشود
    عاليه ! باور نمي کني آن گل تو باشي ؟ مختار هستي ! به تو اختيار داده شده است کوه بزرگ را از جا بکني . چرا از متزلزل کردن يک قلب کوچک عاجز باشي ؟
    اگر بخواهم تو را از اين کار که متزلزل کردن قلب من است ، ممانعت کنم مثل اين است که خواسته باشم سليقه و استعداد خودم را به تو تحميل بدارم و تو که خوب حس مي کني به چه چيز مستحق تري قبول نخواهي کرد مردي که متاع را ارزان خريده است به تو چيزي را تحميل کند
    تصديق مي کنم چيزي از قلب کم بهاتر نيست و من تو را با قلبم خريده ام حال مرا سرزنش مي کني . زيرا نتوانسته اي از روي قلب من اين خطوط را که خطوط يک سکه ي به نام تو ترسيم شده است ، بخواني
    چطور ممکن است در حالتي که خودت دعوي اعتبار مي کني من اعتبار نداشته باشم ، زيرا من سکه اي هستم که به وجود تو اعتبار مي يابم
    شکل تو ، اسم تو و آثار تو هميشه با من است . براي اين که اين يادگارهاي ثابت را نگاه بداري محتاج نيستم در دست تو باشم . نه و محتاج نيستم امشب پيش تو بيايم
    عاليه ! مرا سرکوب و خرد کن . يک قطعه ي کوچک من باز آثار وجود تو را نشان مي دهد . مرا آتش بزن ، به قالب ديگر بريز . جنسيت و مقدار من همان خواهد بود
    اگر گرد و غبار ايام روي يک سکه نشسته است به طوري که آن سکه را نتواني بخواني و بشناسي آن را بردار روي آن دست بکش ، آن را صيقلي کن. به تو معلوم خواهد شد يادگار وجود چه کسي است .
    قلب شاعر درياي بزرگ است ببين دريا را که با تمام وسعت خود به اندک نسيمي سيمايش را پرچين مي کند . چرا اندک سوء ظني سيماي مرا غمگين و متفکر نکند ، در صورتي که طبيعت قلب مرا حساس تر از قلب هاي ديگر آفريده است ؟
    به تو بگويم چه چيز باعث بد گماني من شده است : محبت ، براي اين که تو را دوست مي دارم ! با وجود اين که خواستم دوستي ام را مخفي بدارم آن را آشکار مي کنم . شخص محتاج است دوستش را بشناسد ، زيرا مي خواهد به او اطمينان کند
    تو جز با راستي و دوستي نمي تواني قلبي را که مي خواهد دنيا را تغيير بدهد تغير دهي . ولي يک نکته ي قابل دقت در اين جا وجود دارد که اشخاص با يک کيفيت ساختمان دماغي آفريده نشده اند تا تمام يک طور حس و مشاهده کنند
    شاعر ، اين خلقت عجيب و نادر طبيعت از راست ، دروغ بيرون مي آورد ، حساب کن . از چشمش بترس. وقتي به مردم نگاه مي کند مردم در نزد او اوراق يک تاريخ ممتد و يادگار روزهاي کهنه و مبهم اند . اگر هيچ کس نتواند اين اوراق را بخواند ، شاعر مي خواند . حال با هم معامله مي کنيم ولي يقين بدار ضعفا و بد بخت ها ، زن ها و قلب هايي که اسرار مشوش آن ها را کسل کرده است از من بزرگتر و بهتر و حامي و پناهي ندارند
    تو در اين راه خوب رو به پناهگاه خود مي روي ولي لازم است يک قدم از سوي جاده منحرف نشوي ، مگر اين که در اين انحراف دست مرا بگيري
    در ساير اوقات فکر تو به تو دستورهاي جداگانه اي مي دهد ولي هيچ کدام از اين ها شبيه دستورهايي نيستند که از طرف يک قلب طاغي و شعله ور به عالم داده مي شود
    چه قدر اين اشکال در نزد من منفور و مرده است ! اين ها چه جانوران زشتي هستند که در معابر پر جمعيت حرکت مي کنند ! مرگ محبوب را به من بده و منظره ي اين شهر را از من بگير ! زير اين سقف هاي خفه ، در شکاف اين ديوارهاي سکن ، کي مي تواند به من يک قلب سالم را نشان بدهد ؟ هيچ کس
    زبان عشق را خوب مي شناسي . عاليه ! همين طور قلبي را که درد مي کشد ، مي شناسي . در اين صورت من براي محبت تو با وجود هر تهمتي که به من مي زني تا مرگ پرواز مي کنم . زنده باد عدم
    يک متهم بدبخت و ناشناس که تو را دوست مي دارد
    نيما

    – در25 ارديبهشت نگارش دوازدهمين نامه عاشقانه.
    عزيزم
    به من سخت مي گذرد که تو تب کني . کاش تمام حرارت ها يک جا جمع مي شد و به جاي اين که ذره اي به اندام تو نزديک شود ، قلب سمج مرا مي سوزانيد
    با اين که اين همه مردمان شرير وجود دارند که کارشان به گمراه کردن معصومين مي گذرد ، ايا تب مقري در آن پيدا نکرد که به تو حمله برد ؟
    از شدت فکر و آلام باطني حس مي کنم دچار يک ضعف و خفگي قلبي شده ام . آه ! يک دفعه آتش مي گرفتم با وجود اين تمام حواسم پيش تو است . چه چيز بيش تر از اين قلب را به مصائب نزديک مي کند که انسان زود دوست بدارد و زود تسليم بشود . و از اين گذشته کدام بدبختي بزرگتر از اين است که شخص
    تو تب داري ، نمي خواهم حرف بزنم ، ولي تب تمام مي شود و بايد بداني در اين مواصلت به کار مهمي که خيلي ها آرزو داشته اند اقدام کرده اي و تاريخ و اينده به تو نگاه مي کند
    عاليه ! عاليه جز من و تو کسي در بين نيست . همه جا تاريک همه جا مجهول . به من اجازه بده امشب پيش تو بيايم !
    نيما

    – دريکم خرداد نگارش سيزدهمين نامه عاشقانه.
    عاليه عزيزم
    ميل داشتم پيش تو باشم . چه فايده يک شمع افسرده خانه ات را روشن نخواهد کرد ، بلکه حالت حزن انگيزي به آشيانه ي توخواهد داد
    به من بگو از چه راه قلبم را فريب بدهم ؟
    زندگاني يعني غفلت چه چيز جز مرور زمان اين غفلت را به قلب شکسته ياد بدهد
    عاليه ! چه وقت مهتاب مي تابد . کي فرزندش را در اين شب تاريک صدا مي زند ؟
    افسوس ! همه جا سياه است . ولي تو نبايد سياه بپوشي . راضي نيستم در حال حزن به اينجا بيايي . خوب نيست . خواهي گفت به موهومات معتقدم . بله ، بدبختي شخص را اين طور مي کند . درد آدم را به خدا مي رساند
    ديشب تا صبح از وحشت نخوابيده ام . کي مرا ديده بود آن قدر ترسو باشم و مثل بيد بلرزم
    يک شعله ي نيم مرده ، يک کتاب آسماني و يک پاره ي خشت ، گوشه ي اتاق پدرم ، جاي پدرم را گرفته بود . مگر روح با اين وسايل حاضر مي شود ، شايد ! پدرم ! پدرم
    ديشب دست سياهي متثل به سينه ام فشار مي داد . چرا ديوانه را در وسط شب هم آسوده نمي گذاشتند ؟
    از ترس به مادرم پناه بردم . عجب پناهي . به راه افتادم . پاهايم مي لرزيد . سايه ي يک درخت شمشاد مرا به وحشت مي انداخت . عاليه ! پس با من مهربان و وفادار باش . عمر گل کوتاه است
    نيما

    – در دوم خرداد نگارش چهاردهمين نامه عاشقانه.
    عاليه
    به خانه ي بد بخت ها نظر بينداز . اين شمشادها را که اين طور سبز و خرم مي بيني ، پدرم با دست خودش آن ها را اصلاح کرد. آن چند گلدان کوچک را حاليه غبار آلود است خودش مرتبا چيد . به ما گفت به آن ها دست نزنيد
    روز بعد روزنامه اي دستم بود ، از من پرسيد در آن چه نوشته اند ؟
    جواب دادم يک نفر در حدود جنگل ياغي شده است . از اين جواب آثار بشاشتي در سيماي پدرم ظاهر شد ، پهلوان انقلاب سرش را بلند کرد ، گفت : معلوم مي شود آن ها را تحريک کرده اند . گفتم يک فصل از کتاب « ايدين » مرا در اين روزنامه نقل کرده اند . روزنامه را از دستم گرفت . آثار پسر شاعرش را مي خواند . چند دفعه از گوشه ي درگاه نگاه کردم ديدم به دقت و حرص زياد هنوز مشغول خواندن آن فصل است
    چه قدر از برومندي و يکه بودن پسرش خوشحال مي شد . اين آخرينمقالات و مکالمات من با پدرم بود . يک روز پيش از ورود مرگ . بعد از آن ديگر …
    به تو گفته بودم شب ديگر به مهمانخانه « ساوز » مي رويم . او را مي خواستم دعوت کنم
    پدرم مي خواست زمين بخرد . خانه بسازد . ديدي عاليه ، عروس يک شاعر بدبخت ، چه خوب زمين کوچکش را ارزان خريد و ارزان ساخت
    نيما

    – در 17 ديماه نگارش پانزدهمين نامه عاشقانه.
    عاليه عزيزم
    نزديک نيمه شب است . نمي توانم بخوابم . واقعه ي اخير در زندگاني نويسنده بيشتر اهميت دارد . ديشب خواستم از تو احوالپرسي کنم . مانع شدند . از دور به اتاق خودمان نگاه کردم . چراغ را خاموش ديدم . ددين اين منظره ، مرا غمگين کرد . ناچار از ديوار بالا آمدم . مدتي روي پشت بام نشستم ، ايراد نگير ، محبت داشتن منوط به اين نيست که شخص پول فراوان داشته باشد يا زياد از حد وجيه و محبوب باشد . اگر خطايي از من سر زد ، کدام انسان بدون خطا زندگي کرده است
    اين هم در نتيجه ي جنوني است که صدمات زندگي برايم فراهم کرده است . خودت مي داني . طبيعتا تا دو جنس به هم جوش بخورند با هم کشمکش دارند
    ولي اين دفعه دعوا بي موضوع بود . هوا سرد شده ، سرما خوردي
    ناخوش شدي . اين خطاي طبيعت است . بلکه خطاي خود توست . چرا به حمام رفتي .
    بالعکس به من تهمت زدند . مي دانم اوضاع به کلي در اين روزها به همين چيزها دلالت داشت . تو به من تهمت مي زني که با دخترها رفيق هستم ، آن ها تهمت مي زنند از شر زبان من ناخوش شده اي . متشکرم . مفارقت شيرين است . از دشمني کم مي کند و به دوستي مي افزايد . قلب نارضا را هم تسلي مي دهد اما …
    به جنگل هاي « ني تل »‌ قسم من فقط يک نفر را دوست دارم و متارکه ي اخير موضوعي نداشت ، مثل اين بود که عمدا با فحش اسبابي فراهم آورند که من از آن جا دور باشم
    از اين ها گذشته خيبي اسباب نگراني است . مخصوصا وقتي که مي شنوم کمرت را سوزانيده اند . قلبم را سوزانيده اند
    پس نگذار در اين تنهايي کسي که هيچ کس را ندارد و امديش رو به انقطاع است گريه کند و در اين گريه به خواب برود
    نيما

    1306- در 19 مهرماه نگارش شانزدهمين نامه عاشقانه.
    عزيزم!
    امروز صبح ، تا کنون ، خيلي دلواپس هستم ! نمي دانم چرا ! مثل مقصري که مي خواهند او را به محبس ابدي بسپارند . حس مي کنم انقلاباتي در زندگاني من ، به من نزديک است . بدون سبب دلم مي خواهد گريه کنم . شايد خوابهاي آشفته ي ديشب سبب شده باشد به هر حال به قلب شاعر چيزهايي مي گذرد که در قلب ديگران نمي گذرد
    شعر « بوته ضعيف » را بخوان . به واسطه ي مخالفت با باد سرنگون شد
    من ميل دارم با من دوست باشي نه کسي که به خودت عنوان زن و به من عنوان شوهر را بدهي . من از بچگي از کلمه ي زن و شوهر بيزار بودم . واضع کلمات : احتياج يا طبيعت ، خوب بود از وضع اين دو کلمه خودداري مي کرد . به تو گفته ام تو را دوست دارم در صورتي که …
    اگر با من يکي شدي کارهاي بزرگ صورت خواهي داد . بين ساير دخترها سر بلند خواهي شد . اگر جز اين باشد آگاه باش : پرنده ي وحشي با قفس انس نخواهد گرفت
    اين کاغذ چندمي است که مي نويسم . يا شوخي فرض خواهي کرد يا سرسري خواهي خواند . در مقابل ، من به خودم خواهم گفت : او به طبيعت واگذار کرده است . ولي اين خطاست . براي اين که انسان عقل دارد تا بر طبيعت غلبه کند و آن را ، تا حدي که ممکن است به دلخواه خود در آورد
    کاغذ بعدي را وقتي خواهي خواند که بعد از خواندن آن ، ديگر آن پرنده ي وحشي را در قفس نبيني و در ميان يأس و پشيماني و اندوه ، که ناگهان ضربات قلبت را نامرتب کرده است ، تعجب کني او از کجاي قفس پريد . پرهاي او که ابدا با حرف هاي تو بريده نمي شود . پرهايي که او را تا اعماق روح تو پرواز داده است ، عبارت از خيال و عشق اوست
    نيما

    نامه عاشقانه اي از نيما که تاريخ نگارش آن مشخص نيست.

    عاليه عزيزم
    چيزهايي که زباني براي مردم گفه مي شود وقتي که مؤثر واقع نشد بايد آن را نوشت ، ممکن است در صورت ثاني اثر کند
    به اين جهت مي نويسم . تو وقت داري که فکر کني و آن وقت يقين خواهي کرد چيزي را که مي نويسم در موقع نوشتن آن فکر کرده ام
    در کوهپايه ، جايي که قدم به قدمش را با من تماشا کرده اي ، اواخر پاييز کبک هايي پيدا مي شوند که مي خواهند شکارچي را گول بزنند : سرشان را زير برف مي برند دمشان را به هوا . چون خودشان شکارچي را نمي بينند خيال مي کنند شکارچي هم آن ها را نمي بيند .
    ديشب وقتي که از اتاق بيرون آمدم و چشمم به ماه افتاد ، افسرده شدم . گفتم عاليه بي شباهت به اين کبک هانيست و همين حالت که عبارت از خود را علنا مخفي فرض کردن باشد در روح انساني وجود دارد . وقتي که کسي را نمي شناسند خيال مي کنند کسي هم آن ها را نشناخته است
    ولي نبض تو در دست من است . تو بي جهت به من مي گويي بوالهوس . کدام بوالهوس عطر صبح و اتوي پيراهنش را فراموش کرده است . صبح از در خانه بيرون نمي روند مگر با بزک کامل . اين اشخاص تمام پولشان را براي ظاهرشان خرج مي کنند و تمام باطنشان را به يک پول مي فروشند . نه عقيده ي ثابت دارند نه استقامت
    شايد تحرير زياد ، اعمال شاقه ي فکري ، ناجور بودن با مردم ، خدمت بدون مزد به ملت ، گمنامي و فقر من دليل بوالهوسي من باشد
    درست است من يک وقت جور ديگر بوده ام ، ولي حاليه خيلي لجوج هستم و زياده از حد بد بين
    چيز هايي را که خيلي قبل از اين روزگارها نوشته ام و براي تو خوانده ام براي اين بوده است که وجود محبوب تو را بيش تر به خودم نزديک کنم . تو مقصود مرا نمي داني
    اگر چند سال زودتر به هم مي رسيديم به تو مي گفتم هر پرنده کجا آشيان دارد ! حال از تو شکوه نمي کنم . از تصادف ! … جهت اين است که در ابتداي مواصلت خيلي لاابالي و بي قيد شده بودم . پس تو اين قدر بي قيد نباش . روي اين امواج ، زندگاني به پل کوتاه و تنگي شباهت دارد . کمي بي قيد براي لغزيدن و تسليم شدن به امواج غضبنک کافي است . اين امواچ ، حوادث است . انسان با قابليت و تدابير شخصي ممکن است آن ها را پس و پيش کند ، ولي نمي توان آن ها را کوچک شمرد
    به تو يک فکر خوب بدهم . چون نوشته مي شود شايد اثر کند : سعي داشته باش در قلب کسي که با او زندگي مي کني يادگارهايي بگذاري که در ايام پيري ، موقعي که خواهي نخواهي شکسته و ناتوان مي شوي ، آن يادگارها مانع از اين باشند که آن آدم از تو دور بشود
    ظاهر آرايي براي خود مقامي دارد ولي همين که از بين رفت به آن حباب هاي خالي شباهت خواهد داشت که از سقوط قطرات باران روي آب توليد شده و انعکاسات رنگارنگي درسطح آن تصور يافته باشد . چون باطن ندارند ، بر مي خيزند . روي کار آمده ، دوراني دارند پس از آن مثل خيال هاي گريزان ، مثل درآمدهاي اول تو ، زود از بين مي روند
    عاليه ي عزيزم ! محبت هاي ظاهري فناپذير هستند ، ولي همين که باطن و حقيقتي داشت براي هميشه حکم فرماي قلب انسان واقع مي شوند . براي اين که در موقع زوال صورت باطن، نايب مناب صورت خواهد شد
    اگر در من فکر و احساسات خوب سراغ داري عاليه ! به توقعات من اهميت بده
    من از تو يک چيز مي خواهم : « با من يک جور باشي » در اتاق تنها . سرت را به دو دست گرفته فکر کن
    نيما

    آثار منتشر شده بعد از فوت ( منبع : سايت ترمه ):

    1339- انتشار (( افسانه و بخشي از رباعيات )) با نظارت دکتر محمد معين و با همکاري جلال آل احمد ، ابوالقاسم جنتي عطايي و پرويز داريوش . تهران ، کيهان .

    1340- آغاز گردآوري ، نسخه برداري و تدوين اثار منتشرنشده ي او توسط سيروس طاهباز با انتشار شماره ي دوم « آرش » ويزه ي نيما يوشيج .

    1342- انتشار (( برگزيده ي شعرهاي نيما يوشيج )) به کوشش سيروس طاهباز . کتابهاي جيبي .

    1344- انتشار (( ماخ اولا )) ، گردآوري ، نسخه برداري و تدوين سيروس طاهباز . تبريز ، شمس .

    1345- انتشار (( شعر من )) ، گردآوري ، نسخه برداري و تدوين سيروس طاهباز .تهران ، مرواريد .

    1346- انتشار (( شهر شب ، شهر صبح ))،گردآوري ، نسخه برداري و تدوين سيروس طاهباز .

    1348- انتشار (( يادداشتها ))، گردآوري ، نسخه برداري و تدوين سيروس طاهباز . اميرکبير . مجموعه ي انديشه .

    1349- انتشار (( قلم اندار ))،گرداوري،نسخه برداري و تدوين سيروس طاهباز.تهران ، دنيا. انتشار (( آهو و پرنده ها )) ، ويراسته ي سيروس طاهباز با نقاشيهاي بهمن دادخواه.تهران،کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان.

    1350- انتشار (( توکايي در قفس )) ويراسته ي سيروس طاهباز با نقاشيهاي بهمن دادخواه . تهران ، کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان . انتشار (( دنيا، خانه ي من است )) پنجاه نامه از نيما يوشيج . گردآوري ، نسخه برداري و تدوين سيروس طاهباز. تهران ، انتشارات زمان . انتشار (( نامه هاي نيما به همسرش عاليه )) ، گردآوري ، نسخه برداري و تدوين سيروس طاهباز . تهران ، انتشارات آگاه . انتشار (( فريادهاي ديگر و عنکبوت رنگ )) ، گردآوري ، نسخه برداري و تدوين سيروس طاهباز.تهران ،انتشارت دنيا .انتشار (( کندوهاي شکسته )) ، مجموعه داستان . گردآوري ، نسخه برداري و تدوين سيروس طاهباز . تهران . نيل .

    1351- انتشار (( کشتي طوفان )) پنجاه نامه ي ديگر از نيما يوشيج ، گردآوري ، نسخه برداري و تدوين سيروس طاهباز . تهران ، دنيا . انتشار (( ارزش احساسات وپنج مقاله در شعر و نمايش )) ، گردآوري ، نسخه برداري و تدوين سيروس طاهباز . تهران ، گوتنبرگ . انتشار (( آب در خوابگه مورچگان )) ، 540 رباعي . گردآوري ، نسخه برداري و تدوين سيروس طاهباز .تهران ، اميرکبير .

    1352-  تا 1370 انتشار بسياري از نامه ها ي منتشر نشده و مجموعه آثار بصورت دفتر …

    1376- انتشار (( دنيا خانه من است )) ، به مناسبت کنگره بزرگداشت صدمين سال تولد نيما . منتخبي از شعر و نثر نيما يوشيج به کوشش سيروس طاهباز. تهران ، مرکز انتشارات کميسيون ملي يونسکو در ايران.

    1379- انتشار (( غول و نقاش )) دو طرح براي کودکان،ويراسته سيروس طاهباز با نقاشي بهرام دبيري.تهران،نشر ماه ريز.
    – انتشار (( دو سفر نامه از نيما يوشيج )) (بار فروش و رشت) ، به کوشش علي مير انصاري . تهران ، سازمان اسناد ملي ايران.

    1380- انتشار (( روجا )) مجموعه اشعار طبري نيما ، برگردان مجيد اسدي . تهران انتشارات شلاک.

    1384- انتشار (( درباره ي هنر و شعر و شاعري )) به کوشش سيروس طاهباز . تهران ، موسسه انتشارات نگاه.

    موزه نیما یوشیج

    موزه نیما یوشیج در استان مازندران
    نمایی از منطقه مسكونی در نزدیكی موزه نیما یوشیج
    موزه نیما یوشیج
    مدارك شخصی نیما یوشیج
    مدارك شخصی نیما یوشیج
    موزه نیما یوشیج
    ورودی موزه نیما یوشیج در استان مازندران
    موزه نیما یوشیج
    نمای داخلی موزه نیما یوشیج
    موزه نیما یوشیج
    موزه نیما یوشیج
    نمایی از دیوار بنای موزه نیما یوشیج در استان مازندران
    موزه نیما یوشیج
    پنجره های رنگی در موزه نیما یوشیج
    موزه نیما یوشیج
    ورودی موزه نیما یوشیج در استان مازندران
    موزه نیما یوشیج
    موزه نیما یوشیج
    کلیدواژه ها :
    دوره های نوروزی عصر شبکه

    مطالب مرتبط

    ویژه های ایران ویج

    دیدگاهها (۱)



    • راوی دل

      سلام
      در تیتر مطلب:
      “پدر شعر نوع!” نه ” پدر شعر نو”
      ممنون

    ;کانال تلگرام ایران ویج اصلاحات نیوز آموزشگاه مهندسی عصر شبکه

    آخرین اخبار و مطالب

    پربحث ترین های هفته

    Sorry. No data so far.